💥خاطرهای عجیب 😳
از جشن تکلیف دختر ۹ ساله !
✿ در سال ۱۳۶۲ قرار شد برای ما، در مدرسه جشن تکلیف بگیرند. مدیر خوب مدرسه ما که خودش علاقه زیادی به بچهها داشت و تنها معلمي بود كه سر وقت در مدرسه با بچهها نماز مي خواند، به کلاس ما آمد و گفت: «بچهها برای دوشنبهي هفتهي آینده جشن تکلیف داریم؛ وسائل جشن تكليف خودتان را آماده کنید و به همراه مادران خود به مدرسه بیاورید.»
〽️ من همان جا غصهدار شدم چون در خانه ما به اين چيزها بها داده نميشد و خبري از نماز نبود.
◇ روزهای بعد، بچهها یکییکی وسایل خودشان را شاد و خرم با مادرانشان به مدرسه ميآوردند.
مدیر مدرسه مرا خواست و گفت: «چرا وسایل خود را نیاورده ای؟» من گریهکنان از دفتر بیرون آمدم.
◇ فردا مدیر مرا به دفتر برد و گفت: «دخترم! این چادر نماز و سجاده و عطر را مادرت برای تو آورده.»
ولی من میدانستم در خانه ما از این کارها خبری نیست.
❗️ بالأخره روز جشن تکلیف فرا رسید و حاج آقای بسیار خوشکلامی برای ما سخنرانی کرد و گفت: «بچهها به خانه که رفتید در اولین نمازتان در خانه، از خداي خود هر چه بخواهید خداي مهربان به شما میدهد.
آن روز خیلی به ما خوش گذشت.
◇ به خانه آمدم شب هنگام نماز مغرب، سجادهام را پهن کردم تا نماز بخوانم، مادرم نگاهي به سجاده كرد و با حالتي خاص اصلاً به من توجهی نکرد.
◇ من كه تازه به سن تكليف رسيده بودم انتظار داشتم مورد توجه قرار گيرم كه اينگونه نشد.
اما وقتی پدرم به خانه آمد و سجاده و چادر نماز من را ديد، عصبانی شد، سجاده مرا به گوشهای انداخت و گفت: برو سر درسات، این کارها یعنی چه؟!
◇ بغضم ترکید و از چشمانم اشک جاری شد و با ناراحتی و گریه به اتاقم رفتم. آن شب شام هم نخوردم و در همان حال، خوابم برد.
◇ اذان صبح از حسینیهای که نزدیک خانه ما بود به گوش میرسید، با شنیدن صدای اذان، دوباره گریهام گرفت، ناگهان صدای درب اتاقم مرا متوجه خود كرد.
〽️ پدر و مادرم هر دو مرا صدا میکردند، درب اتاق را باز کردم دیدم هر دو گریه کردهاند، با نگراني پرسيدم: چه شده؟! كه يكدفعه هر دو مرا در آغوش گرفتند و گفتند دیشب ظاهراً هر دو یک خواب مشترک دیدهایم.!
〽️ خواب ديديم ما را به طرف پرتگاه جهنم میبرند، میگفتند شما در دنیا نماز نخواندهاید و هيچ عمل خيري نداريد و مرتب از نخواندن نماز از ما با عصبانيت سؤال ميكردند و ما هم گریه میکردیم، جیغ میزدیم و هر چه تلاش میکردیم فایدهای نداشت، تا به پرتگاه آتش رسیدیم.
❗️ خیلی وحشت كرده بوديم. ناگهان صدایی به گوشمان رسيد كه گفته شد: «دست نگه دارید، دست نگه داريد، دیشب در خانهی اینها سجاده نماز پهن شده، به حرمت سجاده، دست نگه دارید.»
❗️ آن شب پدر و مادرم توبه کردند و به مدت چند سال قضای نمازها و روزههای خود را بجا آوردند و در يك فضای معنوی خاصی فرو رفتند و خداوند هم آنها را مورد عنايت قرار داد.
