1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وااااای من اینارو خیلی دوستشون داشتم😭😭😭
ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون «باد»
به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد
کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت
«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد
اینکه «مردم» نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد
عاشقی چیست؟به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد
چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد
فاضل نظری
یک بار مو به او گفته بود: «نفس کشیدن، مگی. تمام سر این کار در نفس کشیدنه. نفس به صدات نیرو میده و اون رو با شیرهی جانت پر میکنه. ولی نه فقط با شیرهی جان تو. بعضی وقتها یک جورهایی احساس میکنم که آدم با هر نفس تمام چیزهای محیطش رو میمکه، همه چیزهایی که جهان رو میسازند و اون رو به حرکت در میآورند. و بعد تمام اون چیزها هم توی کلمهها جاری میشن.»
سیاه خون