eitaa logo
به وقت بهشت 🌱
6هزار دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.4هزار ویدیو
3 فایل
💠وَأُفَوِّضُ أَمْرِ‌ی إِلَی‌اللَّه إِنَّ‌اللهَ بَصِیرٌ‌ بِالْعِبَاد 🚫کپی یا انتشار حتی با ذکر نام نویسنده حرام است🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
به وقت بهشت 🌱
💠💠💠✨ 💠💠✨ 💠✨                 ⚜بِسم‌ِالله‌ِالرَّحمَنِ‌الرَّحیم⚜ #رمان_بشری #به_قلم_میم‌مهاجر #برگ22
💠💠💠✨ 💠💠✨ 💠✨                 ⚜بِسم‌ِالله‌ِالرَّحمَنِ‌الرَّحیم⚜ کپی‌حرام🚫 بشری آدرسی که لیلا برایش فرستاده بود را نگاه کرد. مزون لباس عروس!؟ برای لیلا شاخه گل خرید و آدرس را به راننده‌ی تاکسی داد. از پله‌های سنگی سفید بالا رفت. به‌روزترین لباس‌های عروس رو می‌شد آن‌جا تماشا کرد. لباس‌های پوشیده و باز با رنگ‌های سفید و نباتی. شنل‌ها و تاج‌های ساده و کار شده و لباس‌های عقد با رنگ‌بندی‌های دلنشین. بشری گلو صاف کرد و صدا زد: _خانم موقر! لیلا از پشت یک مانکن سرک کشید. بشری را دید. _سلام خوش اومدی عزیزم! زیپ لباس تن مانکن را کشید بالا و به طرف بشری رفت. محکم همدیگر را بغل کردند. لیلا سرش را عقب گرفت و پرسید: سرما‌ خوردی؟ بشری ماسک را پایین کشید. _نه. _پس بذار ببوسمت. لیلا دست بشری را گرفت و به طرف راحتی‌های گوشه‌ی مزون برد. چای و بیسکوییت را روی میز چید. بشری نگاهی به دور تا دور مزون و بعد به لیلا کرد. _کارت‌و دوست داری؟ لیلا دست زیر چانه زد. _خدا خیرش بده. نازنین این‌جا رو برام جور کرد. موبایل بشری زنگ خورد. بشری ابروهایش را بالا برد. _چه حلال‌زاده! به لیلا نگاه کرد. _نازنینِ! تماس را وصل کرد. _سلام. صحت خواب! _شرمنده به خدا با ساسان بودم اصلاً نفهمیدم زنگ زدی! _توجیهت قبوله عزیزم. خیلیم خوب! _مسخره نکن! _ای بابا چرا مسخره؟ حق داری دیگه. از آدم عاشق بیش‌تر از این نباید توقع داشت. _کجایی حالا؟ بشری تکیه‌اش را به مبل چسباند‌. _پیش لیلا. _میام الآن. بشری تماس را قطع و موبایل را توی کیف گذاشت. -داره میاد این‌جا. -قدمش بر چشم. لیلا دست‌هایش را به هم زد. _این‌جا برای دوست مامان نازنینِ. یه آرایشگر معروف که مشتریاش لاکچرین با سلیقه‌ی خاص. دست‌هایش را باز کرد و شانه بالا انداخت. _این‌جا رو راه انداخته بیش‌تر به خاطر مشتریای خودش. لیلا خودش را روی میز جلو کشید. خواست بپرسد چی شد طلاق گرفتی؟ دهانش باز و بسته شد. بشری پرسید: چی می‌خوای بگی؟ صدای باز شدن در اتوماتیک نگاه لیلا و بشری را به طرف ورودی مزون کشاند. نازنین از در وارد شد. گونه‌هایش سرخ شده بودند. _وای! چه خوشگله این لباسا! بین مانکن‌ها راه رفت. تک‌تک لباس‌ها را زیر نظر منتظر بشری و لیلا نگاه کرد. لیلا بلند گفت: _بیا حالا. بعد می‌تونی اینا رو ببینی. نازنین پا تند کرد. با بشری دست داد. بشری دست نازنین را محکم گرفت: _کجا بودی؟ این روز آفتابی چه‌قدر سردی! نازنین خودش را به شوفاژ چسباند. _با موتور اومدیم. لیلا به نازنین دیوانه‌ای گفت. بشری خندید. -تا باشه از این دیوونگیا. خدا قسمت توام کنه. نازنین تابی به گردنش داد. _شماها سوسول‌بازی درمیارید وگرنه موتور خیلم خوبه. فقط یکم دستت یخ می‌کنه که... توی کیفش را گشت. یک بسته‌ی کادویی درآورد. کاغذ کادوی پاره شده‌ را از دور بسته باز کرد. _ساسان خریده. دیگه دستام یخ نمی‌کنن. دستکش چرم زنانه‌‌ی سیاه با خز پلنگی را توی دست تکان داد. لیلا چپ‌چپ به نازنین نگاه کرد. _خب با ماشین برید این‌ور اون‌ور. سرما می‌خوری دختر! بشری به خوش‌حالی نازنین لبخند زد. _مبارکت باشه. چه خوش‌سلیقه! نازنین کیف را از روی شانه‌ برداشت. _اگه سلیقه نداشت که من‌و نمی‌پسندید. بشری ابروها را بالا انداخت. _بر منکرش لعنت. لیلا به نازنین پس‌گردنی زد. _مبارکت باشه زبون‌دراز. نازنین گردنش را خاراند. _بگو شیرین‌زبون. بعد چرخید به طرف لیلا. -آقامون موتور داره فقط. با کدوم ماشین برم این‌ور اون‌ور؟ لیلا فنجان دیگری روی میز گذاشت و قوری را توی آن سرازیر کرد. _ماشین خودت. _بگم بیا سوار ماشین من بشو؟ خب مردِ. بهش برمی‌خوره. همون موتور بهتره. لیلا لب‌هایش را جمع کرد و جوابی نداد. نازنین ننشسته از جا بلند شد و به طرف لباس‌ها رفت. _بشری! بیا ببین این لباس خوبه؟ واسه عقد می‌خوام. بشری گردن کج کرد. نازنین به یک لباس دنباله‌دار آبی زنگالی با جنس ساتن اشاره می‌کرد. _آره عزیزم. خوشگلِ. نازنین ولی چشمش به لباس دیگری افتاد. آن یکی قرمز و عروسکی بود. _این خوشگل‌ترِ. _اوهوم. به نظرم بهت میاد. _هر چی من می‌گم تو تایید می‌کنی؟ _خب همه‌شون قشنگِ. من بگم زشتِ؟ اصلاً چرا از لیلا نمی‌پرسی؟ حواسشان به لیلا جمع شد. جلوی در ورودی داشت با یک مرد جوان سر و کله می‌زد. گویا سعی می‌کرد راضی‌اش کند بیرون برود. ✍🏻 کپی یا انتشار به هر شکل است🚫 ╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮    @In_heaventime  ╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