eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
28 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
ابوسعید ابوالخیر و سخنرانی در مسجد ابوسعید ابوالخیر در مسجدی سخنرانی داشت. مردم از تمام اطراف روستاها و شهرها آمده بودند، جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند. پس شاگرد ابوسعید گفت: شما را به خدا از آنجا که هستید یک قدم پیش بگذارید. همه یک قدم پیش گذاشتند و جای نشستن برای بقیه باز شد. نوبت به سخنرانی ابو سعید ابی الخیر رسید او از سخنرانی خودداری کرد! مردم که به مدت یک ساعت در مسجد نشسته و خسته شده بودند، شروع به اعتراض کردند. ابوالسعیدابوالخیر پس از مدتی سکوت گفت: هر آنچه که من می خواستم بگویم شاگردم به شما گفت، شما یک قدم به جلو حرکت کنید، تا خدا ده قدم به شما نزدیک شود. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
9️⃣ باورت میشه در آینده لباس‌ها مثل موبایل آپدیت می‌شن؟ 👕🔄 الیاف هوشمند طرح و رنگ لباس رو با یک اشاره عوض می‌کنن! @Magic_Tales
🔟 باورت میشه فضانوردها روی ماه با یه “واکمن” ۴ مگابایتی موسیقی گوش می‌دادن؟ 🎧🚀 امروز یه موزیک ساده بیشتر از حافظه‌ی اون دستگاهه! — پیشرفت یعنی همین! @Magic_Tales
اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت: به جان شما دعا می کند. شاه اسیر را بخشید. وزیر دیگری که در محضر شاه بود و با آن وزیر اول مخالفت داشت گفت: ای پادشاه آن اسیر به شما دشنام داد پادشاه گفت: تو راست می گویی اما دروغ آن وزیر که جان انسانی را نجات می دهد بهتر از راست توست که باعث مرگ انسانی می شود. گلستان سعدی جز راست نباید گفت هر راست نشاید گفت «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
1️⃣ باورت میشه توی آمریکا خونه‌ای هست که ۱۶۰ اتاق و هیچ نقشه‌ای نداره؟ 🏚😱 صاحبش باور داشت ارواح دنبالش هستن، برای همین مدام دیوارها و درها رو جابه‌جا می‌کرد تا گم بشن! @Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه یه مرد بعد از مرگش، صدای خودش رو از قبر پخش می‌کرد؟ ⚰️🔊 قبل از مرگ ضبط کرده بود: “هنوز زنده‌ام! کمک کنید!” — برای شوخی آخر عمرش! @Magic_Tales
حکایت بهلول و همسایه پینه دوز دزد گویند روزگاری بهلول خانه ایی نداشت و در خرابه ایی سکنی گزیده بود. در کنار این مخروبه، مرد پینه دوزی (کفشدوزی) نیز خانه داشت. موقعیت خانه کفشدوز به گونه ای بود که کاملا به خرابه و بهلول اشراف و نظارت کامل داشت. بهلول از مال دنیا چیزی نداشت، جز صد درهم که آن را در مخروبه و در زیر خاک پنهان کرده بود. گاهی در میانه شب، بهلول محل را می شکافت و به قدر نیاز، چند درهمی بر می داشت و باز بقیه را در زیر خاک مخفی می کرد. از قضا مرد پینه دوز شبی از شب ها که خوابش نمی برد به بیرون نگاه کرد. بهلول را دید که در حال کنار زدن خاک در گوشه ای از مخروبه بود. او احتمال داد که بهلول در آن محل، چیزی را پنهان کرده است. فردا آن روزی که بهلول مخروبه را ترک کرد، کفشدوز وارد خرابه شد و محل را شکافت. کیسه درهم ها را یافت. آن را برداشت و آرام خرابه را ترک کرد. در یک نیمه شبی که بهلول به مقداری پول نیاز داشت؛ رفت تا چند درهم از پولها را بردارد ولی هرچه قدر جای پول ها را زیر و رو کرد اثری از پول ها یافت نشد! او پیش خودش احتمال داد تنها کسی که می تواند پول را برداشته باشد، کفشدوز است. چند روز گذشت و بهلول به پیش کفشدوز رفت. به کفشدوز گفت: برادر من وارثی ندارم. اما می خواهم رازی را با تو در میان بگذارم. تا برایم حساب و کتابی کنی. کفشدوز گفت: بفرما برادر. در خدمت هستم. بهلول محل چند خرابه را نام برد و ذکر کرد که در هر کدام از خرابه ها چه مبلغی را پنهان کرده است. در آخر هم گفت در همین خرابه هم فلان مبلغ پنهان کرده است و در ادامه از کفشدوز پرسید جمع کل پول ها چقدر شده است؟ کفشدوز گفت: جمعاً دو هزار دینار. بهلول تأملی نمود و بعد گفت: رفیق عزیز! می خواهم با شما مشورتی بکنم؟ کفشدوز گفت: هر مشورتی بخواهی در خدمت هستم. بهلول گفت: می خواهم همه پول ها را که در جاهای دیگر پنهان کرده ام، همه را به همین جایی که سکونت دارم، انتقال دهم. چه صلاح می بینی؟ کفشدوز بلافاصله گفت: فکر بسیار عالی و پسندیده ای است. باید تمام دارایی خود را در نزد خودت نگه داری. بهلول گفت: پس مشورت تو را قبول می نمایم و می روم تا تمام پول ها را بردارم و بیاورم و در همین خرابه پنهان نمایم. این را گفت و فوراً از نزد کفشدوز دور شد. کفشدوز دزد بعد از رفتن بهلول با خود گفت: بهتر است این مختصر پولی را که از زیر خاک بیرون آورده ام سرجای خود بگذارم. بعد که بهلول، تمامی پول ها را آورد به یک باره محل آنها را پیدا کرده و تمام پول های او را برمی دارم. با این فکر تمام پول هایی را که از بهلول ربوده بود سر جایش گذاشت! پس از چند ساعتی که بهلول به آن خرابه آمد و محل پول ها را نگاه کرد، دید که کفشدوز پول ها را باز گردانده و سر جای خود گذاشته است. پول ها را برداشت و خرابه را ترک کرد و به جای دیگری نقل مکان کرد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
3️⃣ باورت میشه بعضی اجساد در تابوت بعد از سال‌ها تکون می‌خورن؟ 🪦😨 در مناطق مرطوب گاز بدن‌ها باعث جابجایی تابوت میشه — ولی برای کسی که ببینه، کاملاً وحشتناکه! @Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه یه روستا تو ژاپن پر از عروسک‌های انسانیه که جای مرده‌ها گذاشتن؟ 🪆🕯 هر وقت کسی می‌میره، عروسک شبیهش ساخته میشه — حالا جمعیت عروسکا از آدمای زنده بیشتره! @Magic_Tales
آینده پسر نوجوان: کشیش، تاجر یا سیاستمدار؟ کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده اش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه هم سن و سالانش واقعاً نمی دانست که چه چیزى از زندگى می خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت. یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد: یک کتاب مقدس، یک سکه طلا، و یک بطرى مشروب. کشیش پیش خود گفت : من پشت در پنهان می شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آن هم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد. مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می زد کاپشن و کفشش را به گوشه اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن ها را از نظر گذراند. کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد. کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت: خداى من! چه فاجعه بزرگی، پسرم سیاستمدار خواهد شد، خداى من، چه فاجعه بزرگی، پسرم سیاستمدار خواهد شد! «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه بعضی افراد در خواب فریاد می‌زنن “برنگرد!” و صبحش کسی در خونه‌شون می‌میره؟ 💤👁 پژوهشا هنوز نتونستن توضیح بدن چرا خواب بعضیا با مرگ هم‌زمان میشه. @Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه تو آمازون قبیله‌ای هست که هر کس ازشون عکس بگیره، نفرین میشه؟ 📸🕷 می‌گن روح جنگل از روح آدمای ثبت‌شده انتقام می‌گیره... @Magic_Tales