بساطِ این غمِ کهنه را جمع کردهام و بردهام وسطِ میدان. نه اینکه تمام شده باشد، نه؛ هنوز تهِ گلویم جا خوش کرده. اما خستهام از بس صبوری کردم تا معجزهای شود و حالم را کوک کند. حالا دیگر خودم کوک میزنم؛ با نخی از جنسِ لجاجت.
فهمیدهام که دنیا، همینِ که میبینی؛ یک سیرکِ بزرگ که کارگردانش یادش رفته چه کسی را برای نقشِ اصلی انتخاب کند. پس چرا من بیهوده گوشهی صحنه زانوی غم بغل بگیرم؟ بلند شدم؛ گرد و خاکِ روی لباسهایم را تکاندم و وسطِ همان صحنهای که غم برایم چیده، سازِ خودم را کوک کردم. میخندم؛ نه از سرخوشی، که از سرِ دهنکجی به تقدیر، که فکر میکرد مرا در چهاردیواریِ تنهاییام حبس کرده. حالا اگر قرار است با درد زندگی کنم، بگذار لااقل زخمی باشم که میرقصد، نه زخمی که از دور تماشا میکند.