💠💠💠✨
💠💠✨
💠✨
⚜بِسمِاللهِالرَّحمَنِالرَّحیم⚜
#رمان_بشری
#به_قلم_میممهاجر
#برگ320
کپیحرام🚫
دم رفتن سوفی پرسید:
-این دعایی که خوندی اسمش چی بود؟
-زیارت عزیزم. زیارت عاشورا
طوری نگاه میکرد که انگار دارد به خاطر میسپارد.
-میشه هر وقت خواستی بخونی، منم بیام و گوش کنم
در تمام عمرش چیزی به این اندازه او را خوشحال نکرده بود. چهرهاش به لبخند باز شد.
-حتماً
دست روی دست سوفی گذاشت. صمیمیت کلام و گرمی صدایش سوفی را مطمئن میکرد در صداقت حرف بشری.
-تو مهمون اربابی نه من. هر وقت اومدی قدمت سر چشم
بعد کمی گردن کشید تا قدش به سوفی که از خودش بلندتر بود رسید و برای اولین بار این همسایه که حالا تنها دوست صمیمیاش در غربت بود را بوسید.
سوفی اما متعجب و پرسشی تکرار کرد:
-ارباب؟!
-همون امام حسین؛ ارباب یه کلمهای هست معادلِ...
کمی دست دست کرد تا لغتی جایگزین ارباب برای سوفی بیاورد تا متوجهی منظورش بشود.
-اوووم. چی بگم؟ ببین...
بعد چشمهایش برقی زد و پیروزمندانه گفت:
-آها. امپراطور! تو فکر کن امپراطور
بالطبع، مثل همیشه در چنین مواقعی، ابروهای سوفی رفت بالا!
-پادشاه؟
-نه. نه عزیزم. اونجور که فکر میکنی نه. امپراطور دلها!
و قسمت آخر را بخش بخش گفت. جوری که نرم نرم به دل سوفی نشست.
با رفتن سوفی اول به آشپزخانه رفت. ظرفهای شام را شست.
فضای بزرگی نداشت و خیلی زود مرتب میشد. دستمال کرم رنگ را از کشوی کوچک برداشت و روی کابینتها را دستمال کشید.
در آخر ظرفهای شسته که دیگر خشک شده بودند را جمع کرد و در کابینتها جای داد و کافه میکس در دست از آشپزخانه خارج شد.
این روزها بیشتر از قبل به این مایع به قول خودش دلچسب معتاد شده بود.
قبلاً فنجانی میخورد و حالا ماگ را پر میکرد.
لپتاپ را روشن کرد و تا سرد شدن کافه میکس، فیلمهای ضبط شدهی دوربینش را چک کرد. این کار به نظرش خسته کننده میآمد اما مجبور به انجامش بود.
هیچ چیز مشکوکی نمیدید.
برنامههای درسیاش را باز کرد. حجم درسهایش بیشتر و بیشتر میشد. طوری که لازم میدید هر روز مرور داشته باشد. همراه با جرعه جرعه نوشیدن، شروع به مطالعه کرد.
صبح، وقتی برای رفتن به دانشگاه آماده میشد، صدای در زدن کسی او را به طرف در کشاند.
با تعجب دید که سوفی آمده، در زده و خودش هم به لبه خیابان رفته بود.
سریع ححابش را با پوشیدن مانتو و روسری مشکی کامل کرد. فلاسک مسافرتی یک لیوانی را در کیفش جای داد از در خارج شد.
سوفی را غرق بازی با حیوان عظیمالجثهی پشمالوی سیاه دید!
همان سگی که چند سحر پیشتر میهمان ناخواندهی خانهاش شده بود؛
از یادآوری آن ساعت، نفسی از آسودگی کشید و از دیدن آن سگ باز چندشش شد.
سوفی با نوک کفشش آرام به پوزهی سگ میزد.
-سلام
سوفی به سلامهای فارسی بشری نه تنها عادت کرده بود بلکه جوابش را هم به فارسی میداد. آن هم آنقدر بامزه میگفت که ناخواسته لبخند به لبهای بشری میآمد.
-سحرخیزی شدی!
سگ با شنیدن صدای بشری، بیخیال سوفی شده و جستی به طرف بشری زد.
✍🏻 #مٻــممـہاجـر
کپی یا انتشار به هر شکل #حرام است🚫
╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮
@In_heaventime
╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