بعضی وقتها، سکوت، گویاترین زبان است. چیزی که آدمها، بیشتر از هر کلمهای، از آن میترسند.
زندگی همین است؛ ترکیبی از چیزهایی که انتخاب کردهایم و چیزهایی که بر ما تحمیل شده است. هنرِ زندگی، پذیرشِ این تحمیلهاست، نه جنگیدن با آنها.
دلم میخواست کسی باشد که مرا از اینهمه سکوت نجات بدهد، کسی که بداند پشت این لبخندهای روزمره، چه طوفانی در دلم به پاست. اما انگار دنیا عادت کرده بود فقط ظاهر آرام آدمها را ببیند.
من فکر میکنم در زندگی، لحظاتی هست که آدم نه به دنبال خوشبختی است و نه به دنبال موفقیت. فقط دنبال چیزی است که جای خالی خودش را در میان روزمرگیها پر کند. چیزی که به او یادآوری کند هنوز زنده است، هنوز نفس میکشد.