حقیقتش من اصولا آدمی نبودم که کسی بخواد از روزش برام حرف بزنه، ذوق کردنش سر چیزای مختلف و تعریف کنه یا مثلا با شور و شعف بیاد بهش بگه:«میدونی چیشد؟» با اینکه میدونم میتونم همش و بشنوم و خب برای بیشتر آدما همهی اینا یه چیز ابتدائیه ولی برای من؟نه مهمه، اینکه یه نفر من و مکان امن خودش بدونه برام مهمه و همین..فقط همین.
قرار بود یک ساعت پیش بخوابم ولی بازم از فکر و خیال خوابم نبرد البته این تایم از تایمایی که بابت این موضوع نمیخوابیدم خیلی نرمال تره.
من هرکاری که از دستم برمیومد انجام دادم، حتی از خودمم گذشتم ولی هیچی بهتر نشد:)