هدایت شده از بیگانه.
سگ واق واق میکند. صدای قیژ قیژ
لاستیک ماشین ها در اثر برخورد به
زمین به گوش میرسد. مغزم درد می
گیرد. دستانم گز گز میکنند. یکدفعه
همهمه خاموش میشود. توی دلم خالی
میشود. انگار که درونش یک سوراخ ایجاد
شده باشد. خم شده ام. فقط صدای قدم
های خودم به گوش میرسد. من دارم به
کجا میروم؟ گوگرد در آسمان پخش می
شود، نفس کشیدن دشوار است. درختان
هم مانند من خمیده شده اند. به برگ
هایی که از پاییز بر زمین چمباتمه زده
اند مینگرم، من هم مانند آنها فانی ام.
خشک و پوچ و شکننده. پاهایم مرا به
جایی به اسم «خانه» میبرند. راه دور
است. همیشه راه ها دور اند. من هنوز
به سرمای این لحظات عادت نکرده ام،
به زمین، که آکنده از رخت سفید است
عادت نکرده ام، به آسمان آهنین عادت
نکرده ام، به گرد پوچی در دهانم که با
ها کردن هم بیرون نمی آید، عادت نکرده
ام. من به این ملال جاودان عادت نکرده
ام. بلاخره باید ایمان بیاورم به این فصل سرد.