5️⃣ باورت میشه یه مرد چینی ۳۰ ساله، ۷ سال تمام تو فرودگاه زندگی میکرد؟ 🛄🏢
به خاطر فرار از قانون، هیچ جا نمیرفت و تو سالن انتظار مثل خونه زندگی میکرد.
@Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه تو کره جنوبی “روستاهای تقلب” وجود داره؟ 🧪✏️
جایی که دانشآموزها رو برای رد شدن در امتحانها آموزش میدن که چطور حرفهای تقلب کنن!
@Magic_Tales
داستان جناب حمال تبریزی
در نزدیکی خیابان شمس تبریزی شهر تبریز، در محله شتربان، گورستان متروکی است که در وسط آن چارطاق قدیمی کوتاهی، توجه عابرین را از دور به خود جلب می کند. در زیر این طاق، آرامگاهی وجود دارد که زیارتگاه عشاق است. مردم شب های جمعه با نذر و نیاز به زیارت آن قبر می روند. روی سنگ قبر نوشته شده است: انا لله و انا الیه راجعون، آرامگاه حمّال علیه الرحمه. (حمّال یعنی باربر)
در قرن نهم هجری پیرمرد باربر (حمال) بیسوادی در شهر تبریز زندگی می کرده که تمام عمر خود را در بازار تبریز به حمالی و بارکشی (باربری و کولبری) گذرانده بود و از این راه رزق و روزی حلال خود را تامین می کرده است. یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار، مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند. صدایی توجه اش را جلب می کند؛ می بیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا می کند که بچه! ورجه وروجه نکن، می افتی، به ناگاه در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک شده و ناغافل پایش سر می خورد و به پایین پرت می شود.
مادر جیغی می کشد و مردم خیره می مانند، حمال پیر با لهجه ترکی آذری فریاد می زند: ساخلیان ساخلا ، یعنی ای نگهدارنده، نگهش دار.
و ناگهان کودک در حال سقوط، نرسیده به سطح زمین، میان زمین و آسمان معلق می ماند. پیرمرد حمال نزدیک می شود، به آرامی او را می گیرد و زمین می گذارد.
جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع می شوند و هر کس از او سوالی می پرسد: یکی می گوید تو امام زمانی، دیگری می گوید حضرت خضر نبی (پیامبر) است و البته کسانی هم می گویند جادوگری بلد است و سحر کرده است.
حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش می گذارد، خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند، به آرامی و با خونسردی می گوید: خیر! من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر، من همان حمالی هستم که شصت سال است در این بازار حمالی می کنم و مرا می شناسید. من کار خارق العاده ای نکردم! یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یک بار هم من از خدا خواستم، او اجابت کرد.
جناب حمال پیر فرمود: حق کسی را نخوردم، به کسی ستم نکردم، دروغ نگفتم، دزدی نکردم و حالا بعد از یک عمر اطاعت، یک چیز از خداوند خواستم که به لطف خدا خواسته ام (معلق ماندن بچه در هوا) اجابت شد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه یه نفر هست که حافظهش به حدیه که تمام روزهای عمرش رو دقیقهبهدقیقه یادشه؟ 🧠⌛
به این توانایی میگن حافظه ابر خودزندگینامهای — مثل فیلم نمیذاره چیزی پاک شه!
@Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه یه خانم آمریکایی ۲۷ ساله رکورد بیشترین عطسه رو زده؟ 🤧📈
۹۷۸ روز پشتسرهم — یعنی تقریباً سه سال کامل بدون توقف عطسه!
@Magic_Tales
رستوران مبتکر و پرداخت پول غذای پدربزرگ
یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود: شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.
راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.
با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!
خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت، ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
9️⃣ باورت میشه یه منطقه تو ترکیه هست که مردمش از بچگی با “سوت” حرف میزنن؟ 🐦🗣
بهش میگن زبان سوتی “کوشدیل” — مثل پیامرسان طبیعی!
@Magic_Tales
🔟 باورت میشه یه مرد تونسی ۳۰۰ بار تو زندگیش تصادف کرده و زنده مونده؟ 🚗💥
پزشکا بهش میگن “مرد ضدمرگ” — چون هیچوقت شکست جدی برنداشته!
@Magic_Tales
انعام بیل گیتس در رستوران
بعد از خوردن غذا بیل گیتس (ثروتمند معروف آمریکایی) 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت داد. پیشخدمت ناراحت شد. بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد: چه اتفاقی افتاده؟
پیشخدمت: من ناراحت نشدم، متعجب شدم! به خاطر اینکه پسر شما 50 دلار به من انعام داد در حالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط 5 دلار انعام می دهید!
بیل گیتس خندید و جواب معنا داری گفت: او پسر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
1️⃣ باورت میشه اولین ساعت دیجیتالی، آب میریخت و بعد عدد نشون میداد؟ 💧⏱
۴۰۰۰ سال پیش مصریها از “ساعت آبی” استفاده میکردن — تکنولوژی خفن زمان خودش!
@Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه یه شرکت ژاپنی بالش اختراع کرده که وقتی گریه میکنی، صداتو آروم میکنه؟ 😢🛏
حسگر صدا داره و با امواج خاص، مغز رو آرام میکنه!
@Magic_Tales
خشت ریختن بر چشمه آب گوارا
در باغی چشمه ای بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه ای دردمند بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می کرد. ناگهان خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد. آب در نظرش بسیار گوارا بود. مرد آن قدر از صدای آب لذت می برد که تند تند خشت ها را می کند و در آب می افکند.
آب فریاد زد: های! چرا خشت می زنی؟ از این خشت زدن بر من چه فایده ای می بری؟
تشنه گفت: ای آب شیرین! در این کار دو فایده است:
اول اینکه شنیدن صدای آب برای تشنه مثل شنیدن صدای موسیقی رُباب است. نوای آن حیات بخش است، مرده را زنده می کند. مثل صدای رعد و برق بهاری برای باغ سبزه و سنبل می آورد. صدای آب مثل هدیه برای فقیر است. پیام آزادی برای زندانی است، همچو بوی یوسف لطیف و زیباست که از پیراهنِ یوسف به پدرش یعقوب می رسید.
فایده دوم اینکه: من هر خشتی که برکنم به آب شیرین نزدیکتر می شوم، دیوار کوتاهتر می شود.
--------------
پی نوشت :
دوستان! خم شدن و سجده در برابر خدا نیز مثل کندن خشت است. هر بار که خشتی از غرور خود بکنی، دیوار غرور تو کوتاهتر می شود و به آب حیات و حقیقت نزدیکتر می شوی. هر که تشنه تر باشد تندتر خشت ها را می کند. هر که آواز آب را عاشق تر باشد، خشت های بزرگتری برمی دارد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales