eitaa logo
• 𝑳𝒖𝒏𝒂✨:>
200 دنبال‌کننده
314 عکس
71 ویدیو
0 فایل
دلم صراحی لبریز آرزومندیست مرا هزار امید است و هر هزار تویی⭐️[': اینجـا ؟ . گوشه‌ امن‌ یه‌ دختر‌ سورمه‌ ای ، شاید‌ عکاس .. به‌ صرف‌ یه‌ فنجون‌ شیرکاکائوی‌ داغ ☕️ • - تولدمون ؟ 10 دی 1404🪄:>
مشاهده در ایتا
دانلود
روز دوم ، کم خوابی ، درب شماره ۲٠ ، مصلی ، و اشک هایی شاید بخاطر قبول نکردن چیزی بود که با چشمامون میدیدیم .. هوا گرم بودُ خسته بودیم ولی خودمون هم همه جوره اینو دوست داشتیم که وایسیم و پرچم خونخواهی آقا رو بالا نگه داریم . از این جمعیت میلیونی فقط تعداد انگشت شماری بودن که با چیزی که توی دست ما میدیدن مخالفت میکردن ؛ گذشت ، استراحت کردیم ُ انگار زمان پایان فراق فرا رسیده بود . تو مصلی بودیم ولی پرده بالا بود و ما چیزی نمیدیدیم ، همه بی قرار و منتظر فقط میگفتن پس چرا آقا رو نمیارن اون لحظه بود که یاد تک تک لحظاتی افتادم که فقط میگفتم چقدر برنامه ها طولانیه پس چرا آقا نمیان سخنرانی کنن و نماز رو بخونن : )) .. پرده پایین اومد ، عقب رفتم و پنج دقیقه ای فقط نگاه میکردم ، مثل یه کابوس بود ُنمیتونستم اون چیزی که میبینم و با سناریو های مغزم تطابق بدم ، یعنی باید آرزوی رفتن به بیت و دیدار رهبرم از نزدیک رو با خودم به اون دنیا میبردم ؟. هوا سنگین بود و نفس کشیدن سخت شده بود باید میرفتیم پس از آقا خداحافظی کردم و حرفای دلم ُبهش گفتم و دعا کردم که واقعا این آخرین دیدار نباشه : ]] .
تو مهم بود بمانی که نماندی رفتی ، جان که باید برود سفت به من چسبیده ؛
روز سوم ، نماز ، وداع آخر ، سینه زنی ، و مردمی پای بیرون رفتن از مصلی رو نداشتن .. صبح برنامه مثل دیروز بود ُ هوا لحظه به لحظه گرم تر میشد و سیل جمعیت بود که رو به مصلی میرفتن برای رسیدن به نماز بر پیکر آقای شهید ؛ بعد از نماز نه تنها از جمعیت چیزی کم نمیشد بلکه جمعیت زیاد تری سمت مصلی میرفتن . بعد از استراحت همگی رفتیم داخل مصلی و اونجا پرچم نگه داشتیم حسینِ طاهری میخوند ، ماه و آیینه خداحافظ و مردم از عمق وجودشون برای عزیز از دست رفته گریه میکردن : ) زمان پایان وداع دو ساعت تمدید شد یعنی تا ساعت دَه ، خیلی زود گذشت و تموم شد ، پرده بالا رفت ، چراغ های مصلی خاموش شد ، مردم رفتن و ما گوشه ای از مصلی نشسته بودیم ُ فقط نگاه میکردیم ؛ دیگه اشکی نمونده بود پس با بچه ها کوچه زدیم شروع کردیم به خوندن ُ سینه زنی بلکه کمی از غممون رو اینجوری بروز بدیم ...
تو رفته ای من از زنده ماندنم خجلم کجا گذاشته ای رفته ای عزیزِ دلم ؛
روز چهارم ، خواب ، گرما ، تشییع ، خداحافظی ، و رهبری که حالا پس از هفتاد سال فراق سمتِ کربلا میرفت . زود تر از هر روز بیدار شدیم و بعد از اینکه وسایلمون سپردیم به کسی با مترو رفتیم میدان انقلاب . پرچم هارو نگه داشته بودیم که اعلام کردن مسیر تغییر کرده پس راه افتادیم سمت میدان آزادی ؛ از شدت خستگی زیاد هرجا که برای استراحت مینشستیم روی جدولا ، خوابمون میبرد . بعد از کلی مشقت رسیدیم ، من روی چمنا نشسته بودم و خوابم برده بود ، پشتم به برج و روبروم خیابون بود ، هیچ امیدی به دیدن دوباره پیکر نداشتم و معتقد بودم اومدنمون به تشییع تنها سودش اینه که حضور داشتیم که یهو زینب به پام زد ُ گفت ریحانه بلند شو آقا رو آوردن .. خواب از سرم پرید ، دوباره چشم باز کردم ُ آقا رو دیدم و اینبار واقعا باید خداحافظی میکردم . اشک هام خشک شده بودن و دیگه رمقی برای گریه نبود پس فقط حرف میزدم فقط حرف .. ماشین رفت ، میدان خالی شد ، نزدیک غروب بود ، عکس یادگاری رو گرفتیم و هنوز تک تکمون حالِ دلمون بد بود به اندازه ای که بار اول پیکر آقا رو دیدیم : )) .
قسم به پیکر بر خاک لاله‌ گون حسین ، دمیده پرچم خونخواهی‌ات ز خون حسین .