نامهای در غروب بارانی
باران از سپیدهدم بر شیشههای بلند عمارت میکوبید و باغِ خیس، زیر مهِ نازکی که از زمین برمیخاست، چون خاطرهای دور و محزون به نظر میرسید. در سالن، ساعتِ دیواری با وقاری خسته ثانیهها را میشمرد و شعلهی شمعها بر قابهای طلاییِ دیوار میلرزید.
او کنار پنجره ایستاده بود؛ با نامهای تاخورده در دست و اندوهی خاموش در نگاه. مدتها بود که میدانست بعضی واژهها را نمیتوان به زبان آورد.نه از آن رو که کوچکاند، بلکه چون بیش از اندازه بزرگاند و اگر گفته شوند، تمامِ آرامشِ جهان را برهم میزنند.
پس نامه را گشود و بار دیگر خواند.
«اگر روزی، در میان شلوغیِ زندگی، لحظهای به یاد من افتادید، بدانید که من نیز همان هنگام، بیآنکه بدانم چرا، رو به پنجره خواهم ایستاد و به باران گوش خواهم سپرد.»
لبخندی اندوهگین بر لبش نشست. بیرون، باد شاخههای رز را تکان میداد؛ و در آن غروبِ خاکستری، دلش باور کرد که بعضی عشقها، هرگز به وصال نمیرسند.اما همچون عطرِ گلی خشکشده در میان صفحات کتاب، سالها باقی میمانند.
فقط به خاطر اینکه کسی به تو آسیب رسانده، به این معنی نیست که میتوانی به او اجازه دهی این کار را دوباره انجام دهد. همه ما اشتباه میکنیم. آنچه مهم است این است که از آنها درس بگیریم.
او در حالی که به چهره اطرافیانش نگاه میکرد، ناگهان دریافت که آنچه در طولِ زندگیاش از آن میگریخت، همان چیزی بود که در نهایت، آرامشِ واقعی را به او بخشید: پذیرشِ حقیقت.
مه غلیظ، خیابانهای لندن را در آغوش گرفته بود. ناقوس نیمهشب از برج کلیسا برخاست. در عمارت خاموش، شمعی پشت پرده لرزید. نامهای بینام کنار فنجان چای مانده بود. و کسی در راهرو، آهسته نام مرا صدا زد.خوشحال میشم یه سر یه باغ گل رز من بزنی بانوی جوان درب باغ از این طرفه دوشیزه : : https://eitaa.com/Hima_Xx