این روند ادامه داشت، تا در سال 74 هر دو به مکه رفتند و بعد از برگشت از حج تمتع، در فاصله چهل روز هر دو از دنیا رفتند و عاقبت به خیر شدند.
◇ اولین سال که معلم شدم و به كلاس درس رفتم، تلاش كردم تا آن مدیرم که آن سجاده را به من داده بود پیدا کنم. خیلی پرس و جو کردم تا فهمیدم در یک مدرسه، سال آخر خدمت را میگذراند.
❗️ وقتی رفتم و مدرسه را در شهرستان کیار استان چهار محال و بختیاری پیدا کردم، دیدم پارچهای مشکی به دیوار مدرسه نصب شده و درگذشت مدیر خوبم را تسلیت گفتهاند.
یک هفتهای میشد که به رحمت خدا رفته بود. خدا او را که باعث انقلابی زیبا در زندگی ما شد بیامرزد.
❗️ حال من ماندهام و سجاده آن عزیز که زندگی خانوادگی ما را منقلب کرد. حالا من به تأسي از آن مدير نمونه، مؤمن و متعهد، سالهاست معلم كلاس سوم ابتدايي هستم و در جشن تكليف دانش آموزان، ياد مدير متعهد خود را گرامي ميدارم و هر سال که میگذرد برکت را به واسطهی نماز اول وقت در زندگی خود احساس میکنم.
خواهر کوچک شما ـ التماس دعا
📚 کتاب پر پرواز
@Magic_Tales
شیطان فقط میخ طناب را تکان داده بود
گویند: روزی ابلیس ملعون خواست با فرزندانش از جایی به جای دیگر نقل مکان کند، خیمه ای را دید و گفت: اینجا را ترک نمی کنم تا آنکه بلایی بر سر آنان بیاورم!
به سوی خیمه رفت و دید گاوی در کنار چادر، به میخی بسته شده و زنی را دید که آن گاو را می دوشد، بدان سو رفت و میخ را تکان داد.
با تکان خوردن میخ، گاو ترسید و به هیجان در آمد و سطل شیر را بر زمین ریخت و پسربچۀ آن زن را که در کنار مادرش نشسته بود، لگدمال کرد و او را کشت!
مادر بچه نیز با دیدن این صحنه عصبانی شد و فریادی زد و گاو را با ضربه چاقو از پای در آورد و کشت.
شوهر آن زن آمد و با دیدن فرزند کشته شده و گاو مرده، همسرش را کتک زد و او را طلاق داد.
سپس خویشاوندان زن آمدند و آن مرد را کتک زدند و بعد از آن، نزدیکان آن مرد آمدند و همه باهم درگیر شدند و جنگ و دعوای شدیدی به پا شد!
فرزندان ابلیس با دیدن این ماجرا تعجب کردند و به پدر گفتند: ای وای! این چه کاری بود که کردی؟!
ابلیس گفت: من که کاری نکردم، فقط میخی را تکان دادم!
بیشتر مردم فکر می کنند کاری نکرده اند، در حالی که نمی دانند چند کلمه ای که می گویند و مردم می شنوند، سخن چینی است. مشکلات زیادی را ایجاد می کند آتش اختلافات را بر می افروزد،
خویشاوندی ها را برهم می زند،
دوستیها و صفا و صمیمیت ها را از بین می برد،
کینه ها و دشمنی ها می آورد،
طراوت و شادابی زندگی را تیره و تار می کند،
دل ها را می شکند...
بعد کسی که اینکار را کرده فکر می کند کاری نکرده است! بله او فقط میخی را تکان داده است!
قبل از اینکه حرفی بزنی، مواظب سخنانت باش !
مواظب باش میخی را تکان ندهی!
