یادم اومد از اونروز دیگه بمب و موشک برام مهم نبود، نه اینکه آدم شجاعی باشم نه، هروقت هرکس میخواد از بچگیم تعریف کنه میگه حانیه خیلی جون دوست بود، روز اول جنگ داشتم سکته میکردم، از شدت ترس گریم گرفته بود، بدنم یخ کرده بود ولی از ده اسفند به بعد واقعا نمیترسیدم، نمیدونم نمیترسیدم یا دیگه برام مهم نبود:)
نمیخوام دوباره اون حسارو تجربه کنم، وحشتناکترین حسای زندگیم بود، من لحظاتی و تو زندگیم حس کرده بودم که حتی نمیتونستم تکون بخورم یا از شدت گریه نفس بکشم ولی این؟ فرق داشت، واقعا مثل جون کندن بود، جدا شدن روح از تن.
دوروزه پیکر رهبر شهیدمون و دفن کردیم آقایون رفتن مذاکره:)
بهم بگو تندرو ولی واقعا مذاکره دردی رو دوا نمیکنه که اگر میکرد جنوب ایران نمیشد جنوب لبنان.