9️⃣ باورت میشه بعضی پرندهها از آتش برای شکار استفاده میکنن؟ 🔥🦅
در استرالیا پرندهها چوبهای سوخته رو میندازن جای دیگه تا شکارا از آتیش فرار کنن و بگیرنشون!
@Magic_Tales
🔟 باورت میشه لاکپشتها از راهی که صدها سال پیش رفتن، دقیقاً همونو تکرار میکنن؟ 🐢🌊
حتی اگه هزار کیلومتر دور باشن، باز به همون ساحل برمیگردن تا تخم بذارن — با حافظهای فراتر از انسان!
@Magic_Tales
شایعه ساختن راحت است ولی حذف آن غیرممکن
زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرد تا شاید بتواند این کار خود را جبران کند.
حکیم به او گفت: به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن.
آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد.
فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور آن زن رفت ولی 4 تا پر بیشتر پیدا نکرد.
مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت انداختن آن پرها ساده بود ولی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد ولی جبران کامل آن غیر ممکن است.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
خریدن شیرینی از قنادی و وزن نکردن جعبه با شیرینی ها
چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی، برای پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته. هنگام وزن کردن شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیب غریب! اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم:
آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد. یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها (Net Weight) را به دست آورد. سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت: ۲۸۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه ۵۰ تومان پول جعبه می شود به عبارتی ۲۸۵۰ تومان!
نمی دانم مطلع هستید یا خیر؟ ولی بیشتر شیرینی فروشی های شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید در ذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول!
رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: چرا این کار را کردید؟!
ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم. سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت: وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروش!
پرسیدم: یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را؟
حرفم را قطع می کند: چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم...
و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو. چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه: امان از لحظه غفلت که شاهدم هستی.
راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟ کم فروشی کاری، کم فروشی تحصیلی، گاهی حتی کم فروشی عاطفی، کم فروشی در عبادت، کم فروشی انسانی، روزنامه خواندن در ساعت کاری و گشت و گذارهای اینترنتی و...
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
🍁ســـلام
☕️صبح پاییزیتون بخیر دوستان
🍁سلامی پر از حس زندگی
☕️صبح زیباتون بخیر و شادی
🍁 روزتون لبریز محبت
☕️ پر از خیر وبرکت
🍁 پر از لبخند مهر
☕️ و سرشار از لحظه های ناب
🍁روز خوبی داشته باشید
@Magic_Tales
1️⃣ باورت میشه مغز تو موقع خواب فعالتر از وقت بیداریه؟ 😴⚡
همون موقعهست که خاطرات رو مرتب میکنه و با رؤیاها تمرین زندگی میکنه!
@Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه مغزت نمیتونه فرق بین خیال و واقعیت رو کامل تشخیص بده؟ 🤯🌫
برای همینه که از دیدن یه فیلم ترسناک واقعاً ضربان قلبت بالا میره!
@Magic_Tales
حکایت پادشاه و مرد فقیر دانا: راز نگین انگشتر، اسب و شاهزاده قسمت اول
روزگاری بر روی دُر گرانبهای پادشاهی لکه سیاهی مشاهده شد هر کاری درباریان کردند نتوانستد رفع لکه کنند هر جایی وزیر مراجعه کرد کسی علت را نتوانست پیدا کند تا مرد فقیری گفت من می دانم چرا دُر سیاه شده است.
پس مرد فقیر را پیش پادشاه بردند او به پادشاه گفت در دُر گرانبهای شما کرمی هست که دارد از آن می خورد پادشاه به او خندید و گفت ای مردک مگر می شود در دُر کرم زندگی کند ولی مرد فقیر گفت ای پادشاه من یقین دارم کرمی در آن وجود دارد.
