شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده طلعت آن باش که آنی دارد
شیوه حور و پری گر چه لطیف است ولی
خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد
چشمه چشم مرا ای گل خندان دریاب
که به امید تو خوش آب روانی دارد
گوی خوبی که برد از تو که خورشید آن جا
نه سواریست که در دست عنانی دارد
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد
خم ابروی تو در صنعت تیراندازی
برده از دست هر آن کس که کمانی دارد
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
با خرابات نشینان ز کرامات ملاف
هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد
مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای
هر بهاری که به دنباله خزانی دارد
مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش
کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد
حافظ
درمورد هنر باهم حرف بزنیم. فلسفه، علومی که دوستشون داریم، دلیل و عمق علایقمون نسبت به چیزای مختلف. طبیعت، آسمون و راز های درونش، رویاهای بزرگ و کوچیکمون. درمورد چیزایی که خوشحال یا ناراحتمون میکنه، درمورد دیدگاه و نگرشمون نسبت به خلقت و پشت پردهی اون. درمورد یه موضوع باحال باهم بحث و تبادل نظر کنیم. ببینیم که میشه بدون جنگ و دعوا ساعت ها صحبت کرد و خسته نشد، ببینیم که میشه به خاطر افکار و عقاید مختلف کینه و دشمنی نساخت.
یعنی چی که مهمترین دغدغهمون شده استوری فلان شخص و صبح به خیر گفتن یا نگفتن فلان پسر؟
چرا باید ظرفیت انقدر پایین باشه که کوچیکترین چیزا بهمون بر بخوره و دست بزن داشته باشیم؟ چی شد که یاد گرفتیم بحث و صحبت دوستانه به معنای دعواست و تبادل نظر به معنای شستشوی مغزی؟
آره درسته قرار نیست همه مثل هم فکر کنن، ولی کی تو ذهنمون فرو کرد که یه درصد از بقیه بهتریم؟ کی بهمون گفته تمام تراوشات ذهنیمون درست و بینقصه که حتی حاضر نیستیم به نظرات متفاوت گوش کنیم؟
چی شد که رسم انسانیت رو فراموش کردیم؟
کربلا، بر تن هر خیمه نشسته
همان شعله که امروز،
مشعلی گشته به دست
سمبل جنگ و شرارت
نامش آزادی، و تمثیل اسارت
آتش افروزی این دوزخیان، شیوهی نمرود
انس دارند شیاطین همه با آتش و با دود...