نکته مهم آنکه گاهی عدم انجام درست کاری نیز چنین می کند. گاهی یک حادثه به ظاهر کوچک حوادث زیادی می آفریند. یک مثل قدیمی ژاپنی می گوید:
به خاطر میخی، نعلی افتاد،
به خاطر نعلی، اسبی افتاد،
به خاطر اسبی، سواری افتاد،
به خاطر سواری، جنگی شکست خورد،
به خاطر شکستی، مملکتی نابود شد،
و همه این ها به خاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود!
@Magic_Tales
داستان حضرت یوسف و برادرانش و تکیه فقط به خدا
هنگامی که برادران حضرت یوسف (علیه السلام) می خواستند او را به چاه بیفکنند، وی خندید،
برادرانش تعجب کردند و گفتند: برای چه می خندی؟!
حضرت یوسف (علیه السلام) راز خنده خود را این گونه بیان کرد: فراموش نمی کنم روزی را که، به شما برادران نیرومند نظر افکندم و خوشحال شدم و با خود گفتم: کسی که این همه یار و یاور نیرومند دارد از حوادث سخت چه غمی خواهد داشت!
روزی به بازوان شما، دل بستم، اما اکنون در چنگال شما گرفتارم و به شما پناه می برم، ولی به من پناه نمی دهید. خدا؛ شما را بر من مسلط ساخت تا بیاموزم که به غیر او (حتی برادرانم) تکیه نکنم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
#حکایت_قدیمی
👌 زیبا و آموزنده
پیرمردی در دامنه کوه های دمشق هیزم جمع می کرد ودر بازار می فروخت تا ضروریات خویش را رفع کند
یک روز حضرت سلیمان (ع) پیر مرد را درحالت جمع آوری هیزم دید دلش برایش بسیار سوخت
تصمیم گرفت زندگی پیرمرد را تغییر دهد یک نگین قیمتی به پیرمرد داد که بفروشد تا در زندگی اش بهبود یابد
پیرمرد ازحضرت سلیمان (ع) تشکری کرد وبسوی خانه روان شد
و نگین قیمتی را به همسرش نشان داد همسرش بسیار خوشحال شد ونگین را در نمکدانی گذاشت یک ساعت بعد بکلی فراموشش شد که نگین را کجا گذاشته بود
زن همسایه نمک نیاز داشت به خانع آنها رفت و زن نمکدان را به او داد
اما زن همسایه که چشمش به نگین افتاد نگین را پیش خود مخفی کرد.
پیر مرد بسیار مایوس شد و از دست همسرش بسیار ناراخت و عصبانی و خانم پیرمرد هم گریه میکرد که چرا نگین را گم کردم
چند روز بعد پیرمرد به طرف کوه رفت درآنجا با حضرت سلیمان (ع) روبرو شد جریان گم شدن نگین به حضرت سلیمان (ع) را گفت .
حضرت سلیمان (ع) یک نگین دیگری به او داد و گفت احتیاط کن که این را هم گم نکنی
پیرمرد ازحضرت سلیمان (ع) تشکری کرد و خوشحال بسوی خانه روان شد در مسیر راه نگین را از جیب خود بیرون کشید و بالای سنگ گذاشت و خودش چند قدم دور نشست تا نگین را خوب ببیند و لذت ببرد
دراین وقت ناگهان پرنده ای نگین را در نوکش گرفت وپرید
پیرمرد هرچه که دوید وهیاهو کرد فایده نداشت
پیرمرد چند روز از خانه بیرون نرفت همسرش گفت برای خوراک چیزی نداریم تا کی در خانه مینشینی
پیرمرد دوباره به طرف کوه رفت هیزم را جمع آوری کرد که صدای حضرت سلیمان (ع) را شنید دید که حضرت سلیمان (ع) ایستاده است و به حیرت بسوی او می نگرد
پیر مرد باز قصه نگین را تعریف کرد که پرنده آن را ربود. حضرت سلیمان (ع) برایش گفت میدانم که تو به من دروغ نمی گویی این نگین را از هر دو نگین قبلی گرانبهاتر است بگیر و مراقب باش که این را گم نکنی و حتما بفروش که در حالت زندگیت تغییری آید
پیر مرد وعده کرد که به قیمت خوب میفروشد پشتاره خود را گرفت بسوی خانه حرکت کرد خانه پیر مرد کنار دریا بود
هنگامی به لب دریا رسید خواست که کمی نفس بگیرد ونگین را از جیب خود کشید که در آب بشوید نگین از دستش خطا رفت به دریا افتاد
هرچه که کوشش کرد و شنا کرد. چیزی بدستش نیآمد .
