eitaa logo
حس خوب زندگی 🍀کاشانه مهر
6.2هزار دنبال‌کننده
11.8هزار عکس
4.7هزار ویدیو
18 فایل
𖧧••♥️بسم‌اللّھ‌الرحمـٰنِ‌الـࢪحیم⋆. مطالب #همسرداری هرآنچه برای یک #زندگی_سالم نیاز است ✌ هَر چی عاشقانه ے قشنگه اینجا جَمعِه...😍🙃 🍃🌸🍃
مشاهده در ایتا
دانلود
پریز برق خودتون رو متفاوت کنید اونم فقط با برچسب‌های ساده مشکی طرح مورد نظرتون رو بر روی برچسب بکشید و بعد با کاتر برش بدید و در آخر به دیوار بچسبانید.◻️◼️◻️◼️ ☕️ 🔥 ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🏡 @kashaneh_mehr💞✿✿
عاشقانه🦋 اگـہ توے زندگیت... یه دوست خوب داشته باشـے خیلے خوبـہ... حالا اگہ اون دوستت همسـرت😍 باشـہ؛ خوشبخت ترینے... پس اول سعی ڪن خودت براے همسرت؛ بهتریـن دوست باشے... 💕 •┈┈••✾•✾•••🎀•••✾•✾••┈┈• ☕️ 🔥 ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🏡 @kashaneh_mehr💞✿✿
تاسف‌بار و آروم لب زدم: _ زندگی و جوونیم رو به فنا دادی، جواب سلام هم می‌خوای؟ _باشه بگو، هر چی دوست داری بگو،طعنه بزن، اخم کن، جیغ بزن، بیرونم کن، ولی من تا تو رو برنگردونم از پا نمی‌شینم معصوم! پشت به عماد کردم تا دستهای کوچک محمدرضا که از پتو بیرون مونده بود رو بپوشونم. نمی‌دونم کی خودش رو پشت سر من رسونده بود که خیلی سریع دستش رو دور شونه‌هام حلقه کرد و تا من بخوام به وضعیتم مسلط بشم خیلی محکم و عمیق کنار گونه‌م رو بوسید و نفسش رو با قدرت ها کرد. تموم بدنم شروع به لرزیدن کرد، رعشه‌یی کاملا عصبی بود. دستش رو از دور شونه‌م باز کردم و با صدایی رگه‌دار از خشم و پر از طعنه گفتم: _ این لوس بازیهات رو بذار برای اهلش. دیگه اون معصوم مرد. اگه یه روزی برای همه گرگ بودم و تو استثنا بودی، حالا دیگه تو هم از دید من شدی مثل بقیه. چشمهاش از تعجب گرد شده بود و در حالیکه سعی در کنترل خودش داشت جواب داد: - کوتاه میام و هیچی نمی‌گم چون اشتباه کردم، ولی صبر من هم اندازه یی داره. _ نه تو رو خدا! بیا، پاشو بزن لت و پارم کن حق داری. _ لا اله الا الله! من کی تو رو زدم تا حالا، این چه حرفیه؟ تو کی می‌خوای دست از این لجبازی و قهر برداری؟ - تا صبح ثریا هی تو بگو، من هی می‌گم آب رفته به جوی برنمی‌گرده عماد، می‌فهمی؟ تو برام تموم شدی. _ چقدر تند و تیز شده زبونت، آدم رو می‌سوزونه. اینجور نبودی معصوم، من شوهرتم؟ _ تو رو دیگه لولوی سر خرمن هم حساب نمی‌کنم. _ لعنت بر شیطون، بس کن دیگه ای بابا، معصوم بفهم! مریم داره دق می‌کنه اصلا من همون که تو می‌گی به خاطر این بچه برگرد. نفسم رو آه‌مانند بیرون دادم. _ باشه، برمی‌گردم. شوکه شده بود و با چشمهای گشاد و دهن باز مونده‌ش نگاهم می‌کرد تا مطمئن بشه که درست شنیده. ادامه دادم: _اما... شرط دارم. سریع به خودش مسلط شد و جواب داد: _ بگو عزیزم، بگو دورت بگردم، اصلا هر چی شرط داری بخوره فرقِ سرِ من، تو فقط بگو. ✍🏻 ☕️ 🔥 ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🏡 @kashaneh_mehr💞✿✿
