#کتاب_آرام_جان
#خاطراتی_از_شهید
#محمد_حسین_حدادیان
#به_روایت_مادر
#نویسنده: محمد علی جعفری
#نشر_شهید_کاظمی
#قسمت_چهارم
همه معلم هایمان بی حجاب بودند جز خانم رضوی جوان لاغر و قدبلند مهربان که با روسری خیلی موقر میشد من را برد در گروه
پیش آهنگی مدتی سرود
می خواندیم، عاشق یونیفرمش بودم کت دامن کوتاه کلاه جوراب شلواری سفید با یک حلقه زردرنگ روی آستين.یک روز رفتیم بیرون از مدرسه جلوی
عده ای سرود خواندیم ،کلی پز ما را
داد .
در عالم کودکی از کارش سر در نمی آوردیم فقط ذوق این را داشتیم که ما را جدی میگیرد به ما
یاد میداد دست راست را به حالت نظامی بیاوریم کنار سر، پا بکوبیم و بلند بگوییم «میلیشیا» بعد از آن اجرا تا چند روز مدام زیر لب «میلیشیا» را تکرار میکردم معنی اش را نمیفهمیدم ولی ازش بدم آمد به خاطر آن کلمه از گروه پیش آهنگی جدا شدم این جدایی مصادف شد با ارتباط مجددم با
صفيه.
اواخر سال ۵۷ صفیه پایم را به مسجد سادات باز کرد توی خیابان شیرازی نه که قبلش نرفته باشم. بیشتر به بازی می گذشت. شب قدر میرفتیم با کلی خوراکی خوش میگذراندیم.
برای اینکه جلوی چشم بزرگترها خودی نشان بدهیم کنار هم توی صف نماز می ایستادیم ادای نماز خواندن را در می آوردیم توی سجده با هم پچ پچ میکردیم و
می خندیدیم.
از صدقه سر حشرونشر با صفیه محجبه شدم فقط با یک روسری سرمه ای مدل خانم رضوی
میبستم میکشیدم جلو تا پیشانی و
ابروهایم را بپوشاند.
لباسم هم تونیک
چهارخانه سفیدآبی بود که با
پوشیدن شلوار جین FUS پاچه گشاد آمریکایی تیپم کاملاً مردانه میشد.
مقید شدیم هر هفته
برویم نماز جمعه.
👇👇👇👇
-771088638_1744164732.mp3
12.56M
🎙 #قسمت_چهارم از کتاب #دکل
📚 #کتاب_صوتی 🔊
«قبل از خواب کتاب خوب بشنوید»
🕒 مدت: ۲۶ دقیقه ۱۰ ثانیه
💾 حجم: ۱۰ مگابایت
اولین مستند داستانی گام دوم انقلاب
میکس و مسترینگ:
حسین سنچولی
به قلم: روح الله ولی ابرقوئی
ناشر: انتشارات شهید کاظمی
4⃣ قسمت چهارم
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
#اسم_تو_مصطفاست
#قسمت_چهارم
چه کسی می توانست پیش بینی کند من که زاده ی رشت و بزرگ شده ی سیاهکلم،من که چند سال تمام هوای شرجی شمال را به سینه کشیده ام،به دلیل شغل پدر که سپاهی بود،مهاجرت کنیم به تهران و از قضای روزگار،توهم از جایی که هوای شرجی داشت،به همراه خانواده کوچ کنی به بندپی ،یکی از مناطق نزدیک بابلسر در استان مازندران و بعد ها هم بیایید نزدیک تهران،درست همان محله ای که ماهم بعد از چندی به آنجا آمدیم.
دریای شمال و دریای جنوب هر دو دریایند وگرچه هر کدام رنگ و بو و عطر و صدای خود را دارند. اگر راهی باز شود،هر دو دریا همدیگر را در آغوش می کشند. همانطور که روح من و تو همدیگر را پیدا کردند و مثل گیاه عشقه دور هم پیچیدند.
ما خانواده ای هفت نفره بودیم:پدرومادرم،سجاد برادر بزرگ ترم با یک سال تفاوت سنی با من، سبحان برادر دومی ام ،صحابه خواهرم و آقا محمد ته تغاری خانواده.
رابطه من با سجاد که به قول مامان شیر به شیر بودیم ،یک جور دیگر بود.پدرم اجاره نشین بود و به قول خودش خوش نشین. مادرم هم عاشق مرغ و خروس و غاز و اردک.
به ما بچه ها با این پرندگان خیلی خوش میگذشت وقتی از صبح تا شب وسط بازی ها سراغی هم از آنها میگرفتیم و باهاشان بازی می کردیم.
البته نه مثل آن بار که سجاد با چوب دنبالشان کرد و حیوان های زبان بسته عصبانی شدند و دنبال من کردند و افتادم و پیشانی ام شکست.
زمان جنگ بود. پدر به جبهه رفته بود و مادر بر سر زنان هر جور بود مرا رساند درمانگاه.
⬅️#ادامه دارد....
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
#پسرک_فلافل_فروش |
#آن_روزها
#قسمت_چهارم
آن روزها مادر شهید در خانواده ای بزرگ شدم که توجه به دین و مذهب نهادینه بود. از روز اول به ما یاد داده بودند که نباید گرد گناه بچرخیم. زمانی هم که باردار میشدم، این مراقبت من بیشتر
می شد.
سال ۱۳۶۷ بود که محمدهادی یا همان هادی به دنیا آمد. پسری بود بسیار دوست داشتنی. او در شب جمعه و چند روز بعد از ایام فاطمیه به دنیا آمد. یادم هست که دهه فجر بود. روز ۱۳ بهمن.
وقتی میخواستیم از بیمارستان مرخص شویم، تقویم را دیدم که نوشته بود: شهادت امام محمد هادی (ع). برای همین نام او را محمدهادی گذاشتیم. عجیب است که او عاشق و دلداده امام هادی شد و در این راه و در شهر امام هادی (ع) یعنی سامرا به شهادت رسید. هادی اذیتی برای ما نداشت. آنچه را می خواست خودش به دست می آورد. از همان کودکی روی پای خودش بود. مستقل بار آمد و این، در آینده زندگی او خیلی تأثیر داشت.|
زمینه مذهبی خانواده بسیار در او تأثیرگذار بود. البته من از زمانی که این پسر را باردار بودم، بسیار در مسائل معنوی مراقبت می کردم. به غذاها دقت می کردم و هر چیزی را نمی خورد. خیلی در حلال و حرام دقت می کرد. سعی می کردم کمتر با نامحرم برخورد داشته باشم. آن زمان ما در مسجد فاطمیه بودیم و به نوعی مهمان حضرت زهرا (س) من یقین دارم این مسائل بسیار در شخصیت او اثرگذار بود. هر زمان مشغول زیارت عاشورا میشدم،