تصور آدما از آدم " درونگرا " واقعا خیلی عجیب و کلیشهایه. کی گفته یه درونگرا از مردم بدش میاد؟ کی گفته دوست داره همش توی خونه بمونه؟ کی گفته درونگرا ها ساکت و ضد حالن؟ کی گفته بی انرژی ان؟ به همین راحتی دارن درونگرا رو تعریف میکنن و برچسب میزنن. آره، منم درونگرام؛ ولی عاشق ارتباط گرفتن با دیگرانم، هر چند گاهی برام خیلی سخته. منم درونگرام وای عاشق روزایی ام از خونه میریم بیرون. منم درونگرا ام ولی میتونم ساعتها از همه چیز حرف بزنم و انرژی داشته باشم. درونگرا بودن معنیش بین مردم عوض شده. درسته، خیلی وقتا تنهایی رو ترجیح میدم، ترجیح میدم کارهای آروم تر شخصی انجام بدم ولی من به عنوان یه درونگرا اون چیزی بقیه تصور میکنن نیستم.
بال کبود کبوتر میگرید. حوض دریا میگرید. صدای نالان درختان گم میشود. اشک نه پایانی دارد و نه سر انجامی. آسمان و زمین، گوی خاکی جهان. و انسانیتی ناشنوا. نه، گوشی برای شنیدن نیست. خود را به خواب زده این مخلوق سیب خورده. نمیشنود التماس خاک را، غرش رود را، ضجهی آتش را. اشرفی که ناجی نبود برای خلق زیر دستش؛ با آن بال سپید فرشته گونه، فرشتهی مرگ شد. جان گرفت. گرفت و گرفت و گرفت و هرگز نداد. آتش زد و خاموش نکرد. دریا سیاه و جنگل نیز سیاه و سوخته. آسمان رد دود را توان رد کردن ندارد. همانگونه رود توان شستن نداشت. خاک، توان دفن را. سیاهی را چه جوابی خواهد داد؟ سیاهی درخت سبز را، سوزاندنش را. و اقیانوسی که پیچ در پیچ میلرزید از زبالهها. و ستاره دیگر نوری نداشت در مقابل آن جایگزین زمینی. خاموش خاموش.
انسانی از زمین میگوید و دیگری از زمان. یکی از نابودی جهان و دیگری از مال و توان. و آیا معلوم نیست که صدای کدام یک بلندتر است؟ آنی که به یغما میبرد و جهان را میکشد. کره خاکی، وطنش را. خودش را. زمینش را ذره ذره میسوزاند. و انسان است دیگر... این سیری ناپذیری پایان ندارد.