🌸🌸🌸
🌾#غواص ها بوی نعنا می دهند🌾
#قسمت (۱۹) 📝
...............
کریم گفت : دوست های ما گفتند یک خواب عجیب دیده ای . نمی خواهی برای ما تعریفش کنی؟💫
محرابی حرف نزد. عینکش را از صورتش برداشت و دستش را گذاشت روی پیشانی اش و خیره شد به زمین و در یک آن شانه اش لرزید و هِق هِق زد.😭
کریم رفت دستش را گرفت و عینکش را میزان کرد و بوسه ای به پیشانی اش زد و گفت: قربان دل نازکت!🌸
وبا نگاه دنبال کسی گشت.
علی داشت از آنجا رد میشد. به او گفت: سریع برو یک لباس غواصیِ نو , هم قد این مهمان عزیزمان , از تدارکات بگیر بیاور!
نگرانی و اشک محرابی تبدیل شدند به شادی و لبخند و حتی تکان شانه , افتاد.😊
لابد از خنده برآورده شدن آرزوهای پنهانی.🌹
کریم گفت : این اشک ها قیمتی اند , پسر. نگه شان دار برای شب , سوار بلم , لای نیزار , یا آن غارها.
آنجا بهتر می توانی بفهمی چقدر شیرین اند...
...........
آن شب در حاشیه جولان ها و کنار بوته های " نعنا " نشستیم کنار آن دو دوست قدیمی و این دوست جدید و به خیال مان رفتیم به مجنون , به جزیره جنوبی و شمالی و دویدن ها و جنگیدن ها.🌸
و با صدای نِی " علی #شمسی پور" رفتیم پیش بچه های تخریب جزیره و پیش #غواص های اطلاعات که تا عمق خط سوم عراق , تا عمق جزیره جنوبی را شناسایی کردند. از آن گِل مقدس هم گفتیم که بچه ها در روزهای محرم می زدن به سر و شانه هاشان و یادمان افتاد که باید از پشت کمین عراقی ها آورده میشدو از انتهای پَدغربی و به دستور "علی آقا " فرمانده اطلاعات عملیات( شهید علی #چیت سازیان).🌸
حمیدی نور هم از آن گشتِ شبیه رویا حرف زد و آن قدر با حس گفت که محرابی هم به حرف آمد و با همان صداقت محجوبانه اش گفت: ذکر ایشان همیشه در بچه های بسیج هست که چطور می رفتند شناسایی , یا چطورخودشان را می بستند زیر قایق ها تا ....💫
حمیدی نور نگذاشت حرف محرابی تمام شود . تبسمی کرد و لبخندی هم و گفت : باید از ناگفته , از شهدا گفت. این ها که چیزی نیست.
و از مجنون گفت و از حماسه های خونینی که به نظر او فقط در روز قیامت , به اذن خدا , آشکار خواهد شد.
این عادت حمیدی نور بود که وقتی کسی از کارش تعریف و تمجید میکرد با استادی تمام مسیر حرف را عوض میکرد و یاد همه می آورد که هیچ کس جز شهید سزاوار تعریف و تمجید نیست.🌹
#ادامه_دارد.....
🌸.....
@Karbala_1365