یه حمایت ریز از یه نویسنده ی تازه کار نمی کنید؟ :)
https://eitaa.com/The_sound_of_paper
.
بله بله حتما
هدایت شده از " عَلیون "
سید علی حسینی_سید علی کاظمی نسب[WWW.RAYAT.INFO]1404060106.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
تک | خودم رو با سینه زنی
#اباعبدالله
#سیدعلی_حسینی
#سیدعلی_کاظمینسب
🌙کانال رسمی " عَلیون "
@Aliyoon_2
هدایت شده از ܣܝ̇ߺܥوܝ̇ߺܘ 🏴
خدا میبینه دیگه؟ بی عدالتی رو میبینه دیگه ؟ دل شکستنا رو میبینه دیگه؟ خورد کردنا رو میبینه دیگه؟
اشتباه.
هرچی فکر میکنم بیشتر غیر منطقیه. اصلا با عقل جور در نمیاد. مگه اونا آدم نبودن؟ مگه کسی جلوی چشمهاش
نمیتونه واقعیت داشته باشه.
ای چیزایی که ما سعی میکنیم توی ده روز به خودمون بفهمونیم، توی از یک صبح تا ظهر اتفاق افتاده. نمیشه، سخته. خیلی سخته. همه عزیزانت، عزیزترین هایی که داری رو توی از یک صبح تا ظهر از دست بدی.
صبر تا کجا؟ من که ندیدم، همینجوری وقتی فقط میشنوم نمیتونم باور کنم. سخته. خیلی سخته.
به کدوم طرف باید بری؟ طرف داداش بزرگهات یا خیمهها؟ بری سمت بچهای کوچیک یا بری سمت قتلگاه؟ بری پیش پیکر اربااربا عزیزت، یا نذاری تنها یادگار برادر بزرگترت که تازه داره بزرگ میشه بره سمت دشمن، پیش عموش؟
داغدیده و تنها، همراه با بیحرمتیهای زیاد های دشمن. چیکار باید انجام بدی؟ سرگردون بودن توی اون بیابون وسیع و گرم، تشنه.
و نباید روحیهات از بین بره. چون هنوز بچهای کوچیک اینجان. هنوز یادگار های برادرت اینجان.
سخته، خیلی سخته.
اینکه توی اینهمه سال داداش کوچولوت تو رو برادر صدا نکنه. چون برات احترام قائله، چون ادب داره. و بعد وقتی داداش کوچیکهات رو بفرستی تا برای بچها از رودِ فتح شده توسط دشمنان آب بیاره، که ناگهان صدای فریاد برادر سر دادنش رو بشنوی. ببینی یه سیاهی بزرگی دور داداشت رو گرفته. ببینی هزار نفر در مقابل یک نفر، یک نفر اون هم برادر تو. برادر عزیز تو. ببینی نامردانه دارن بهش حمله میکنن. چیکار میتونی انجام بدی؟ چطوری باید برادرت رو نجات بدی؟
حاج آقا عربی روضه میخونه. من نمیفهمم. بقیه میفهمن. بقیه گریه میکنن. بقیه خیلی گریه میکنن. حاج آقا میشه فارسی هم بگی؟ حاج آقا نکنه برام زوده؟ حاج آقا انقدر سخت بود؟ حاج آقا...
واقعا اینکه کل این فاجعه ها بین از صبح تا ظهر اتفاق افتاده رو نمیتونم. واقعا نمیتونم.
عمو رفت. گفت آب میاره. بابا هم رفت. فکر کنم رفت پیش عمو. منتظر بابا و عمو و آب بودیم. اما تنها کسی که برگشت بابا بود.
بابا، آب نمیخوایم. عمو کجاست؟
نمیتونی بمونی. عمو جای باباست. عمو تورو بزرگ کرده. عمو تورو دوست داشته، عمو همیشه حواسش به تو بوده.
حالا اون سپاهی که دعوتتون کرده بودن دارن سر عمو رو میبرن. میخوان عمو رو بکشن. عمو تنهاست. چیکار میکنی؟ تماشا میکنی؟ فرار میکنی؟
نه. نمیتونی. عمو رو دوست داری، عمو رو مثل بابا دوست داری. نمیتونی غربت عمو رو ببینی. باید بری پیش عمو. نباید عمو رو سر ببرن. عمو تنها نشده. عمو تو رو داره.
بعد عمو.. حتی فکر کردن بهش هم سخته. بدون عمو نمیشه. بدون عمو نمیتونی. اگه عمو هست توام هستی. میری و میری، میری سمت عمو. میری تا پیش عمو بمونی، تا آخر آخرش.
ببینی بچهای کوچیک دارن با پاهای برهنه روی خارهای بزرگ بیابون میدوئن. ببینی گوش هاشون از شدت محکم کشیدن گوشواره ها از گوشهاشون پاره شده. ببینی از خیمهها دود بلند شده. صدای هلهلهه بشنوی از سمت دشمن. صدای جیغ و فریاد بشنوی از سمت خیمه. تار ببینی. نتونی ببینی، چون حتی رمقی توی بدنت برای خوب دیدن نمونده.