رفقا سلام .
شرمنده که نبودم چند روزی بخاطر تشییع آقا💔 : )
الان هستمُ فقط چند روز میخوام از این سفر شاید به اسم کوتاه ولی خیلی زیاد طولانی و غمِ تو قلبم بگم ..
ممنونم که کنارِ من میمونین🪴 .
روز اول ،
اتوبوس شهری ، هفت ساعت راه ، چوب و پرچم ، باید برخاست و تهرانی که دیگه مثلِ قبل نبود و رنگُ بوی خاصی رو گرفته بود که تا حالا به خودش ندیده بود .
همه فکر میکردیم جایی نداشته باشیمُ هیچ تصوری از اینکه قراره چیکار کنیم نداشتیم ولی انگار رزق این سفر چیده شده بود .
هوا انگار یه سنگینی خاصی داشت حس خوبی نداشتم به چیزی که قرار بود ببینم .
خادمای موکب حال و هوای خاصِ خودشونُ داشتن و هرکاری که از دستشون برمیومد برای اذیت نشدن زائر ها انجام میدادن ، تو چهره تک تک مردم اون غمِ عظیم دیده میشد حتی اگه میخندیدن ..
اون روز انگار ساعت نمیخواست جلو بره و ما فقط باید انتظار میکشیدیم فقط انتظار : )
روز دوم ،
کم خوابی ، درب شماره ۲٠ ، مصلی ، و اشک هایی شاید بخاطر قبول نکردن چیزی بود که با چشمامون میدیدیم ..
هوا گرم بودُ خسته بودیم ولی خودمون هم همه جوره اینو دوست داشتیم که وایسیم و پرچم خونخواهی آقا رو بالا نگه داریم .
از این جمعیت میلیونی فقط تعداد انگشت شماری بودن که با چیزی که توی دست ما میدیدن مخالفت میکردن ؛
گذشت ، استراحت کردیم ُ انگار زمان پایان فراق فرا رسیده بود .
تو مصلی بودیم ولی پرده بالا بود و ما چیزی نمیدیدیم ،
همه بی قرار و منتظر فقط میگفتن پس چرا آقا رو نمیارن اون لحظه بود که یاد تک تک لحظاتی افتادم که فقط میگفتم چقدر برنامه ها طولانیه پس چرا آقا نمیان سخنرانی کنن و نماز رو بخونن : )) ..
پرده پایین اومد ، عقب رفتم و پنج دقیقه ای فقط نگاه میکردم ،
مثل یه کابوس بود ُنمیتونستم اون چیزی که میبینم و با سناریو های مغزم تطابق بدم ، یعنی باید آرزوی رفتن به بیت و دیدار رهبرم از نزدیک رو با خودم به اون دنیا میبردم ؟.
هوا سنگین بود و نفس کشیدن سخت شده بود باید میرفتیم پس از آقا خداحافظی کردم و حرفای دلم ُبهش گفتم و دعا کردم که واقعا این آخرین دیدار نباشه : ]] .