اتاق زیرشیروونی
عاشق این منظره بودم
اینجوری بود که هر زمان از روز یه رنگ متفاوت داشت، اصلا تکراری نمیشد. شبای بارونی قرمز میشد، سحرها یه ماه بزرگ طلایی پیداش میشد. تو هر فصل یه طرح جدیدی به خودش میگرفت و خیلی دوستش داشتم. یه صداهایی هم میومد که مشخص نبود کیه و چیه، چند تا صلیب چوبی هم داشتن اونجا، جدی واسه چی؟