هــمــســــ💞ــــرانـہ ✅ مردها زن‌های شوخ طبع را دوست دارند؛ زن‌ها اغلب می‌ترسند جلوی مرد زندگی شان بازیگوشی کنند! 👈 شکایت بسیاری از مردها این است که همسرشان بسیار جدی است. •┈┈••✾•✾•••🎀•••✾•✾••┈┈• ☕️ 🔥 ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🏡 @kashaneh_mehr💞✿✿
داخل تنگ ماهی خاک ژله‌ای آبی رنگ بریزید داخلش یه اردک اسباب بازی بزارید و وسط میز مهمونی بزاریدش 🦋 ☕️ 🔥 ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🏡 @kashaneh_mehr💞✿✿
💞 زنان باید بدانند که هر وقت مردی کم حرف و به لاک خود فرو می‌رود 👈🏻زیر فشار روحی است و مساله ای دارد👉🏻 با در خود فرو رفتن دنبال راه حل است✨ هرگز در این حالت به درون لاک ذهنی مرد سرک نکشد❌ •┈┈••✾•✾•••🎀•••✾•✾••┈┈• ☕️ 🔥 ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🏡 @kashaneh_mehr💞✿✿
نفس عمیقی کشیدم و مستقیم نگاهش کردم تا بعد از گفتن اون شرطی که خیلی بهش فکر کرده بودم، واکنشش رو ببینم. دوست داشتم بشکنمش و می‌دونستم این شرط اگر برای خودم ویرانگره اون رو هم دیوونه می‌کنه. عماد بارها اقرار کرده بود که، کنار هیچ زنی به آرامش نمی‌رسم جز تو! و من به این حرفش ایمان داشتم و این روزها چارچوب باورهام به این مرد هم لرزیده و در حال ریزشه. اون تموم من و حجم بزرگ‌احساساتم رو با کارش زیر و رو کرد ولی چه می‌شد کرد؟ در نهایت خوش‌باوری این سعی آخرم بود و تنها کاری بود که می‌شد با شرایط من انجامش داد. شاید که ضربه کاری باشه و روح زخم‌خورده‌م کمی التیام پیدا کنه. _ دیگه به عنوانِ... به عنوانِ یه زن، روی من هیچ حسابی نکن. نگاهش به یکباره تغییر رنگ داد و چشمهاش پر از پرسش و التهاب شد. سعی در حلاجی حرفم داشت و این از بلاتکلیفی حرکاتش مشهود بود. پر از تردید و ابهام پرسید: _ یعنی... یعنی چی؟ همونطور مستقیم نگاهش کردم و بی‌تفاوت شونه‌هام رو بالا انداختم و کف دو دستم رو رو به بالا گرفتم و گفتم: - چی یعنی چی؟ بیقرار تر جواب داد: - همین... همین که میگی، همین شرطت دیگه. - یعنی اینکه من بر می‌گردم خونه‌ت، بچه‌هات رو بزرگ می‌کنم و یه جورهایی مثلا زندگی می‌کنم، تو هم حق اینکه پا توی اتاقم بذاری رو نداری. من توی همون اتاق‌های خونه‌ی حاج بابا با بچه‌ها می‌مونم، تو هم برو دنبال زن و زندگی خودت. فقط این رو بدون عماد که به خدای احد و واحد و به تموم مقدسات قسم اگه پات رو از درگاه اون اتاقها بذاری تو، قید بچه‌هام رو هم می‌زنم و برمی‌گردم. با ناباوری و نگاهی پر از سوال گفت: _ من... من نمی‌تونم. یعنی نمی‌شه، تو چه فکری در مورد من می‌کنی؟ اونوقت پیش خونواده و فامیل اصلا... اصلا اونام به درک، پیش دل خودم چی‌کار کنم؟ اصلا به من فکر کردی؟ ✍🏻 ☕️ 🔥 ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🏡 @kashaneh_mehr💞✿✿
خواب دیدم دست‌هایم خالی از گیسوی توست خوب شد با عطر مویت پا شدم، کابوس بود! ☕️ 🔥 ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🏡 @kashaneh_mehr💞✿✿