با ناراحتی و عجز تمام به خانه برگشت از ترس سلیمان (ع) به کوه نمی رفت
همسرش به او اطمینان داد صاحب نگین هر کسی که است ترا بسیار دوست دارد اگر دوباره اورا دیدی تمام قصه برایش بگو من مطمئن هستم به تو چیزی نمیگوید
پیرمرد با ترس به طرف کوه رفت هیزم را جمع آوری کرد به طرف خانه روان شد که تخت حضرت سلیمان (ع) را دید پشتاره را به زمین گذاشت دوید و گریخت .
حضرت سلیمان (ع) میخواست مانعش شود که فرستاده خدا جبریل امین آمد که ای سلیمان خداوند میگوید که تو کی هستی که حالت بنده مرا تغییر میدهی و مرا فراموش کرده ای !
سلیمان (ع) باسرعت به سجده رفت و از اشتباه خود مغفرت خواست
خداوند بواسطه جبرییل به حضرت سلیمان گفت که تو حال بنده مرا نتوانستی تغییر دهی حال ببین که من چطور تغییر میدهم
پیرمرد که به سرعت بسوی قریه روان بود با ماهی گیری روبرو شد
ماهی گیر به او گفت ای پیر مرد من امروز بسیار ماهی گرفتم بیا چند ماهی به تو بدهم
پیرمرد ماهی ها را گرفت وبرایش دعای خیر کرد و به خانه رفت
همسرش شکم ماهی ها را پاره کرد که در شکم یکی از ماهی ها نگین را یافت و به شوهرش مژده داد
شوهرش با خوشحالی به او گفت تو ماهی را نمک بزن من به کوه میروم تا هیزم بیاورم
هنگامیکه زن پیرمرد نام نمک را شنید نگین اول به یادش آمد که در نمکدانی گذاشته بود سریع به خانه همسایه رفت وقتی که زن همسایه زن پیرمرد را دید ملتمسانه عذر خواهی کرد گفت نگینت را بگیر من خطا کردم خواهش میکنم به شوهرم چیزی نگویی چون شخص پاک نفس است اگر خبردار شود من را از خانه بیرون خواهد کرد.
پیرمرد در جنگل بالای درختی رفت که شاخه خشک را قطع کند
چشمش به نگین قیمتی در آشیانه پرنده خورد .
نگین را گرفت به خانه آمد زنش ماهی ها را پخت و شکم سیر ماهی ها را خوردند
فردا پیرمرد به بازار رفت هر سه نگین را به قیمت گزاف فروخت .
حضرت سلیمان (ع) تمام جریان را به چشم دید و یقین یافت که بنده حالت بنده را نمیتواند تغییر دهد تاکه خداوند نخواهد
به خداوند یقین و باور داشته باشید.
❞مَنْ یتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ
و هر کس بر خدا توکل کند پس او برایش کافی است؛ در حقیقت خدا کارش را (به انجام) می رساند.(طلاق آیه3)
❝حق غنّی است، برو پیش غنی
❝نزد مخلوق، گدایی بس کن
@Magic_Tales
حکایت راز دل به زن مگو از کجا آمده؟
پدری به پسرش وصیت کرد که در عمرت این سه کار را نکن: راز دل به زن مگو، با نوکیسه (آدم تازه به دوران رسیده) معامله نکن و با آدم کم عقل رفیق نشو.
