روز دوم ،
کم خوابی ، درب شماره ۲٠ ، مصلی ، و اشک هایی شاید بخاطر قبول نکردن چیزی بود که با چشمامون میدیدیم ..
هوا گرم بودُ خسته بودیم ولی خودمون هم همه جوره اینو دوست داشتیم که وایسیم و پرچم خونخواهی آقا رو بالا نگه داریم .
از این جمعیت میلیونی فقط تعداد انگشت شماری بودن که با چیزی که توی دست ما میدیدن مخالفت میکردن ؛
گذشت ، استراحت کردیم ُ انگار زمان پایان فراق فرا رسیده بود .
تو مصلی بودیم ولی پرده بالا بود و ما چیزی نمیدیدیم ،
همه بی قرار و منتظر فقط میگفتن پس چرا آقا رو نمیارن اون لحظه بود که یاد تک تک لحظاتی افتادم که فقط میگفتم چقدر برنامه ها طولانیه پس چرا آقا نمیان سخنرانی کنن و نماز رو بخونن : )) ..
پرده پایین اومد ، عقب رفتم و پنج دقیقه ای فقط نگاه میکردم ،
مثل یه کابوس بود ُنمیتونستم اون چیزی که میبینم و با سناریو های مغزم تطابق بدم ، یعنی باید آرزوی رفتن به بیت و دیدار رهبرم از نزدیک رو با خودم به اون دنیا میبردم ؟.
هوا سنگین بود و نفس کشیدن سخت شده بود باید میرفتیم پس از آقا خداحافظی کردم و حرفای دلم ُبهش گفتم و دعا کردم که واقعا این آخرین دیدار نباشه : ]] .
روز سوم ،
نماز ، وداع آخر ، سینه زنی ، و مردمی پای بیرون رفتن از مصلی رو نداشتن ..
صبح برنامه مثل دیروز بود ُ هوا لحظه به لحظه گرم تر میشد و سیل جمعیت بود که رو به مصلی میرفتن برای رسیدن به نماز بر پیکر آقای شهید ؛
بعد از نماز نه تنها از جمعیت چیزی کم نمیشد بلکه جمعیت زیاد تری سمت مصلی میرفتن .
بعد از استراحت همگی رفتیم داخل مصلی و اونجا پرچم نگه داشتیم حسینِ طاهری میخوند ، ماه و آیینه خداحافظ و مردم از عمق وجودشون برای عزیز از دست رفته گریه میکردن : )
زمان پایان وداع دو ساعت تمدید شد یعنی تا ساعت دَه ،
خیلی زود گذشت و تموم شد ،
پرده بالا رفت ،
چراغ های مصلی خاموش شد ،
مردم رفتن و ما گوشه ای از مصلی نشسته بودیم ُ فقط نگاه میکردیم ؛
دیگه اشکی نمونده بود پس با بچه ها کوچه زدیم شروع کردیم به خوندن ُ سینه زنی بلکه کمی از غممون رو اینجوری بروز بدیم ...
روز چهارم ،
خواب ، گرما ، تشییع ، خداحافظی ، و رهبری که حالا پس از هفتاد سال فراق سمتِ کربلا میرفت .
زود تر از هر روز بیدار شدیم و بعد از اینکه وسایلمون سپردیم به کسی با مترو رفتیم میدان انقلاب .
پرچم هارو نگه داشته بودیم که اعلام کردن مسیر تغییر کرده پس راه افتادیم سمت میدان آزادی ؛
از شدت خستگی زیاد هرجا که برای استراحت مینشستیم روی جدولا ، خوابمون میبرد .
بعد از کلی مشقت رسیدیم ،
من روی چمنا نشسته بودم و خوابم برده بود ،
پشتم به برج و روبروم خیابون بود ،
هیچ امیدی به دیدن دوباره پیکر نداشتم و معتقد بودم اومدنمون به تشییع تنها سودش اینه که حضور داشتیم که یهو زینب به پام زد ُ گفت ریحانه بلند شو آقا رو آوردن ..
خواب از سرم پرید ، دوباره چشم باز کردم ُ آقا رو دیدم و اینبار واقعا باید خداحافظی میکردم .
اشک هام خشک شده بودن و دیگه رمقی برای گریه نبود پس فقط حرف میزدم فقط حرف ..
ماشین رفت ، میدان خالی شد ، نزدیک غروب بود ، عکس یادگاری رو گرفتیم و هنوز تک تکمون حالِ دلمون بد بود به اندازه ای که بار اول پیکر آقا رو دیدیم : )) .