💏 ‍ به 5 دلیل از فیلم های پـــــورنو دوری کنید! ⇠ تشویق به ابتلا انحرافات جنسی ⇠ ایجاد فانتزیهای جنسی نامتعارف ⇠ کاهش میل جنسی نسبت به همسر ⇠ این فیلم‌ها زن یا مرد را نسبت به اندام جنسی همسرش کسل و بی‌تمایل می‌کند ⇠ این فیلم‌ها معیاری از رابطه زناشویی را در ذهن بیننده به وجود می‌آورند که در واقعیت امکان پذیر نیست. قبلا گفتیم باز هم می گوییم این فیلمها تجاری ساخته میشوند نه آموزشی •┈┈••✾•✾•••🎀•••✾•✾••┈┈• ☕️ 🔥 ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🏡 @kashaneh_mehr💞✿✿
هــمــســــ💞ــــرانـہ 💏💞 آغوش همسر ،آرام بخش ترین نقطه دنیاست.. هیچگاه آنرا از هم دریغ نکنیم. حتی اگر قهریم.... آغوش بهانه خوبی برا برگشت به زندگی ست .. •┈┈••✾•✾•••🎀•••✾•✾••┈┈• ☕️ 🔥 ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🏡 @kashaneh_mehr💞✿✿
پوزخندی زدم و گفتم: - به تو؟ تو که تموم فضای ذهن من رو پر کردی با تموم ادعایی که از عشق و عاشقی داشتی. سری از کلافگی تکون داد و گفت: - معصوم تلخم، با حرفهات تلخترم نکن حرفهات از سنگ سخت‌تره، اما و اگرهات از اون هم سنگین‌تر. _ همین که گفتم. روزی که رفتی پی مطلب دلت باید به اینجاهاش هم فکر می‌کردی. برمی‌گردم وسایلت رو جمع می‌کنم، بردار ببر خونه‌ت، هرجا که هست. شبی یکی دوساعت بیا بچه‌هات رو ببین و برو، ولی با من کاری نداشته باش. کف دو دستش رو روی زمین ‌گذاشت و کمی به سمتم خم شد و ملتمسانه توی چشمهام نگاه انداخت و گفت: _ خوب... خوب تا کی؟ از درون در حال ریزش بودم. من نمی‌تونستم شکستن و حقارت این مرد رو ببینم. همیشه عماد رو هیبت‌دار و مغرور خواسته بودم و حالا با بی‌رحمیِ تمام جواب دادم: _ نمی‌دونم، شاید تا آخر عمر. کلافه شده بود و تند و صدادار نفس می‌کشید و پشت گردنش رو ماساژ می‌داد، دل‌شاد شده بودم؟ پس چرا توی دلم همراه احساس خنکی، اندوه داشتم؟ اما نباید که به اون حجم اندک مجال می‌دادم. به من ظلم شده بود و جای ترحم ‌نبود. سفیدی چشمهاش پر از رگه‌های قرمز شده بود و دائم دستش رو لای موهاش می‌برد. تیرم به هدف خورده بود. من اگر زن بی پناهی بودم که مجبور به قبول خیلی از اجبارهای دست و پاگیر شده اما نمی‌تونستم تحمل کنم که طرف مقابلم بدون تنبیه بمونه و به اصطلاح به ریش نداشته‌م بخنده. یقینا خودم هر روز و شب می‌مردم و زنده می‌شدم اما دیدن کلافگی عماد شاید کمی روی این زخم عمیق رو ضماد می‌کرد. _ سخته! خیلی سخته، کنار اومدن باهاش خیلی دل می‌خواد معصوم. _ کاری که تو با من کردی به مراتب وحشتناک‌تر و سختتر از شرط من برای توئه! تو زندگیت رو داری. این منم که این میون فدا می‌شم. _ معصوم! تو حرفهای من رو نشنیدی، تو حتی اجازه ندادی من خودم رو بهت ثابت کنم. دستم رو بالا آوردم به نشونه‌ی سکوت و گفتم: _ تو همون چهل روز پیش به من ثابت شدی، نیازی نیست خودت رو خسته کنی. نخواه که برام توضیح بدی که من داغِ داغم عماد، اونقدر داغ که هر حرفی از جانب تو برام هزار و یک تفسیر داره بذار کمی بگذره، شاید یه روزی کمی آروم بشم، اونوقت خودم ازت می‌خوام که برام بگی از این حجم بی‌معرفتی که در حقم داشتی اما... اما الان نه! آهی کشیدم و ادامه دادم: - فکرهات رو بکن، اگه تونستی باهاش کنار بیای، بسم‌الله. ✍🏻 ☕️ 🔥 ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🏡 @kashaneh_mehr💞✿✿