بعد از این که پدر از دنیا رفت پسر خواست بداند که چرا پدرش به او چنین وصیتی کرده؟ پیش خودش گفت: امتحان کنم ببینم پدرم درست گفته یا نه!
هم زن گرفت، هم از آدم نوکیسه قرض کرفت و هم با آدم کم عقل دوست شد!
روزی زن جوان از خانه بیرون رفت. مرد فوری رفت گوسفندی آورد و در خانه کشت و خون گوسفند را دور خانه ریخت و لاشه اش را زیر زمین پنهان کرد.
زن وارد خانه شد و به شوهرش گفت: چه شده؟ خون ها مال چیست؟
مرد گفت: آهسته حرف بزن. من یک نفر را کشته ام. او دشمن من بود. اگر حرفی زدی تو را هم می کشم. چون غیر از من و تو کسی از این راز خبر ندارد. اگر کسی بفهمد معلوم می شود تو گفته ای.
زن، تا اسم کشته شدن را شنید، فوری به پشت بام رفت و صدا زد: مردم به فریادم برسید. شوهرم یک نفر را کشته، حالا می خواهد مرا هم بکشد. (راز دل به زن گفتن)
مردم ده به خانه آنها آمدند. کدخدای ده که کم عقل بود و دوست صمیمی آن مرد بود فوری مرد را گرفت تا به محکمه قاضی ببرد. (دوستی کم عقل)
در راه که می رفتند به آدم نوکیسه برخوردند. مرد نوکیسه که از ماجرا خبر شده بود دوید و گریبان مرد را گرفت و گفت: پولی را که به تو قرض داده ام پس بده. چون ممکن است تو کشته بشوی و پول من از بین برود. (آدم نوکیسه)
به این ترتیب، مرد، حکمت این ضرب المثل را دانست. سپس لاشه گوسفند را نشان داد و اصل ماجرا را به قاضی گفت و آزاد شد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
#داستان
💪در روزگاران قدیم،در سرزمین نخجوان مردی میزیست که نامش بر زبان هر پیر و جوان
جاری بود: ببرخان.
💪پهلوانی بود با قامتی چون سرو کوهی و بازوانی به سختی آهن. در میدانهای خاکی و گودهای کشتی، بیرقیب و بیهمتا بود. بیست سال تمام، هیچکس نتوانست حتی زانویش را به زمین برساند، چه رسد به اینکه کمرش را خم کند. میگفتند ببرخان با دستان خالی گاو نر را به خاک میزند و شیر کوهی را میگریزاند.
💪روزی به نخجوان، کشتیگیری غریب رسید. مردی که دو برابر ببرخان وزن داشت و نامش چون کوه در ولایات اطراف پیچیده بود. مردم گرد آمدند. گود پر شد. همهمه بالا گرفت. صدای طبل و دهل، زمین را لرزاند.
💪نبرد آغاز شد.
نفسها در سینه حبس.
اما طولی نکشید که ببرخان چون صاعقه فرود آمد، غول بیابانی را بر زمین کوبید،
چنانکه خاک از زیر تنش برخاست.
💪صدای هلهله مردم فضا را پر کرد. اما ببرخان، از شوق پیروزی، از شور قدرت، از جوش غرور، به ناگاه رو به آسمان کرد، سینه سپر کرد و فریاد زد:
ــ ای خدا! در زمین کسی نمانده که تاب من را داشته باشد! دیگر کشتی گرفتن با بندگانات برای من لذتی ندارد... اگر راست میگویی، جبرییل را از آسمان بفرست با من کشتی بگیرد!
💪مردم، در سکوتی سنگین فرو رفتند. کسی نمیدانست این سخن از سر مستی قدرت بود یا بیحرمتی. اما آن روز،
آن نعره، در دل آسمان ثبت شد.
