eitaa logo
• 𝑳𝒖𝒏𝒂✨:>
200 دنبال‌کننده
314 عکس
71 ویدیو
0 فایل
دلم صراحی لبریز آرزومندیست مرا هزار امید است و هر هزار تویی⭐️[': اینجـا ؟ . گوشه‌ امن‌ یه‌ دختر‌ سورمه‌ ای ، شاید‌ عکاس .. به‌ صرف‌ یه‌ فنجون‌ شیرکاکائوی‌ داغ ☕️ • - تولدمون ؟ 10 دی 1404🪄:>
مشاهده در ایتا
دانلود
رفقا سلام . شرمنده که نبودم چند روزی بخاطر تشییع آقا💔 : ) الان هستمُ فقط چند روز میخوام از این سفر شاید به اسم کوتاه ولی خیلی زیاد طولانی و غمِ تو قلبم بگم .. ممنونم که کنارِ من میمونین🪴 .
خداحافظ ای داغِ بر دل نشسته ؛
روز اول ، اتوبوس شهری ، هفت ساعت راه ، چوب و پرچم ، باید برخاست و تهرانی که دیگه مثلِ قبل نبود و رنگُ بوی خاصی رو گرفته بود که تا حالا به خودش ندیده بود . همه فکر میکردیم جایی نداشته باشیمُ هیچ تصوری از اینکه قراره چیکار کنیم نداشتیم ولی انگار رزق این سفر چیده شده بود . هوا انگار یه سنگینی خاصی داشت حس خوبی نداشتم به چیزی که قرار بود ببینم . خادمای موکب حال و هوای خاصِ خودشونُ داشتن و هرکاری که از دستشون برمیومد برای اذیت نشدن زائر ها انجام میدادن ، تو چهره تک تک مردم اون غمِ عظیم دیده میشد حتی اگه میخندیدن .. اون روز انگار ساعت نمیخواست جلو بره و ما فقط باید انتظار میکشیدیم فقط انتظار : )
- انتقام خون امام شهیدمان چه شد ؟.
روز دوم ، کم خوابی ، درب شماره ۲٠ ، مصلی ، و اشک هایی شاید بخاطر قبول نکردن چیزی بود که با چشمامون میدیدیم .. هوا گرم بودُ خسته بودیم ولی خودمون هم همه جوره اینو دوست داشتیم که وایسیم و پرچم خونخواهی آقا رو بالا نگه داریم . از این جمعیت میلیونی فقط تعداد انگشت شماری بودن که با چیزی که توی دست ما میدیدن مخالفت میکردن ؛ گذشت ، استراحت کردیم ُ انگار زمان پایان فراق فرا رسیده بود . تو مصلی بودیم ولی پرده بالا بود و ما چیزی نمیدیدیم ، همه بی قرار و منتظر فقط میگفتن پس چرا آقا رو نمیارن اون لحظه بود که یاد تک تک لحظاتی افتادم که فقط میگفتم چقدر برنامه ها طولانیه پس چرا آقا نمیان سخنرانی کنن و نماز رو بخونن : )) .. پرده پایین اومد ، عقب رفتم و پنج دقیقه ای فقط نگاه میکردم ، مثل یه کابوس بود ُنمیتونستم اون چیزی که میبینم و با سناریو های مغزم تطابق بدم ، یعنی باید آرزوی رفتن به بیت و دیدار رهبرم از نزدیک رو با خودم به اون دنیا میبردم ؟. هوا سنگین بود و نفس کشیدن سخت شده بود باید میرفتیم پس از آقا خداحافظی کردم و حرفای دلم ُبهش گفتم و دعا کردم که واقعا این آخرین دیدار نباشه : ]] .
تو مهم بود بمانی که نماندی رفتی ، جان که باید برود سفت به من چسبیده ؛