هدایت شده از 𝗠𝗂𝗇𝖽 𝗈𝗏𝖾𝗋 𝗆𝖺𝗍𝗍𝖾𝗋
عاشق پاییزم. پاییز و آبوهوا و تناقضاتش، هوای سرد وخنک ِدوستداشتنیش، تاریکی و شبای غمگین ِافسردگیزدهش، هودیها و بافتهای گشاد، لباس گرم توی هوای سرد و مور مور شدن بدن، برگهای ریخته شده توی کوچه و خیابون و صدای جارو زدن آقای رفتگر سرصبح، صدای خشخش برگها زیرپا توی هوای گرگومیش و درمسیر مدرسه، هوای ابری و بوی خاک نمزده بعد از یک شب بارونیه پاییزی، آسمون یکروز ابری. عاشق پاییزم و جزئیاتش، عاشق پاییز و امضای کارش، تکتک لحظات افسردگی زده و غم زدهش که احساس زنده بودن و زنده نبودن میده. عاشق پاییزم و تناقضاتش.
هدایت شده از 𝗠𝗂𝗇𝖽 𝗈𝗏𝖾𝗋 𝗆𝖺𝗍𝗍𝖾𝗋
اینو باید جدا بگم چون خیلی دوستداشتنی تره، اینکه عاشق کتاب خوندن توی پاییزم مخصوصا کتاب خوندن ادایی. زیر نور چراغ مطالعه یا ریسهی نور رنگی، نزدیک به بخاری یا توی تخت و پتو فرورفته با لباسای گرم، یه لیوان چای یا کافه پای میز و غرق کتاب شدن. شایدم شب تا صبح بیدار موندن؟
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر که هست ز خوبی قراضههاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیلست بیوفا
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وااسفاها همیزنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بیتو مرا حبس میشود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آنهای هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
کآن عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
میگوید آن رباب که مردم ز انتظار
دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابیست
وان لطفهای زخمه رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زین سان همیشمار که زین سانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق
من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست
مولوی