اتاق زیرشیروونی
عاشق این منظره بودم
اینجوری بود که هر زمان از روز یه رنگ متفاوت داشت، اصلا تکراری نمیشد. شبای بارونی قرمز میشد، سحرها یه ماه بزرگ طلایی پیداش میشد. تو هر فصل یه طرح جدیدی به خودش میگرفت و خیلی دوستش داشتم. یه صداهایی هم میومد که مشخص نبود کیه و چیه، چند تا صلیب چوبی هم داشتن اونجا، جدی واسه چی؟
شغل پیشوا، پیشواییست؛ بیان است، توضیح است، راهنمایی است. پیشوا نشانت میدهد به کجا نگاه کنی، چه چیزی را ببینی، رسالت خود را در این دنیا بفهمی و چگونه درقبال آن عمل کنی. راهنما شاهد و مبشر و نذیر است، راهنما دانای صلاح انسان و آگاه به وضعیت اوست. راهنما میداند و تو نمیدانی.
نمیدانی و کورکورانه به سوی منجلاب نابودی پیش میروی به خیال آنکه بدون نیاز به حق، اشرف مخلوقاتی. شاید به همین دلیل است که دنیا سراسر رنج و مشقت و خاریست. راهنما فریاد «وَمَا هَـٰذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ ۚ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ ۚ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ» سر میدهد، و تو همچنان برای بدست آوردن مال و منال حریصی. راه حقیقت پیش پای توست، اگر دقت میکردی.
خشک مغزی بشر تا جایی پیش رفت که ارجح دانست منیت خود را نسبت به ذات باریتعالی. پس از خودت دوباره بپرس. دلیل این همه درد، ستیزه و ستم چه بود؟