eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
23 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
1️⃣ باورت میشه یه مرد ژاپنی ۴۰ ساله داره که ۱۰۰٪ فقط با “اشیاء” زندگی می‌کنه؟ 🤖❤️ هیچ رابطه انسانی نداره و رسماً با یک عروسک هولوگرامی ازدواج کرده! @Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه یه زن انگلیسی هست که هیچ‌وقت درد جسمی حس نمی‌کنه؟ 😳🩹 یه جهش ژنتیکی نادر داره؛ حتی استخوانش هم بشکنه درد نداره — پزشکا بهش می‌گن “زن بی‌درد”! @Magic_Tales
داستان و ریشۀ ضرب المثل: پنبه دزد، دست به ریشش می کشد تاجری بود که کارش خرید و فروش پنبه بود. پنبه های کشاورزان را می خرید، آن ها را بسته بندی کرده و به شهرهای مختلف می برد و می فروخت. کار و بار تاجر پنبه؛ به خاطر تلاش و فعالیت های زیاد؛ به اصطلاح سکه شده بود به طوری که پول و پلۀ زیادی به هم زده بود و بازرگانان دیگر؛ به جای رقابت سالم و تلاش بیشتر،؛ به او حسودی می کردند! یک روز یکی از بازرگان های رقیب، نقشه ای کشید و شبانه به انبار پنبه تاجر قصه ما، دستبرد زد! او برای این که کسی از کارش سر در نیاورد و رازش فاش نشود، به تنهایی این کار را انجام داد و شب تا صبح پنبه های تاجر بیچاره را از انبارش بیرون کشید و در زیرزمین خانه خودش انبار کرد. صبح که شد، به تاجر پنبه خبر دادند: چه نشسته ای که خانه خراب شده ای و دزد، دار و ندارت را برده است. تاجر با عجله و شتاب، به طرف انبارش رفت و دید: ای دل غافل! انبارش خالی است و تمام پنبه هایش به غارت رفته است. تاجر بیچاره با ناله و داد و فریاد کنان راه خانه قاضی را در پیش گرفت و پیش قاضی رفت. قصه دزدیده شدن پنبه هایش را برای قاضی تعریف کرد و گفت: به دادم برس که خانه خراب شدم. قاضی به مامورانش دستور داد به بازار بروند و برای پیدا کردن دزد، به پرس و جو بپردازند. مأموران رفتند و چند ساعتی بعد برگشتند، اما نه دزد را پیدا کرده بودند و نه پنبه های دزدیده شده را. قاضی وقتی گزارش مأمورانش را شنید، به آن ها گفت: به کسی مشکوک نشدید؟ ماموران گفتند: چرا بعضی ها درست جواب ما را نمی دادند، ما به آنها مشکوک شدیم. قاضی گفت: بروید آنها را بیاورید. ماموران رفتند و تعدادی از افراد را آوردند. قاضی تاجر پنبه را صدا کرد و گفت به کدام یک از این ها شک داری؟ تاجر پنبه گفت: به هیچ کدام. قاضی فکری کرد و گفت: ولی من دزد را شناختم! دزد بیچاره آن قدر دست پاچه بوده و عجله داشته که وقت نکرده جلو آیینه برود و پنبه ها را از سر و ریش خودش پاک کند. آن که پنبه به ریشش چسبیده، دزد است. ناگهان یکی از همان تاجرهای محترم دستگیر شده، دستش را به صورتش برد تا پنبه را پاک کند . قاضی گفت: دزد همین است! قاضی به ماموران دستور داد که بروند خانه و انبار آن تاجر؛ که دست به ریش برده بود؛ را بازرسی کنند. مدتی بعد ماموران خبر دادند که پنبه ها در زیر زمین خانه این تاجر انبار شده است. از آن به بعد، وقتی بخواهند بگویند که آدم خطا کار، یک جوری خودش را لو می دهد، این ضرب المثل (زبانزد) را به زبان می آورند و می گویند: پنبه دزد، دست به ریشش می کشد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
3️⃣ باورت میشه توی هند، ده‌ها روستا هست که کل جمعیتشون فقط از یک خانواده تشکیل شده؟ 👨‍👩‍👧‍👦🏘 سال‌ها کسی از بیرون باهاشون ازدواج نکرده و همه فامیل دور و نزدیک همدیگه‌ان! @Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه رکورد بیشترین خواب دنیا مربوط به یه دانش‌آموزه؟ 😴😂 تو یه چالش عجیب، ۱۱ روز کامل بیدار موند — بعدش بدنش نزدیک بود از کار بیفته! @Magic_Tales
حکایت جنگ مستاجر و صاحب خانه و حقه بازی مستاجر کشاورز مستأجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت. ماه ها بود که کارشان شده بود اره بده و تیشه بگیر! