روزهایم پر از کارهای کوچک بود، اما شبهایم پر از تو. به خودم میگفتم وقتش رسیده فراموشت کنم، اما حتی نفس کشیدن هم یادآور بودنت شده بود.
صدایم کن ؛ نه به نامی که میشناسیام، به نامی که میدانی و یکبار برایت گفتهام هر زمان که آرام نبودی آرام صِدایم کن در کنج دیوار اتاقت جوانه خواهم زد.
گفت، خانهها در غیاب ساکنانشان خواهند مرد ؛ و سپس به قلبش اشاره کرد...
محمود درویش
«برای زندگی خانوادگی هیچ استعدادی ندارم، جز آنکه میتوانم ناظر باشم. هیچگونه احساسِ خانوادگی ندارم و آمدنِ مهمانها تقریبا این احساس را به من میدهد که موذیانه مورد حمله قرار گرفتهام.»
یادداشتها_فرانتس کافکا