eitaa logo
به وقت بهشت 🌱
6هزار دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.4هزار ویدیو
3 فایل
💠وَأُفَوِّضُ أَمْرِ‌ی إِلَی‌اللَّه إِنَّ‌اللهَ بَصِیرٌ‌ بِالْعِبَاد 🚫کپی یا انتشار حتی با ذکر نام نویسنده حرام است🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
💠💠💠✨ 💠💠✨ 💠✨                 ⚜بِسم‌ِالله‌ِالرَّحمَنِ‌الرَّحیم⚜ کپی‌حرام🚫 فکر کرد خونواده‌ام چی شد؟ کسی بهشون خبر داده یا نه؟ از دیروز که دیگه باهاشون صحبت نکردم. حتماً دلواپسم شدن. زبان روس را که اصلاً نمی‌دانست فقط به زبان انگلیسی می‌توانست با پرستار صحبت کند. وسایلش را خواست و دست و پا شکسته پاسخ گرفت. کشوی کنار تخت را کشید و کیف پاسپورتی‌‌اش را به دستش داد. گوشی و لوازمش همه سر جای خود بودند و لباس‌هایش هم داخل کمد. -چرا کسی همراهم نیومده؟ -بودند. دو نفر. فکر کنم وقت ملاقات باز بیان پیشت گوشی‌اش را برداشت تا با پدر یا مادرش تماس بگیرد. نمی‌دانست آن‌ها خبر دارند یا نه. تماس‌های از دست رفته و پیام‌های باز نشده را بی خیال شد. با مادرش تماس گرفت. هر سن و سالی هم که داشته باشی وقتی درد داری، وقتی دلت تنگ است مادرت را می‌خواهی. و حال بشری در شرایط جسمی وخیم با وضعیت روحی آشفته که با یادآوری دیدن امیر بدتر هم می‌شد. دلش فقط مادرش را می‌خواست. هنوز تماس وصل نشده بود که اشک‌هایش جاری شد. قطره قطره، پشت سر هم روی گونه‌هایی که در همین کمتر از بیست و چهار ساعت تکیده بود، می‌غلطیدند و تا چانه‌اش را خیس می‌کردند. پرستار فکر می‌کرد از درد گریه می‌کند و بشری دستش را بالا گرفت که طوریم نیست. صدای مشتاق و نگران مادرش که پیچیدگی گریه‌ی بی‌صدایش یکباره به هق هق بلند تبدیل شد. تا چند لحظه و صدای قربان و صدقه رفتن‌های مادرش باعث می‌شد بیشتر دلتنگ بشود. دلش می‌خواست مادر کنارش بود تا خودش را لوس کند. تا سرش را در آغوش مادرش گذاشته و یک دل سیر گریه کند تا دردش التیام یابد. نفهمید چه‌قدر گذشت. پرستار هم بیرون رفته بود تا او راحت باشد. غم غربتی که در چشمان بشری بیداد می‌کرد، چیزی نبود که کسی نتواند تشخیص بدهد. کم کم شروع به حرف زدن کرد. -یکی بیاد این‌جا به داد من برسه -طاها داره میاد. گریه نکن عزیزم. خیلی زود میاد پیشت. قرار شده برت گردونن به آلمان. از اونجا به بعد با طاها میای احوال پدرش را پرسید و طبق معمول سیدرضا نبود. -کاش بابا می‌اومد -شرمنده بشری. نیست نفس سنگینی کشید. چه‌قدر دل نازک شده بود. -باشه مامان. طهورا کجاست. گوشی رو بده بهش -خوابیده. بیدارش کنم؟ -نه -از وقتی شنید بهم ریخت. حالا هم با آرامبخش خوابیده -مواظبش باش مامان. آبجی خیلی حساسه -خیالت راحت. مهدی از کنارش جم نمی‌خوره در عین حال که درد و غم با هم دست به یکی و وجب به وجب جسم نحیفش را درگیر کرده بود، لبخند زد. -بیدار شد بهم زنگ بزنید. می‌خوام صداش رو بشنوم تماس را قطع کرد و گوشی را به سر جایش برگرداند. پرستار به داخل اتاق برگشت. تخت او را بالا آورد و کمکش کرد که بتواند بشیند. حالا باید از تخت پایین می‌آمد و راه می‌رفت. پهلویش تیر می‌کشید ولی برای زودتر سر پا شدن، چشمش را روی درد می‌بست. کسی این‌جا نبود که عصای دستش بشود. خودش بود و خدا. باید زودتر خوب می‌شد که بتواند برگردد. دفعه اول بود که راه می‌رفت و پرستار قدم به قدم کمکش می‌کرد. -دو ساعت دیگه دوباره بلند شو. اون بار دیگه باید خودت راه بری. بدون کمک. سرش را تکان داد و در حالی که خمیده راه می‌رفت پرسید: -تیراندازی کار کی بوده؟ پرستار شانه‌ای بالا انداخت. دستش را دور پهلویش محکم‌تر کرد. -من فقط می‌دونم تیر خوردی. همین تا ته راهروی بخش را رفتند و برگشتند. دیگر به نفس نفس افتاده بود. با هر سختی که بود خودش را به تخت رساند و دوباره با کمک پرستار دراز کشید. ناهار بیمارستان را خورد. منتظر ماند تا ساعت ملاقات برسد ببیند چه کسی به سراغش می‌آید. با دیدن خانم مایر و سرپرست تیم که مردی میانسال بود، کمی خودش را جمع و جور کرد و دور تا دور کلاه بیمارستان را که از پرستار گرفته بود روی سرش مرتب کرد. حالا بشری بود و هزار و یک سوال. "کی بهم شلیک کرده؟ دلیل این‌کارش چی بوده؟ من تا کی باید اینجا باشم؟" خانم مایر واقعا برایش متاسف و متاثر بود. این حال و روز به خاطر اصرار و اجبار دانشگاه برای این دختر بیچاره پیش آمده بود. واقعا حقش نبود، دانشجوی نمونه‌ای که برای دانشگاه افتخار محسوب می‌شد. حقش نبود. این درد کشیدن‌ها. تمام سعی‌اش ا کرد که خیلی مهربان رفتار کند. دست سردش را جلو برو و دست سردتر بشری را گرفت. -عزیزم. اون یه مرد ایرانی بوده و قبل از این‌که پلیس بخواد اقدامی کنه، خودش رو معرفی کرده. صبر کن همه چیز روشن میشه از بهت چشم‌هایش گرد شد. لب زد: -یه ایرانی؟! ✍🏻 کپی یا انتشار به هر شکل است🚫 ╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮    @In_heaventime  ╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