eitaa logo
به وقت بهشت 🌱
6هزار دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.4هزار ویدیو
3 فایل
💠وَأُفَوِّضُ أَمْرِ‌ی إِلَی‌اللَّه إِنَّ‌اللهَ بَصِیرٌ‌ بِالْعِبَاد 🚫کپی یا انتشار حتی با ذکر نام نویسنده حرام است🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
به وقت بهشت 🌱
💠💠💠✨ 💠💠✨ 💠✨                 ⚜بِسم‌ِالله‌ِالرَّحمَنِ‌الرَّحیم⚜ #رمان_بشری #به_قلم_میم‌مهاجر #برگ14
💠💠💠✨ 💠💠✨ 💠✨                 ⚜بِسم‌ِالله‌ِالرَّحمَنِ‌الرَّحیم کپی‌حرام🚫 بشری از صبح که بیدار شد، پیام‌های دیشب امیر ذهنش را مشغول کرد. ترسیدی من حرفی به خونوادم بزنم! مگه تو از کسی هم می‌ترسی؟ هه... بهم میگی ماه امیر! خنده‌ی تلخ صداداری کرد. فکر می‌کنی من حرفات‌و یادم رفته؟ من دیگه قید این زندگی‌و زده بودم. امیدی هم نداشتم که به نرفتن به انگلیس رضایت بدی. چون دوست داشتم می‌خواستم این چند وقت باهات به خوشی سر کنم. تو همین مدت کوتاه‌ هم نخواستی بذاری من خوش باشم. با سوزش گونه‌اش متوجه شد دارد گریه می‌کند. دست روی گونه‌هایش گذاشت. اشک‌هایش را پاک کرد. خودش را به جلوی آینه رساند. زیر چشم‌هایش گود افتاده بود. رد اشک، تنها مونس این روزهایش، روی صورتش جا خوش کرده بود. دست به گونه‌اش کشید. چال گونه‌اش دیگر به چشم نمی‌آمد. انگشت رویش گذاشت. چقدر امیر تو رو ددست داشت! آهی کشید. از اتاق بیرون رفت و وضو گرفت به سر جایش برگشت. نشست جلوی آیینه اتاق. آب سرد التهاب صورتش را کم کرده بود. با حوله‌ی لطیفی نم صورتش را گرفت. به صورتش لوسیون زد. بی‌حوصله توی تختش رفت. این روزها تنها چیزی که حالش را عوض می‌کرد قرآن خواندن بود. قرآن را باز کرد و زمزمه‌وار خواند. جای امیر خالیه. بشینه کنارم و با هم بخونیم. یا من بخونم و اون گوش کنه. قرآن را بوسید. همه‌ی اون کارهات الکی بودن. حتی شاید نماز خوندنات! از این فکر آخر، استغفرالله گفت. دست از سرم بردار. دوباره با محبت کردنات گولم نزن. بذار به درد خودم بمیرم. تو هم برو راحت به زندگیت برس. کسی به در زد. _بشری! بیداری؟ _بیاین تو مامان. _نازنین اومده با مامانش. _خب کمکم کنید بیام پایین. _نه. با این حالت! میگم بهشون اونا بیان بالا. لبخندی به مادرش که از صبح چند بار پله‌ها را بالا و پایین کرده بود زد. _خیلی به زحمت افتادین. زهراسادات همان‌طور که بیرون می‌رفت گفت: _جبران زحمتای من تو فقط خوب شو. بشری الآن بیش‌تر قدر پدر و مادرش رل می‌دونست. زن و مردی که بدون غل و غش دوستش داشتند. طولی نکشید که نازنین آمد داخل. _ســـلام. دوست چپر چلاق خودم. بشری را بغل کرد. سفت بوسید. _دلم برات تنگ شده بود. دوباره سر و صورت یشری را بوسید. کنارش نشست. مثل میرغضب نگاهش کرد. _چرا جوابم‌و نمی‌دادی؟ اون همه زنگ زدم! پیام دادم. _حالم خوب نبود. شما ببخش. لحن بشری مثل همیشه نبود. نازنین تعجب کرد. گفت: جات خالی بود تو کلاس! بعد پرسید: امیر چرا نمیاد؟ حالا جدای از این چند روز، از اول سال ندیدمش! ✍🏻 کپی یا انتشار به هر شکل است🚫 ╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮    @In_heaventime  ╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