eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
23 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
بازگو کردن راز دوست و دزدیده شدن کیسه پولها قسمت دوم و پایانی جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود. بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سکته می کرد! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بکنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون می گذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نکنی. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
3️⃣ باورت میشه یه نهنگ وجود داره که هیچ نهنگ دیگه‌ای صدای اونو نمی‌فهمه؟ 🐋🔇 صداش روی فرکانس ۵۲ هرتزه، برای همین بهش می‌گن "تنها‌ترین نهنگ دنیا"! @Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه کوالاها اثر انگشتشون مثل انسانه؟ 🐨👆 اونقدر شبیه ما هستن که پلیس استرالیا یه بار نمونه‌ی اشتباه گرفت! @Magic_Tales
دل عزراییل برای چه کسانی سوخته است؟ روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر (صل الله علیه و آله) از او پرسید: چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ عزرائیل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت: ۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سرنشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت. ۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد. در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند، شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خودبینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما برافراشت، سرانجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه مورچه‌ها کشاورزی می‌کنن؟ 🐜🌾 قارچ می‌کارن، ازش مراقبت می‌کنن، و حتی آفت‌هاشو از بین می‌برن — انگار یه مزرعه‌ی واقعی دارن! @Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه فیل‌ها اگه کسی از گله‌شون بمیره، براش سوگواری می‌کنن؟ 🐘💔 کنار جسد می‌ایستن، با خرطوم لمسش می‌کنن و چند روز از اونجا نمی‌رن... @Magic_Tales
مراقب حرف زدن خود باشیم (بخصوص مربیان و معلمان) در یک مدرسه راهنمایی دخترانه چند سالی بود که مدیر مدرسه بودم. چند دقیقه قبل از زنگ تفریح اول، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و به من گفت: با خانم دبیر کلاس دومی ها کار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هایی بکنم. از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت: من گاو هستم! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند. تعجب کردم و موضوع را با خانم دبیر که با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، در میان گذاشتم. یکه خورد و گفت: یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمی فهمم. از او خواستم پیش او برود و به وی گفتم: اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد خانم دبیر با اکراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز که در گوشه ای از دفتر نشسته بود، رفت. مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: من گاو هستم! شما بنده را به خوبی می شناسید، پدر گوساله؛ همان دختر سیزده ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید. دبیر به لکنت افتاد و گفت: آخه، می دونید... مرد گفت: بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم. ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید. قطعاً من هم می توانستم اندکی به شما کمک کنم. خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت کردند. گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترک کرد. وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم. در کنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، بود و روی آن نوشته شده بود: دکتر . . . عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه یه نوع قورباغه هست که بچه‌هاش توی کمرش رشد می‌کنن؟ 🐸🩸 پوست پشتش سوراخ‌سوراخ میشه و نوزادها از اون بیرون میان! @Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه دلفین‌ها برای هم اسم انتخاب می‌کنن؟ 🐬📣 هر دلفین یه سوت خاص داره که بقیه فقط برای اون به کار می‌برن — یعنی "اسم خودش"! @Magic_Tales
رمز بسم الله و بازگرداندن کیسه زر از دریا گویند مردی بود نه چندان معتقد، اما زنی داشت مومن و متدین. این زن تمام کارهایش را با بسم الله آغاز می کرد. در شأن و منزلت بسم الله همین بس که به فرموده امیرالمومنین امام علی بن ابیطالب سلام الله علیه، اسرار کلام خداوند در قرآن است و اسرار قرآن در سوره فاتحه و اسرار فاتحه در بسم الله الرحمن الرحیم نهفته است. هرچند زن تمام کارهایش را با بسم الله آغاز می کرد ولی شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شد و سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند. ناراحتی مرد از این عمل همسرش به جایی رسید که تصمیمی عجیب گرفت. روزی کیسه زری را به زن داد تا آن را به عنوان امانت نکه دارد. زن آن را گرفت و با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم آن را در پارچه ای پیچید و با بسم الله آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد. ولی شوهرش که مخفیانه محل اختفای آن را دنبال می کرد، آن کیسه طلا را برداشت و از شدت عصبانیت، آن به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و بسم الله را بی ارزش جلوه دهد، شاید که زن دست از این عادت بردارد! وی بعد از این کار به مغازه خود رفت. در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای ناهار آماده سازد. زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد دید همان کیسه طلا که پنهان کرده بود درون شکم یکی از ماهی هاست آن را برداشت و با گفتن بسم الله مجددا در مکان اول خود گذاشت. شوهر به خانه برگشت و کیسه زر را طلب کرد. زن مومنه فورا با گفتن بسم الله از جای برخاست و کیسه زر را آورد. شوهرش خیلی تعجب کرد و از ماجرای خود گفت و سوال کرد که آن کیسه را چگونه مجددا به دست آورده است؟ زن هم توضیح داد که در شکم ماهی بوده است. اما این هشداری به مرد بود که از رفتار خود پشیمان گشت و شکر الهی را به جا آورد و از جمله مومنین گردید. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
9️⃣ باورت میشه بعضی پرنده‌ها از آتش برای شکار استفاده می‌کنن؟ 🔥🦅 در استرالیا پرنده‌ها چوب‌های سوخته رو می‌ندازن جای دیگه تا شکارا از آتیش فرار کنن و بگیرنشون! @Magic_Tales
🔟 باورت میشه لاک‌پشت‌ها از راهی که صدها سال پیش رفتن، دقیقاً همونو تکرار می‌کنن؟ 🐢🌊 حتی اگه هزار کیلومتر دور باشن، باز به همون ساحل برمی‌گردن تا تخم بذارن — با حافظه‌ای فراتر از انسان! @Magic_Tales