همیشه از بچگی دوست داشتم یه جای دنج و راحت واسه خودم داشته باشم. یه قلعهی بالشتی، یه خونهی کوچیک زیر میز، یا حتی زیر پتو.
بزرگتر که شدم فهمیدم افکار و احساساتم هم نیاز به چنین مکانی دارن، به یه جای متفاوت، به ثبت شدن.
بعضیاشون رو روی کاغذ آوردم و نوشتم. بعضیا رو تبدیل به نقاشی کردم و یه سریا هم تبدیل به کاردستی های کوچولوی روی میز شدن. شاید نیاز باشه یه چیز جدید رو امتحان کنم؟
حالا اینجا یه اتاق زیرشیروونی قدیمی و سادهست، با یه پنجرهی بزرگ که بشه آسمونو نگاه کرد، با وسایل خاک خورده و خاطرات سیاه و رنگی.
یه جای دور از دنیا واسه نفس کشیدن، یا شاید درست در مرکز واقعیت واسه کسب تجربه و لمس کردن لحظات مختلف.
درنهایت، مرز بین رویا و واقعیت اینجا مشخص نیست، اینجا هرچیزی پیدا میشه.
این بهار اصلا حس بهار نمیده، انگار تو یه فصل پنجم از سال داریم زندگی میکنیم
fallen_down.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
این آهنگ واسم به طرز عجیبی وایب این روزا رو میده
هدایت شده از Tweety
من حتی اون لحظهای که دارم سریال میبینم هم حوصلم سر میره.