بعدش کلی خوراکی از موکبا خوردیم و زیارت کردیم و جرئت حقیقت بازی کردیم و تو اتوبوسم که بودیم همش در حال خندیدن بودیم و تا رسیدیم مدرسه هم رفتیم باشگاه والیبال بازی کردیم امتحان زیست هم پیچوندیم ( برا این از همه بیشتر خوشحالم ).
بعد میخوام قبل اینکه خاله ام از بیمارستان بیاد بریم خونشون کیک بخریم بادکنک آبی بچسبونیم سوپرایزشون کنیمم😭
الان ساعت ۴ صبحه و من بیدار شدم که درس بخونم و تنها چیزی که میخوام اینه که یه اتفاقی بیوفته از روی زمین محو بشم 🤌🏻.