Overthinking
اینجوریه که به يه نخ فكر ميكنی،
تبديلش ميكنی به یه طناب كلفت ،
وصلش ميكنی به يه لنگر،
پرتش ميكنی داخل اقيانوس،
و
غرق ميشی
از یه سنی به بعد میفهمی؛ دوستانی اندک اما شایسته، اما عمیق، اما امن..
خیلی خیلی امن..!
از یه جایی به بعد خودمو زدم به بیخیالی اما انقدر بعضی اتفاقات عمیق بودن که توی بیخیالی هم نتونستم بیخیال باشم و ورق برگشت و از بیخیالی به جایی رسیدم که حرف های زیادی دارم اما کلمات برای بیان کردنش کافی نیست .
اصلا دلم نمیخواد طبق رویای کودکی زندگیم مثل فیلما باشه، اونا پر از درگیری دراما و اتفاقای عجیب و غریبی هستن که داخل زندگی واقعی سخت میشه از پسشون بر اومد
من...فقط یه زندگی آروم میخوام!
من دوام آوردم.
باز هم دوام می آورم.
ولی دلم میخواست معنی زندگیم چیزی بیشتر از دوام آوردن باشه.