پریروز دخترخالم خالم گفت رایةالهدی ار خونمون دور شده، گفتم اشکال نداره از خونه مام دور شده و خنده ای زدم که واقعا از تمام گریه های فردا شبش غمانگیزتر بود.
اشتباه.
پریروز دخترخالم خالم گفت رایةالهدی ار خونمون دور شده، گفتم اشکال نداره از خونه مام دور شده و خنده ا
فاصله من و رایةالهدی فقططط 600 کیلومتره.
خیلی دوست داشتم یک پسر یزدی باشم که کل زندگیم رایةالهدیست و کل مدت تو رایةالهدی بودم، اما متاسفانه یک دختر قمی ام که کل زندگیش رایةالهدیست و تاحالا نتونستم به معنای واقعی کلمه توی رایةالهدی "ول" باشم.
اشتباه.
میدونید سخت ترین قسمت برگشت وقتی بود که از در خونه مامانبزرگ راه میوفتادیم تا خارج یزد. احساس میکر
همه نوشته هام نیاز به ویراستاری داره و باید آذرباد رو اینجا ادمین کنم.