خاکستری، پیدایت نیست این روزها
با خودت چه میکنی؟
نکند در دریای غم هایت شناوری؟.
نکند که داری غرق میشوی؟
تو بگو کمک نمی خواهی.
+در فکر رستنم_فراموشم کن
میخواهمبروم،دیار من کجاست؟
خانه ی من کجاست
فرسوده شده ام
بی تاب شده ام
دلمگرفته ست ز این روزهای خزان
برگ های درختان را باد ببرد؟
پاییز پس کجایی تو،دل گرفته شدم من.
کبوترها ز دیارم بیایید؛
باد خزان تو چرا ناز میکنی؟بیا مرا
در دل دریای آبی بینداز
غم هایم را با خودت ببر؛
طراوت را ببخش
دلم را شاد کن ؛
_هیچکس