پادشاه گفت اگر نبود، گردنت را خواهم زد و مرد بیچاره پذیرفت وقتی دُر را شکافتند دیدند کرمی زیر قسمت سیاهی رنگ وجود دارد. پادشاه از دانایی مرد فقیر خوشش آمد و دستور داد او را در گوشه ای از آشپزخانه جا دهند و مقداری از پس مانده غذاها نیز به او دادند.
روز بعد پادشاه سوا بر اسب شد و رو به مرد فقیر کرد و گفت: این بهترین اسب من است. نظر تو چیست؟
مرد فقیر گفت: بهترین در تند دویدن است ولی یک ایرادی نیز دارد.
پادشاه گفت: چه ایرادی؟
فقیر گفت: اگر در اوج دویدن هم باشد، وقتی رودخانه را دید به درون رودخانه می پرد.
پادشاه باورش نشد و برای امتحان اسب و صحت ادعای مرد فقیر، سوار بر اسب از کنار رودخانه ای گذشت که اسب سریع خودش را درون آب انداخت.
پادشاه از دانایی مرد فقیر متعجب شد و یک شب دیگر نیز او را در محل قبلی با پس مانده غذا جا داد و روز بعد خواست تا او را بیاورند.
وقتی نزد پادشاه آمد پادشاه از او سوال کرد: ای مرد دیگر چه می دانی؟
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
3️⃣ باورت میشه فقط نگاه کردن به کسی که خمیازه میکشه میتونه مغزتو وادار کنه همونو انجام بدی؟ 😮💨👀
مغز انسان برای همدلی طراحی شده، حتی در سادهترین واکنشها!
@Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه مغز انسان نمیتونه "چهرهی ناآشنا" توی خواب بسازه؟ 🧠👁
هر چهرهای که در خواب میبینی، یه نفر واقعی بوده که یه بار در عمرت دیدیش!
@Magic_Tales
حکایت پادشاه و مرد فقیر دانا: راز نگین انگشتر، اسب و شاهزاده قسمت دوم و پایانی
مرد که به شدت می ترسید با ترس گفت: می دانم که تو شاهزاده نیستی!
پادشاه به خشم آمد و او را به زندان افکند ولی چون دو مورد قبل را درست جواب داده بود پادشاه را در پی کشف حقیقت برآمد.
پادشاه نزد مادرش رفت و گفت: ای مادر راستش را بگو من کیستم؟ این درست است که شاهزاده نیستم؟
مادرش بعد کمی طفره رفتن، گفت حقیقت دارد. پسرم! من و شاه بی بهره از داشتن بچه بودیم و از به تخت نشستن برادر زاده های شاه نیز، هراس داشتیم، وقتی یکی از خادمان دربار تو را به دنیا آورد تو را از او گرفتیم و گفتیم ما بچه دار شدیم.
بدین طریق راز شاهزاده نبودن پادشاه مشخص شد. پادشاه بار دیگر مرد فقیر را خواست ولی این مرتبه برای چگونگی پی بردن به این وقایع بود و به مرد فقر گفت: چطور آن دُر و اسب و شاهزاده نبودن مرا فهمیدی؟
مرد فقیر گفت: دُر را از آنجایی که هر چیزی تا از درون خودش خراب نشود از بین نمی رود، فهمیدم و اسب را چون پاهایش پشمی بود و کُرک داشتند فهمیدم که این اسب در زمان کُره ای چون اسب ها و گاومیش ها یک جا چرا می کردن با گاومیشی اُنس گرفته و از شیر گاومیش خورده بود و به همین خاطر از آب خوشش می آید.
سپس پادشاه پرسید: اصالت مرا چگونه فهمیدی؟
مرد فقیر گفت: موضوع اسب و دُر که برایت مهم بودند را گفته بودم، ولی تو دو شب مرا در گوشه ای از آشپزخانه جا دادی و پاداشی به من ندادی و این کار دور از کرامت یک شاهزاده بود و من هم فهمیدم تو گدازاده هستی و یک پادشاه تو را به دنیا نیاورده است.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales