دبیر زیست مون آخر کلاس گفت حلالم کنین اگه چیزی گفتم از روی دلسوزی بوده ازم به دل نگیرین.
یه عده که واقعاً گریه کردن، بعضیا هم جلو خودشونُ گرفته بودن نزنن زیر گریه بخاطر همین مسخره بازی درمیاوردن مثل مهدیس و نرگس، چن نفرم هیچی نمیگفتن فقط نشسته بودن نگا میکردن مثل من چون نمیدونستن باید چی کار کنن.
جو سنگین بود. فردا قراره سنگینتر بشه.
بعضیا میگفتن اتفاقاً بهتر راحت میشیم، ولی بنظر من الان درست وسطش وایسادن گرمن نمیفهمن اول مهر که همه رفتن مدرسه متوجه این تغییر یهویی میشن. ۱۲ سال پشت هم میری مدرسه یهو بگن دیگه نرو، معلومه که یه کمبودی حس میشه.
به هرحال با تموم خوبیا وُ بدیاش، باید به آخر میرسید ؛ پس ازش خاطره های خوب بسازیم تا بعدها یه چیزی داشته باشیم که بهش فکر کنیم وُ لبخند بخزه رو لبامون.
بیاین با هم جزء اول رو بخونیم.
من خودم بخونم راحت ترم، اما میگردم اگه فایل قرائتش رو پیدا کردم براتون میفرستم.
عکسای امروز تو گوشی بچهاست، بعدا میفرستم.
امتحان شیمی هم ندادیم، یعنی گفتن لغوه.
وای خیلی یجوری بود.
کل مدرسه خالی بود فقط ما بودیم.
آقای اعلایی خواست بره گفت "هنگام غروب است ولی من آفتاب را دوست دارم، از خداحافظی خوشم نمیاد، امیدوارم موفق باشین" : )