يَاأَيُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ
ای انسان! چه چیز تو را نسبت به پروردگار بزرگوارت مغرور ساخته!؟
انفطار/ ۶
نمیدونم، مثلا یهو میشینم زل میزنم به دیوار و با یه آدم خیالی تو ذهنم شروع میکنم به بحث کردن و توضیح دادن درست و غلط. بعضی وقتا نازی نازیش میکنم و یه زمانایی هم چیزمیز پرت میکنم طرفش. انگار آدمای اطرافم، اتفاقاتی که بینمون افتاده، چیزایی که دیدم و شنیدم همشون توی اون فرد خیالی جمع شدن؛ و تمام جواب ها و عکسالعمل هام واسه همون فرده.
درنهایت میبینم دو ساعته همینجوری نشستم و دارم این کارو میکنم. فقط اگه بلد بودم کجا چی بگم و اون طور که باید رفتار کنم، حسرت گفتن یه حرفایی اینجوری تو دلم نمیموند که بعد بخواد این شکلی عقده گشایی بشه...عجیبه.
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده طلعت آن باش که آنی دارد
شیوه حور و پری گر چه لطیف است ولی
خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد
چشمه چشم مرا ای گل خندان دریاب
که به امید تو خوش آب روانی دارد
گوی خوبی که برد از تو که خورشید آن جا
نه سواریست که در دست عنانی دارد
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد
خم ابروی تو در صنعت تیراندازی
برده از دست هر آن کس که کمانی دارد
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
با خرابات نشینان ز کرامات ملاف
هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد
مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای
هر بهاری که به دنباله خزانی دارد
مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش
کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد
حافظ