💪هفتهای نگذشته بود که ببرخان به ناگاه بیمار شد. نه از زخم شمشیر، نه از مشت دشمن، بلکه از سرمایی ناگهانی که به جانش افتاد و همچو کرمی جانش را جوید. تب، سرفه، عفونت، ضعف... بوی بدی از تنش برخواست چنانکه هیچکس تاب نزدیک شدن به او را نداشت.
از خانه بیرونش کردند.
تنها شد. بیکس.
در خرابهای در حاشیه شهر پناه گرفت.
💪آب نمیتوانست بخورد.
غذا به گلویش نمیرفت.
دستانش لرزان، چشمانش بیرمق.
و در همان خرابه،
موشی کوچک از روی سینهاش گذشت.
💪ببرخان میخواست دست بالا آورد،
موش را دور کند، اما... نتوانست.
قدرتی در جانش نمانده بود.
💪یکی از رهگذران که او را شناخت،
با افسوس سر تکان داد و گفت:
ــ جبرییل پیشکش...
جواب این موش را بده، پهلوان!
💪😭و اینگونه،
پایان ببرخان نه در میدان نبرد،
که در خرابهای دورافتاده رقم خورد.
نه با شمشیر قهرمانی،
که با دست قدرتمند الهی.....😭
@Magic_Tales
#داستان واقعیِ پاپوش😢
🛑✍کلیددار حرم امام حسین که ۸۲ ساله کلید داره نقل میکنه:
🔆خدمت یکی از علما بودیم که یک هندویی آمد.نه #مذهب داشت نه عقیده و اعتقادی..
گفت: میلیاردرم اما برام پآپوش درست کردن #قتل_عمد انداختن گردنم..
وکیل از انگلیس گرفتم کلی پول دادم تنها کاری که برام کرده یک روز فرجه گرفته اعدامم رو عقب انداخته...
✅شنیدم شما شیعیان کسی رو دارید که میتونه بهم کمک کنه...دارید؟
گفتن بله #امام_زمان_عج
گفت چیکار باید بکنم؟من یکروز وقت دارم #مرگ م حتمیه!
.گفتن: میری بازار یک دست لباس پاک،کفش پاک،خودتو میشوری پاک باشی...
#شب_جمعه میری #قبرستان شیعه ها،اونجا صدا میزنی #یابن_الحسن
اونی که فریادرس ما شیعیانه میاد،مشکلتو میگی کمکت میکنه..
🔷️کلیددار میفرماید:فردا یا پس فردا دیدیم هندو اومد با چشمان گریون،گفتیم دیدی؟ چی شد؟
گفت من رفتم قبرستان ۵ ساعت بدون وقفه یکسره گفتم یابن الحسن.. آخر کار گفتم: نکنه منو قبول نداره که جوابمو نمیده؟
🔴دقت کنید! هندو مطمئنه امام زمانی هست وفریادرس شیعه است،
مُنکرِ بودنش نیست!میگه لابد من لیاقت ندارم که جوابمو نمیده...نمیگه کمکم نمیکنه پس وجود نداره،بی ادب و طلبکار نیست...
دوباره صدا زدم یابن الحسن...جلوه هایی از نور دیدم اما کسی رو ندیدم،حتی رد سم اسبها رو هم حس میکردم اما حتی اسبش رو همنمیدیدم..
💐شخصی ازم پرسید: فلانی پسر فلانی چی میخوای؟
گفتم آقایی که اسم من و پدرمو میدونه حتما میدونه برای چی اومدم..
آقا فرمودن: براتپاپوش درست کردن توی فلان جا فلان کشو مدارکش هست و خلاصه...تبرئه شدی، راهشو برات هموار کردیم...
💥میگه حس کردم اسب میخواد حرکت کنه گفتم آقا عرضی داشتم..
فرمود: بفرما.
گفتم: شما که انقدر آقایی ما که #دین نداریم چه برسه به #اسلام..
شیعه های شما انقدر گرفتارن توی فقر و بدبختی و...چرا به دادشون نمیرسید؟
🌹فرمود: کدومشون مثل تو ۵ ساعت اومد صدا زد شک نکرد؟ یا کسی با اعتقادی که تو داشتی اومد صدا زد و ما جوابشو ندادیم؟....
