اما با این تفاسیر، خجالتزده میشوم که بگویم او را شناختم و همچنان به دنبال توجه او هستم؛ گویی که او تنها موجود زندۀ دنیای پیچیدۀ من است.
حالا که فکر میکنم میبینم الیزابت آنقدرها هم احمق نبود و باید اعتراف کنم که اگر روزی دوباره از من بپرسی که میان تو و دیگری کدام را برمیگزینم، شاید پاسخ من دیگر آنقدرها هم قاطع نباشد؛ شاید در ظاهر بگویم هیچکس اما اگر قرار باشد دل از میان عقل و شور یکی را انتخاب کند، همیشه اندکی به سوی همان چیزی میرود که بیش از همه انکارش کرده است. من تو را انکار میکنم چون زمانی برایت جنگیدم و به دست آوردن توجه تو، غنیمت آن جنگ بود.
愛
حالا که فکر میکنم میبینم الیزابت آنقدرها هم احمق نبود و باید اعتراف کنم که اگر روزی دوباره از من
نمیتوانم چشمپوشی کنم زیرا الیزابت هم مانند من گول دارسی را خورد، او احمق است. نباید تنفر را به عشق تبدیل میکرد. خدا میداند چه زنان احمق دیگری مانند من و الیزابت بنت در این جهان نفس میکشند.
愛
✮ . منم میخواستم اسمتو داد بزنم. میخواستم با صدای بلند دوستت داشته باشم. میخواستم علاقمو از تاریکی دربیارم و بزارم نور خورشید تا مرکزشو نوازش کنه. میخواستم یه تیکه از علاقمو روی بیلبوردای سطح شهر چاپ کنم، یه تیکه هم برای نوشتن رسپی خوشمزه پیتزای جهان، یه تیکه برای خوشبو ترین رایحۀ ممکن، یه تیکه برای بزرگترین ساختمون شیشهایِ دنیا، یه تیکه برای ساختن خونه برای همۀ گربه های کوچهای، یه تیکه برای بافتن ریزنقشترین فرش، یه تیکه برای اسکناس های چاپ شدۀ جهان، یه تیکه برای خرید کل لباسای مورد علاقمون، یه تیکه برای من، و کل این تیکه ها برای تو. من میخواستم اینجوری باشیم، میخواستم کتابمو به تو تقدیم کنم، صبحا با صدای تو بیدار بشم و شبا با صدای تو به خواب برم. میخواستم اسم تو سیرم کنه و صدا زدنت گرسنه. میخواستم هرچیزی که مربوط به توعه رو تو یه شیشۀ بزرگ حبس کنم، میخواستم اسمتو یجایی تتو بزنم که همه ببینن، میخواستم دار و ندارم تو باشی و تیکه هایی از من که دست توعه. عزیزم، تو یه دنیای دیگه دستامون از هم جدا نمیشه؛ البته اگر دستمو گرفته باشی.