وای.
گفت: شاد گوش بده، روزای فراق داره تموم میشه.
تو دلم گفتم: پوف، دلت خوشه.
بچههاا :)))
پنجره رو باز کردم، همین که تو حیاطو نگاه کردم یه قاصدک داشت اونجا میچرخید:)))
آخرین باری که قاصدک دیدمو یادم نمیاد، شاید یه سال پیش؟ دو سال پیش؟
ولی یادمه وقتی شیراز بودیم، اول بهار که میشد من و داداشم میرفتیم تو کوچه بازی میکردیم، کوچه مون پر قاصدک بوود.
من و داداشم دنبال شون میدوییدیم و قاصدکها رو جمع میکردیم، میآووردیم شون خونه، جاکفشی مون یه طبقه خالی رو سرش داشت، همهشو میریختیم اون تو، هر روز یکیشو برمیداشتیم آرزو میکردیم رهاش میکردیم تو کوچه.
یا همه شونو با هم برمیداشتیم میرفتیم وسط کوچه آرزو میکردیم، میگفتیم یک دو سه ؛ با هم فوت شون میکردیم و دنبال شون میدوییدیم:)))))
یادمه همیشهه به گوش اولین قاصدک میگفتم: برو به گوش خدا برسون، بگو آقامونو عج بفرسته پیش مون:)))
و الان؟
این قاصدکو که دیدم، تو دلم گفتم: برو به گوش خدای پر زور برسون صلاح و خواستهمو یکی کنه، برو بهش بگو بخواد برام.