به سر مویِ کَمَند و تاجی از خون
ز خمِّ خون جَمالت گَشته گُلگون
شهان اندر حَریمت هو کِشیدند
همانان شهدِ خون را بو کِشیدند
ز تاکِ خاکِ مَستت مَست گشتند
به کویَت بیسر و بیدست گشتند
ز بعد تو اصولِ دین بِهَم ریخت
به هَر گوشه ز عالم حُزن و غَم ريخت
تویی آن جِلوهگاه حَق عَلَی الحَق
نشین بر روی عَرش و گو انا الحَق
اشـکــِهــو
تاصـبح فقط نگاه کردی دیدیبغلم نکردی آخر ؟
حس میکنم چشام سیاه مسته . ./🔒