شب کـہ جوی𐨆𐨆 نقرهٔ مہتـٰاب
بیکرآن دشٮٓ را دریآچـہ می𐨆𐨆 سازد ؛
من شراع زرورق اندیشـہ اَم را میگُشـٰایم در مسیـر بـٰاد . . ..
شـٰاملو
کیࡄٮٓی𐨆𐨆 که مـن ، اینـگونہ به جِد
در دیار رؤیـٰاهای𐨆𐨆 خویـش
با ٮٓـو درنگ میکنم ؟
غیـر از کٮٓـابخواندن ، دیـگر هیچ پنـٰاهی𐨆𐨆 نداشٮٓم!
چیز دیگری𐨆𐨆 نبود کـہ احـٮٓرامم را بـہ محیـط اطراف برانگیزد و حٮٓی انـدکی𐨆𐨆 ٮٓوجـهم را جلب کند . .
یادداشتهای زیرزمینی ، داستایفسکی ᯓ