یک سری احساسات هست که نه میتونی بگیشون، نه میتونی تو خودت نگهشون داری فقط میتونی نگاهشون کنی که چطوری تو وجودت حل میشن.
کیف مدرسهم و خالی کردم و کلی دلتنگی هجوم آورد به قلبم، با کتابایی که کلی خودم و بقیه توش نوشتن چه کنم؟
- مدرسم و عوض کردم ولی با هیچکدوم از بچه هاش حال نمیکنم
+عه چرا؟
- چون خوب نیستن ولی یه دونه دوست دارم
+چه خوووب
- باهاش دوست شدم ازش سواستفاده کنم
+ ...
+ یاخدا😐
پ.ن:این یه مکالمهی دودیقهای با یه بچهی نه ساله بود🤌
بچهها چرا انقدر عجیب شدن؟
- Innate Domain🇵🇸.
- مدرسم و عوض کردم ولی با هیچکدوم از بچه هاش حال نمیکنم +عه چرا؟ - چون خوب نیستن ولی یه دونه دوست دا
یکی از امیرای آیندهرو پیدا کردم با این فرق که اسمش یه چیز دیگهس
- Innate Domain🇵🇸.
یکی از امیرای آیندهرو پیدا کردم با این فرق که اسمش یه چیز دیگهس
همین بچه به داداشش گفت دیوونه، داداشش برگشت گفت مامان داداش بهم میگه دیوونه، حالا همین بچه داشت به داداشش برای اینکه مامانش چیزی نگه توضیح میداد که دوتا لفظ دیوونه داریم یکی فحشه یکیم برای دوست داشتنه منظور من دومی بوده🤌
یکم از سیاست این بچرو من داشتم الا تو زندگیم پنج هیچ جلو بودم
نمیدونم چطوریاس که جذب بچه دارم:/
حالا زیادم از بچه خوشم نمیادا(اگر به دلم بشینه چرا) بعد هرجا که میرم بعد نیم ساعت میبینم اوه بچه ها دورم جمع شدن😃و اینجوریم که: ولم کنیییین مگه من همسنتونم؟ نبدخبدخبپن.
بعد مجبورم بهشون لبخند بزنم تازهههه به حرفاشونم گوش کنم به منچه که دوستت وسط مدرسه بالانس زد آخه:/