روز چهارم ،
خواب ، گرما ، تشییع ، خداحافظی ، و رهبری که حالا پس از هفتاد سال فراق سمتِ کربلا میرفت .
زود تر از هر روز بیدار شدیم و بعد از اینکه وسایلمون سپردیم به کسی با مترو رفتیم میدان انقلاب .
پرچم هارو نگه داشته بودیم که اعلام کردن مسیر تغییر کرده پس راه افتادیم سمت میدان آزادی ؛
از شدت خستگی زیاد هرجا که برای استراحت مینشستیم روی جدولا ، خوابمون میبرد .
بعد از کلی مشقت رسیدیم ،
من روی چمنا نشسته بودم و خوابم برده بود ،
پشتم به برج و روبروم خیابون بود ،
هیچ امیدی به دیدن دوباره پیکر نداشتم و معتقد بودم اومدنمون به تشییع تنها سودش اینه که حضور داشتیم که یهو زینب به پام زد ُ گفت ریحانه بلند شو آقا رو آوردن ..
خواب از سرم پرید ، دوباره چشم باز کردم ُ آقا رو دیدم و اینبار واقعا باید خداحافظی میکردم .
اشک هام خشک شده بودن و دیگه رمقی برای گریه نبود پس فقط حرف میزدم فقط حرف ..
ماشین رفت ، میدان خالی شد ، نزدیک غروب بود ، عکس یادگاری رو گرفتیم و هنوز تک تکمون حالِ دلمون بد بود به اندازه ای که بار اول پیکر آقا رو دیدیم : )) .
اما روز آخر ؛
شب بیداری ، اتوبوس ، خستگی ، اصفهان ،خونه امنی که دیگه هر گوشه اش منو یاد عزیزِ قلبم که دیگه نبود می انداخت ..
خسته بودم اما نمیخواستم بخوابم ،
نمیخواستم هیچ کاری انجام بدم ،
یعنی من از تشییع برگشته بودمُ همچی تموم شده بود ؟.
یعنی واقعا نمیخواستن بگن همه اینا یه دروغ بوده برای فریبِ دشمن و حفظ سلامتی آقا ؟..
یعنی باید باور میکردم اون چیزی که به چشم دیدم کاملا درسته ؟.
آقای مهربونم ،
ببخش که همیشه ما گفتیم فدایِ شما میشیم ولی برعکس این اتفاق افتاد .
ولی آقا دیگه استراحت کنیدُ فقط از اون بالا مراقب ما باشید ماهم قول میدیم که تو میدون بمونیم ،
قول میدیم مراقب ایرانمون و البته ایران اسلامیمون باشیم و تا آخر مسیرِ شما رو ادامه بدیم : ) ..
عزیزِ قلبم ،
هیچکدوم از ما ملت ایران ، جهان و تمام مسلمانان دنیا این داغِ سنگین رو هیچوقت باور نمیکنیم و تا روز انتقام حتی ذره ای از غمِ قلبمون کم نمیشه : )