من هم میخواستم بدانم اما هنوز آدمی را پیدا نکرده ام که بخواهم درباره اش این را بدانم : تنهایی . خودش سراغت می آید و با این حال که دلت میخواهد آن را ازبین ببرید باز چاره ای نداری جز اینکه قبول داشته باشید که جدا و واقعا از دیگران جدا افتاده اید و هیچ کس شما را درک نخواهد کرد.
هدایت شده از V's not so secret palace
"چرا هیچی از جنگ نمیگی؟ داری نرمالایز میکنی"
آیا کاری از دست من بر می آید؟
هرگز تا به حال به این فکر افتاده اید که شاید شما همه چیز را میدانید و تنها چیزی که نمیدانید همین دانستن است و فکر میکنید همه چیز نیاز به اثباتی دقیق دارد و باید حتما دیده شود ، آن هم با چشم
"تنها قفسی که الان توش گیر کردی ذهنته. "
شاید این جمله در ابتدا کمی بداهه و مسخره جلوه کند اما بنظرم حقیقت دارد. در زندگی ما هیچ قانونی به طور تمام ما را در بند نمی کند ، همیشه راهی برای در بند نبودن هست اما مردم از کوته فکری شان همیشه باور دارند که مسلما چیز های زیادی وجود دارد که باعث میشه واقعا در قفس باشیم در اصل این حرف درست است اما به عبارتی آن کاملا رد میشود . زیرا هر سنت و یا قانونی که ما فکر میکنیم ما را ایجاب میکند ، در واقع ما هستیم که در غل و زنجیر مغزمان خود را مجبور میکنیم که از دستوراتی پیروی کنیم . بنابراین تنها چیزی که باعث میشود دیگر نتوانیم آزاد باشیم همین گردوی قلمبه ی لزج است که مجبور به چنین چیز هایی میشویم . پس تنها یک چیز است که مارا آنچنان به خود مشغول کرده و باعث و بانی تمام آرزوی های آزادی است ، اما مشکل اینجاست که همین « یک » آنقدر بزرگ است که چند نام گرفته و سعی میکند همه ی تقصیر ها را بر سر چیز دیگری بیاندازد.