📕پیوست: گیر ما شیعیان توی افکار و اعتقادات سستی هست که بعضا داریم..
@Magic_Tales
يکی از چهارده معصوم مخصوصاً حضرت
بقيةاللّه را در اعمال عبادی خويش شريک
کنيم 🌹
✍🏻 حجت الاسلام جعفر ناصری : از جمله سفارشات آیت الله مولوی قندهاری(ره) ، این بود که يکی از چهارده معصوم مخصوصاً حضرت بقيةاللّه را در اعمال عبادی خويش شريک کنيم و من نميدانستم اين كار چگونه است تا اين كه به اين داستان برخورد كردم كه ؛
👈 سلطاني براي شكار بيرون شد. به دجله رسيد. مرد فقيری را ديد که زار و نزار و خسته و نااميد ، کنار تور ماهیگیری خود نشسته است. از او تفقّد کرد و گفت : «پيرمرد! چرا ماهی نميگيري؟»
👈 پيرمرد در جواب گفت : «از صبح هر چه تور انداختم حتّی يک ماهی هم در تور من نيامد.» سلطان به ذکاوت ، دريافت که روزنهی رزق ماهیگير ، تنگ است و بهره ای ندارد. فرمود : «تور ، باز بيفکن به شراکت که نيمی از من و نيمی از تو.» پيرمرد که سلطان را نمي شناخت گفت : «از صبح ، بسيار تور انداختم و يک ماهی هم صيد نکردم.»
👈 سلطان گفت : «ضرری که ندارد ؛ يک تور به شراکت بينداز» پيرمرد برخاست و توری به شراکت انداخت ؛ تور ماهيگير پر شد از ماهي های بزرگ و کوچک و فراوان صيد کرد و خوشحال شد. پادشاه گفت : «حال ، نيمی از صيد ، از آنِ من است و نيمی از آنِ تو.»
👈 پيرمرد گفت : «قبول است» سلطان گفت : «من نيمهی خويش به تو بخشيدم. همهی ماهیها از آنِ تو باشد» پيرمرد خوشحال شد و با دستی پُر به منزل رفت.
👈 فردا دو مأمور از طرف سلطان به دنبال مرد فقير آمدند و مرد را به حضور سلطان بردند. چشم پيرمرد که به سلطان افتاد سلطان را شناخت و گمان کرد که برای نيمهی صيد ، او را احضار کردهاند ؛ بلافاصله گفت : «قربان! ماهي های شما حاضر است ؛ کسی را بفرستيد تا تقديم کنم»
🖌 سلطان گفت : «ای مرد صياد! ما ديروز با هم شريک شديم. با اينکه من نيمهی صيد خود را به تو بخشيدم ، امّا ديشب به خود ميگفتم که شريک سلطان را وضع و روزي ، بهتر از اين بايد ؛ حال که ما را در کار شريک کردی و شريک سلطان شدي ، زندگی بهتری بايد داشته باشي»
👈 سلطان دستور داد تا وسایل آسايش زندگی بسيار بدو بخشيدند و شاد و مسرور ، مرخّص شد.
🌹👈 حال چنين است که عمل و عبادتی که حضرت بقيةاللّه (علیه السلام) در آن شريک باشد، کَرم و عنايت آن بزرگوار کمتر از سلطان و سلاطين ظاهری نيست و کرم بسيار خواهد نمود و خدای امام زمان (علیه السلام) هم به اين نيّت خير ، جزای نيکو و بسيار خواهد داد.
@Magic_Tales
✨﷽✨
ایراد بنی اسرائیلی!
از امام رضا (علیه السلام) نقل است:
مردی از بنی اسرائیل، یکی از بستگان خود را کشت و جسد او را بر سر راه مردی از بهترین بازماندگان یعقوب (سباط بنی اسرائیل) گذاشت. سپس به خونخواهی او بر آمد.
