. « اۊ خاڪسݖࢪی𐨆 من اسٮ ،
همان خاڪسݖࢪی𐨆 ڪـہ می𐨆ݖࢫان آن ࢪا به جای𐨆 خوࢪشيد و ماه از تماشايش ، غمگی𐨆ن نشد چࢪا ڪﮧ در تاری𐨆 رنگش ، ٮمام رنگ های𐨆 جـہان نہفته اسٮ »
៹ مꥇ𐇽ڹ꯭تꥇꥇꥇꥇظرꥋند
خرꥋمꥇ𐇽ا𐨍ꥋلوꥋ ꨵهاي݃ گ᳥سֹ
درꥋ کن᪾اֹꨭر ب𐨍خاریֹ نꨲفتꥇꥇꥇꥇی ᯓ
بچه ها بهت لبخند میزنن ، حیوانات ناخوداگاه بهت نزدیك میشن ، و غریبه ها بدون تردید داستان هاشون رو برات تعریف میکنن ، انرژی تو دروغ نمیگه ، پاکی درونت میدرخشه حتی بدون این ك یك کلمه حرف بزنی .
در دل من چیزی ست ، مثل یك بیشه نور ، مثل خواب دم صبح ، و چنان بی تابم ، ك دلم میخواهد ، بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه ، دورها آوایی ست ك مرا میخواند .