اون دوستت/پارتنر که بعد از یه سوءتفاهم کوچیک
تبدیل به دشمنت شد و از هم جدا شدین ، از اول دشمنت بود و دوست نداشت ، فقط داشته تظاهر میکرده .
گفت حس الانتو توصیف کن بهش گفتم
انگار زانوم روی فرش ساییده شده . کف دستم روی آسفالت کشیده شده انگار چون شلوار بلند نپوشیدم . موقع سُر خوردن از قلعه بادی ، پاهام زخم شده مثل وقت هایی که با کله میرفتیم پارک و به زور میخواستم از بارفیکس آویزون شم و بعدش دستام پینه میزد .
شایدم مثل بریده شدن پوست با کاغذ