eitaa logo
⁦خِیــٰـالِ وَصـْــلْ⁦⁦✨
589 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
2هزار ویدیو
94 فایل
خـِیــٰـال وَصـْـلِ تُـو جـانَم بِه رَقـْصْ مـی‌آرَد ... عـٰاشقـانـه‌های آرامـ، عـٰارفانـه‌های آتشینــ، عـٰاقـلانـه‌های منطقیــ ... شناس: @khoshkhyal ناشناس: https://daigo.ir/secret/8219445767 🔰 استفاده از مطالب کانال به هر شکلی، آزاد است.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
•| |• تا حالا مقایسه به این زیبایی دیده بودین؟ بی‌نظیر بود ...👌 ✨خِیـٰـالِ وَصـْـلْ @KhyaleVasl
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
•| ‏ |• اگرم اجل ندهد امان به محرّمت برسم حسین... تو امان بده که به روضه تو بگیرد این نفسم حسین... ✨خِیـٰـالِ وَصـْـلْ @KhyaleVasl
16.61M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴وقتی سلام فرمانده سرود و همایشی آخرالزمانی می‌شود. ▪️کلیپ ترکیبی سرود با زبان های فارسی، عربی، اردو، ترکی، آذری، هندی، انگلیسی با مضامین جدید خیلی زیباست. پیشنهاد میکنم . ✅ اندکی تأمل: آیا تا حالا فکر کردین چرا سلام فرمانده اینقدر گسترش پیدا کرد که حتی به صورت خودجوش در بسیاری از کشورها تولید و اجرا شد؟ شاید به خاطر این موارد باشه: ✅ اخلاص و پاکی صفای حضور کودکان با ریتمی احساسی و حماسی ✅ محتوای شعر که شامل چند چیز است: ۱_توسل به حضرت حجت علیه السلام ۲_اقتدا به زمان ۳_توجه به الگویی مثل فقیه بزرگِ جهادی ۴_نام بردن از عارف وارسته ای چون حضرت آیت_الله_بهجت ۵_نهایتا نگاه بین المللی به جبهه مقاومت و سیدالشهدای آن شهید سلیمانی ✨خِیـٰـالِ وَصـْـلْ @KhyaleVasl
•| |• جناب دماوند، لحظاتی پس از طلوع آفتاب☀️🗻 📸م.بهزاد ✨خِیـٰـالِ وَصـْـلْ @KhyaleVasl
⁦خِیــٰـالِ وَصـْــلْ⁦⁦✨
•| #شهیدانه |• «من مسئولیت تام دارم که در مقابل شداید و بلایا بایستم تمام ناراحتی ها را تحمل کنم
🔰 شب آخرِ شهید چمران و عاشقانه همسرش غاده بخش اول: بسم الله الرّحمن الرّحیم غاده همسرِ شهید دکتر مصطفی چمران از آخرین شبِ همراهی‌اش با شهید چمران چنین می‌گوید: تا شبی که از من خواست به شهادتش راضی باشم، نمی‌خواستم شهید بشود. آن شب قرار بود مصطفی تهران بماند. گفته بود روز بعد برمی‌گردد. عصر بود و من در ستاد نشسته بودم، در اتاق عملیات. آن جا در واقع اتاق مصطفی بود و وقتی خودش نبود کسی آن جا نمی‌آمد. اما ناگهان در اتاق باز شد، من ترسیدم، فکر کردم چه کسی است، که مصطفی وارد شد. تعجّب کردم، قرار نبود برگردد. او مرا نگاه کرد، گفت: «مثل این که خوش‌حال نشدی دیدی من برگشته‌ام؟ من امشب برای شما برگشتم.» گفتم: «نه مصطفی! تو هیچ‌وقت به خاطر من برنگشتی! برای کارِت آمدی.» مصطفی با همان مهربانی گفت: «امشب برگشتم به خاطر شما. از احمد سعیدی بپرس. من امشب اصرار داشتم برگردم، با هواپیمای خصوصی آمدم که این‌جا باشم.» من خیلی حالم منقلب بود. گفتم: «مصطفی من عصر که داشتم کنار کارون قدم می‌زدم احساس کردم این‌قدر دلم پُر است که می‌خواهم فریاد بزنم. خیلی گرفته بودم. احساس کردم هرچه در این رودخانه فریاد بزنم، باز نمی‌توانم خودم را خالی کنم.» مصطفی گوش می‌داد. گفتم: «آن‌قدر در وجودم عشق بود که حتّی اگر تو می‌آمدی نمی‌توانستی مرا تسلّی بدهی.» او خندید، گفت: «تو به عشقِ بزرگ‌تر از من نیاز داری و آن عشق خداست. باید به این مرحله از تکامل برسی که تو را جز خدا و عشق خدا هیچ چیز راضی نکند. حالا من با اطمینان خاطر می‌توانم بروم.» من در آن لحظه متوجّه این کلامش نشدم. شب رفتم بالا. وارد اتاق که شدم دیدم مصطفی روی تخت دراز کشیده، فکر کردم خواب است. آمدم جلو و او را بوسیدم. مصطفی روی بعضی چیزها حسّاسیت داشت. یک روز که آمدم دمپایی‌هایش را بگذارم جلو پایش، خیلی ناراحت شد، دوید، دوزانو شد و دست مرا بوسید، گفت: «تو برای من دمپایی می‌آوری؟» آن شب تعجّب کردم که حتی وقتی پایش را بوسیدم تکان نخورد. احساس کردم او بیدار است، امّا چیزی نمی‌گوید، چشم‌هایش را بسته و همین‌طور بود. مصطفی گفت: «من فردا شهید می‌شوم.» خیال کردم شوخی می‌کند. گفتم: «مگر شهادت دست شما است؟» گفت: «نه، من از خدا خواستم و می‌دانم به خواست من جواب می‌دهد. ولی من می‌خواهم شما رضایت بدهید. اگر رضایت ندهید، من شهید نمی‌شوم.» خیلی این حرف برای من تعجّب بود. گفتم: «مصطفی، من رضایت نمی‌دهم و این دست شما نیست. خُب هر وقت خداوند اراده‌اش تعلّق بگیرد، من راضی‌ام به رضای خدا و منتظر این روزم، ولی چرا فردا؟» و او اصرار می‌کرد که: «من فردا از این‌جا می‌روم، می‌خواهم با رضایت کاملِ تو باشد.» و آخر رضایتم گرفت. من خودم نمی‌دانستم چرا راضی شدم. نامه‌ای داد که وصیتش بود و گفت: «تا فردا باز نکنید.» بعد دو سفارش به من کرد، گفت: «اوّل این که ایران بمانید.» گفتم: «ایران بمانم چه کار؟ این‌جا کسی را ندارم.» مصطفی گفت: «نه! تعرّب بعد از هجرت نمی‌شود. ما این‌جا دولت اسلامی داریم و شما تابعیت ایران دارید. نمی‌توانید برگردید به کشوری که حکومتش اسلامی نیست، حتّی اگر آن، کشورِ خودتان باشد.» گفتم: «پس این‌همه ایرانی‌ها که در خارج هستند چه‌کار می‌کنند؟» گفت: «آن‌ها اشتباه می‌کنند. شما نباید به آن آداب و رسوم برگردید. هیچ‌وقت!» دوم هم این بود که بعد از او ازدواج کنم. گفتم: «نه مصطفی! زن‌های حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله) بعد از ایشان …» که خودش تند دستش را گذاشت روی دهنم. گفت: «این را نگویید. این، بدعت است. من رسول نیستم.» گفتم: «می‌دانم. می‌خواهم بگویم مثل رسول کسی نبود و من هم دیگر مثل شما پیدا نمی‌کنم.» ادامه در پست بعدی...👇👇 ✨خِیـٰـالِ وَصـْـلْ @KhyaleVasl
⁦خِیــٰـالِ وَصـْــلْ⁦⁦✨
🔰 شب آخرِ شهید چمران و عاشقانه همسرش غاده بخش اول: بسم الله الرّحمن الرّحیم غاده همسرِ شهید دکتر
ادامه پست قبل 🔰 شب آخرِ شهید چمران و عاشقانه همسرش غاده بخش دوم: شب آخر با مصطفی واقعاً عجیب بود. نمی‌دانم آن شب چی بود. صبح که مصطفی خواست برود من مثل همیشه لباس و اسلحه‌اش را آماده کردم و آب سرد دادم دستش برای تو راه. مصطفی این‌ها را گرفت و به من گفت: «تو خیلی دختر خوبی هستی.» بعد یک‌دفعه یک عدّه آمدند توی اتاق و من مجبور شدم بروم طبقهٔ بالا. صبح زود بود و هوا هنوز روشن نشده بود. کلید برق را که زدم چراغ اتاق روشن و یک‌دفعه خاموش شد. من فکر کردم «یعنی امروز دیگر مصطفی خاموش می‌شود، این شمع دیگر روشن نمی‌شود، نور نمی‌دهد.» تازه داشتم متوجّه می‌شدم چرا این‌قدر اصرار داشت و تأکید می‌کرد که امروز ظهر شهید می‌شود. مصطفی هرگز شوخی نمی‌کرد. یقین پیدا کردم که مصطفی امروز اگر برود، دیگر برنمی‌گردد. دویدم و کلت کوچکم را برداشتم، آمدم پایین. نیتم این بود مصطفی را بزنم، بزنم به پایش تا نرود. مصطفی در اتاق نبود. آمدم دم ستاد و همان موقع مصطفی سوار ماشین شد. من هرچه فریاد می‌کردم که «می‌خواهم بروم دنبال مصطفی»، نمی‌گذاشتند. فکر می‌کردند دیوانه شده‌ام، کلت دستم بود! به هر حال، مصطفی رفته بود و من نمی‌دانستم چه‌کار کنم. در ستاد قدم می‌زدم، می‌رفتم بالا، می‌رفتم پایین و فکر می‌کردم چرا مصطفی این حرف‌ها را به من می‌زد. آیا می‌توانم تحمّل کنم که او شهید شود و برنگردد. خیلی گریه می‌کردم، گریهٔ سخت. تنها زن ستاد من بودم. خانمی در اهواز بود به نام «خراسانی» که دوستم بود. با هم کار می‌کردیم. یک‌دفعه خدا آرامشی به من داد. فکر کردم «خب، ظهر قرار است جسد مصطفی بیاید، باید خودم را آماده کنم برای این صحنه.» مانتو شلوار قهوه‌ای سیری داشتم. آن‌ها را پوشیدم و رفتم پیش خانم خراسانی. حالم خیلی منقلب بود. برایش تعریف کردم که دیشب چه شد و این‌که مصطفی امروز دیگر شهید می‌شود. او عصبانی شد، گفت: «چرا این حرف‌ها را می‌زنی؟ مصطفی هر روز در جبهه است. چرا این‌طور می‌گویی؟ چرا مدام می‌گویی مصطفی بود، بود؟ مصطفی هست!» می‌گفتم: «اما امروز ظهر دیگر تمام می‌شود.» هنوز خانه‌اش بودم که تلفن زنگ زد، گفتم: «برو بردار که می‌خواهند بگویند مصطفی تمام شد.» او گفت: «حالا می‌بینی این‌طور نیست، تو داری تخیل می‌کنی.» گوشی را برداشت و من نزدیکش بودم، با همهٔ وجودم گوش می‌دادم که چه می‌گوید و او فقط می‌گفت: «نه! نه!» بعد بچّه‌ها آمدند که ما را ببرند بیمارستان. گفتند: «دکتر زخمی شده.» من بیمارستان را می‌شناختم، آن‌جا کار می‌کردم. وارد حیاط که شدیم من دور زدم سمت سردخانه. خودم می‌دانستم مصطفی شهید شده و در سردخانه است، زخمی نیست. به من آگاه بود که مصطفی دیگر تمام شد. رفتم سردخانه و یادم هست آن لحظه که جسدش را دیدم. گفتم: «اللّهمّ تقبّل منّا هذا القربان!» آن لحظه دیگر همه چیز برای من تمام شد؛ آن نگرانی که: - نکند مصطفی شهید … - نکند مصطفی زخمی… - نکند … - نکند …! او را بغل کردم و خدا را قسم دادم به همین خون مصطفی، به همین جسد مصطفی - که در آن‌جا تنها نبود، خیلی جسدها بود - که به رفتن مصطفی رحمتش را از این ملّت نگیرد. احساس می‌کردم خدا خطرات زیادی رفع کرد به خاطر مرد صالحی که یک روز قدم زد در این سرزمین به خلوص. ✨خِیـٰـالِ وَصـْـلْ @KhyaleVasl
🔰 اعمال روز دحو الارض فردا شنبه (۴ تیرماه)، ۲۵ ذی‌القعده و روز دحوالأرض است و يكي از آن چهار روز است كه در تمام سال به فضيلت روزه ممتاز است. ✅اعمــال شب و روز دحو الارض: 1⃣. داشتن که ثواب هفتاد سال عبادت را دارد. 2⃣. و داری شب دحوالارض که برابر با یک سال عبادت است. 3⃣. . 4⃣. انجام به نیت روزِ دحوالارض و نماز مخصوص آن. 5⃣_ بهترین و با فضیلت‌ترین عمل مستحبی این روز است!💠🔸 ان‌شاءالله خدا کمک کنه بتونیم روزه و اعمال دیگه این روز رو انجام بدیم. لطفا به دیگران هم اطلاع دهید. ✨خِیـٰـالِ وَصـْـلْ @KhyaleVasl
•| |• خوشا به حال كسی كه شبيه اهل نظر به خدمت حرمش گيرد از مژه جارو غباری از اثر رفت و آمدش شايد شبيه فرش حرم بر روی سرش باشد ✨خِیـٰـالِ وَصـْـلْ @KhyaleVasl
عاشق شوید ‌ 🔹تازه‌ترین دیوارنگاره میدان ولیعصر(عج) تهران با تصویری از و یارانش به مناسبت هفته قوه قضائیه برادرها خواهرها عاشق شوید زندگی به عشق است ✨خِیـٰـالِ وَصـْـلْ @KhyaleVasl
هرکی بهتون گفت چرا تو این گرما چای میخوری، بهش بگو: «چون دمای درونمون از دمای بیرون بیشتر بشه و باعث میشه گرمای بیرون کمتر حس بشه» علمی نیست ولی مهم هم نیست مهم چائیه‌س...😆😁🍒 ✨خِیـٰـالِ وَصـْـلْ @KhyaleVasl
11.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سه‌شنبه شب بعد از اجرا در مسجد جمکران در منزل حجت الاسلام سید حسین مومنی، به درخواست ایشان توسط حاج ابوذر روحی به شکل روضه برای ابوی‌شان خوانده شد. چقدر دلم هوای روضه و گریه کرد 😔😭 ✨خِیـٰـالِ وَصـْـلْ @KhyaleVasl
« كَما يكُون قلبُک، تكُون الدُّنيا فِی عينَيْک.. » قلب شما هر طور که باشد، جهان در نگاهِ‌ شما همان‌طورخواهد بود:) ♥️ ✨خِیـٰـالِ وَصـْـلْ @KhyaleVasl