حضرت موسی (علیه السلام) دستور دادند، گاوی بیاورند تا کشف حقیقت کنند. ایشان توضیح خواستند. حضرت فرمود:
. اگر هر نوع گاوی میآوردند در اطاعت ایشان کافی بود، ولی چون توضیح خواستند و سخت گرفتند، خداوند هم بر ایشان سخت گرفت. لذا دستور این است:
آن گاو نه پیر و از کار افتاده باشد و نه بکر و جوان، بلکه میان این دو!
باز پرسیدند:
- چه رنگی باشد؟
حضرت موسی فرمود:
- زرد رنگ، طوری که بیننده را خوش آید.
گفتند: - ای موسی! مشخصات گاو هنوز مبهم است واضح تر بفرما!
موسی گفت:
- گاوی که به شخم زدن آرام و نرم نشده و برای زراعت، آبکشی نکرده باشد، بدون عیب بوده و غیر از رنگ اصلی اش رنگ دیگری در آن نباشد.
بالاخره مشخصات با مشخصات گاوی انطباق یافت که نزد جوانی از بنی اسرائیل بود. وقتی که برای خرید پیش او رفتند، گفت:
- نمی فروشم، مگر اینکه پوست گاوم را پر از طلا نمایید!
گفتار جوان را به حضرت اطلاع دادند، فرمود:
- چاره ای نیست باید بخرید! آنان نیز به همان قیمت خریدند و آن را کشتند.
دم گاو [۱] را بر مرد مقتول زدند و او زنده شد، گفت:
- یا نبی الله! پسر عمویم مرا کشته است، نه آن کسی که ادعا میکنند.
- این گونه راز قتل بر همه آشکار شد. یکی از پیروان و اصحاب موسی گفت:
- یا نبی الله! این گاو قصه ی شیرینی دارد.
حضرت فرمود:
- آن قصه چیست؟
مرد گفت:
- جوان صاحب این گاو، نسبت به پدر و مادر خویش خیلی مهربان بود. روزی او جنسی خرید. برای گرفتن پول، پیش پدر آمد، او را در خواب یافت.
چون نخواست پدر را از خواب شیرین بیدار کند، از معامله صرف نظر کرد، هنگامی که پدر بیدار شد، جریان را به او عرض کرد.
پدر گفت:
- کار نیکویی کردی، به خاطر آن، این گاو را به تو بخشیدم.
حضرت موسی علیه السلام گفت:
- ببینید! این فواید نیکی به پدر و مادر است.
📚:بحار، ج ۱۲، ص ۲۶۲
@Magic_Tales
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده حرفهای
تا حالا جادوی حولههای اصیل یزدی رو امتحان کردی؟🔥
(سبک، کم حجم، جذب آب عالی، طرحهای زیبا و صادراتی)
با این حولهها، سبکی و لطافت رو به روتین حمامت اضافه کن.✅
سبد خرید
همراهی با ضمانت مرجوعی💯
خرید بدون واسطه از کارخونه❗️
عضوشو بعد از حموم وارد بهشت شو 👇
https://eitaa.com/joinchat/267124929C6d27758ead
تنوع و کیفیت بی نظیر در بازار🌹
.
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده حرفهای
ترشی انبه جنوب ! 😋🥭
توی جنوب سر این ترکیب دعوا میشه... 😂🔥
بیا توی این کانال تجربهی مخاطباشو از این ترشی انبه ببین 😳👇
https://eitaa.com/joinchat/1445003590C28730ff70c
ترشی انبه رايگان بهمناسبت محرم ☝️
🔴 ریزش قیمت طلا هم اکنون همه رو شوکه کرد
سایت رسمی اتحادیه طلا و جواهرات تهران dolarakhbar داره لحظه ای قیمت میزنه
عضویت در کانال🔻🔻🔻
https://eitaa.com/joinchat/4170449327C59d1789e46