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمد. تا این که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند. بنابراین پیش وکیلی رفت و از او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان بدهد. وکیل به او امیدواری زیادی نداد، چون بنا بر صحبت های کشاورز، قانون بیشتر طرف صاحب خانه را می گرفت تا او را. بالاخره کشاورز گفت: چه طوره برای شام قاضی پیر یک جفت مرغابی سرحال درست و حسابی بفرستم؟! وکیل با ترس و لرز گفت: تو چه کار می کنی؟! این رشوه است! کشاورز با شرم و خجالت گفت: نه بابا، این فقط یه هدیه محترمانه است، نه بیشتر. وکیل جواب داد: همینه که بهت می گم، اگه می خوای فرصتت رو از دست بدی، این کار رو بکن! خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد. او پیروز شد! کشاورز همین طور که دادگاه را ترک می کرد به طرف وکیلش برگشت و گفت: مرغابی ها رو فرستادم. وکیل گفت: نه؟!... جدی که نمیگی؟! کشاورز گفت : چرا؟! اما به اسم صاحب خونه ام فرستادم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه یه مرد چینی ۳۰ ساله، ۷ سال تمام تو فرودگاه زندگی می‌کرد؟ 🛄🏢 به خاطر فرار از قانون، هیچ جا نمی‌رفت و تو سالن انتظار مثل خونه زندگی می‌کرد. @Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه تو کره جنوبی “روستاهای تقلب” وجود داره؟ 🧪✏️ جایی که دانش‌آموزها رو برای رد شدن در امتحان‌ها آموزش می‌دن که چطور حرفه‌ای تقلب کنن! @Magic_Tales
داستان جناب حمال تبریزی در نزدیکی خیابان شمس تبریزی شهر تبریز، در محله شتربان، گورستان متروکی است که در وسط آن چارطاق قدیمی کوتاهی، توجه عابرین را از دور به خود جلب می کند. در زیر این طاق، آرامگاهی وجود دارد که زیارتگاه عشاق است. مردم شب های جمعه با نذر و نیاز به زیارت آن قبر می روند. روی سنگ قبر نوشته شده است: انا لله و انا الیه راجعون، آرامگاه حمّال علیه الرحمه. (حمّال یعنی باربر) در قرن نهم هجری پیرمرد باربر (حمال) بیسوادی در شهر تبریز زندگی می کرده که تمام عمر خود را در بازار تبریز به حمالی و بارکشی (باربری و کولبری) گذرانده بود و از این راه رزق و روزی حلال خود را تامین می کرده است. یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار، مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند. صدایی توجه اش را جلب می کند؛ می بیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا می کند که بچه! ورجه وروجه نکن، می افتی، به ناگاه در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک شده و ناغافل پایش سر می خورد و به پایین پرت می شود. مادر جیغی می کشد و مردم خیره می مانند، حمال پیر با لهجه ترکی آذری فریاد می زند: ساخلیان ساخلا ، یعنی ای نگهدارنده، نگهش دار. و ناگهان کودک در حال سقوط، نرسیده به سطح زمین، میان زمین و آسمان معلق می ماند. پیرمرد حمال نزدیک می شود، به آرامی او را می گیرد و زمین می گذارد. جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع می شوند و هر کس از او سوالی می پرسد: یکی می گوید تو امام زمانی، دیگری می گوید حضرت خضر نبی (پیامبر) است و البته کسانی هم می گویند جادوگری بلد است و سحر کرده است. حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش می گذارد، خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند، به آرامی و با خونسردی می گوید: خیر! من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر، من همان حمالی هستم که شصت سال است در این بازار حمالی می کنم و مرا می شناسید. من کار خارق العاده ای نکردم! یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یک بار هم من از خدا خواستم، او اجابت کرد. جناب حمال پیر فرمود: حق کسی را نخوردم، به کسی ستم نکردم، دروغ نگفتم، دزدی نکردم و حالا بعد از یک عمر اطاعت، یک چیز از خداوند خواستم که به لطف خدا خواسته ام (معلق ماندن بچه در هوا) اجابت شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه یه نفر هست که حافظه‌ش به حدیه که تمام روزهای عمرش رو دقیقه‌به‌دقیقه یادشه؟ 🧠⌛ به این توانایی می‌گن حافظه ابر خودزندگی‌نامه‌ای — مثل فیلم نمی‌ذاره چیزی پاک شه! @Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه یه خانم آمریکایی ۲۷ ساله رکورد بیشترین عطسه رو زده؟ 🤧📈 ۹۷۸ روز پشت‌سرهم — یعنی تقریباً سه سال کامل بدون توقف عطسه! @Magic_Tales
رستوران مبتکر و پرداخت پول غذای پدربزرگ یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود: شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد. راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد. بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است. با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟! خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت، ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales