eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
24 عکس
21 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
1️⃣ باورت میشه اولین ساعت دیجیتالی، آب می‌ریخت و بعد عدد نشون می‌داد؟ 💧⏱ ۴۰۰۰ سال پیش مصری‌ها از “ساعت آبی” استفاده می‌کردن — تکنولوژی خفن زمان خودش! @Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه یه شرکت ژاپنی بالش اختراع کرده که وقتی گریه می‌کنی، صداتو آروم می‌کنه؟ 😢🛏 حسگر صدا داره و با امواج خاص، مغز رو آرام می‌کنه! @Magic_Tales
خشت ریختن بر چشمه آب گوارا در باغی چشمه ای بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه ای دردمند بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می کرد. ناگهان خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد. آب در نظرش بسیار گوارا بود. مرد آن قدر از صدای آب لذت می برد که تند تند خشت ها را می کند و در آب می افکند. آب فریاد زد: های! چرا خشت می زنی؟ از این خشت زدن بر من چه فایده ای می بری؟ تشنه گفت: ای آب شیرین! در این کار دو فایده است: اول اینکه شنیدن صدای آب برای تشنه مثل شنیدن صدای موسیقی رُباب است. نوای آن حیات بخش است، مرده را زنده می کند. مثل صدای رعد و برق بهاری برای باغ سبزه و سنبل می آورد. صدای آب مثل هدیه برای فقیر است. پیام آزادی برای زندانی است، همچو بوی یوسف لطیف و زیباست که از پیراهنِ یوسف به پدرش یعقوب می رسید. فایده دوم اینکه: من هر خشتی که برکنم به آب شیرین نزدیکتر می شوم، دیوار کوتاهتر می شود. -------------- پی نوشت : دوستان! خم شدن و سجده در برابر خدا نیز مثل کندن خشت است. هر بار که خشتی از غرور خود بکنی، دیوار غرور تو کوتاهتر می شود و به آب حیات و حقیقت نزدیکتر می شوی. هر که تشنه تر باشد تندتر خشت ها را می کند. هر که آواز آب را عاشق تر باشد، خشت های بزرگتری برمی دارد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
تفاوت پزشک جراح و تعمیرکار اتومبیل روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد! تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر می کنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد سالانه من یک صدم شما هم نیست؟ جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت: اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰ برابر من شود این بار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1404/8/28 چهارشنبه‌ پاییزیتون زیبـاو بینظیر امـیدوارم روزهـای آخر آبان سرشـار از خـیرو بـرکت و شـادی براتـون باشـه امروزتون پر انرژی و عالی @Magic_Tales
3️⃣ باورت میشه یک شهر واقعی تو چین ساختن که هیچ‌کس توش زندگی نمی‌کنه؟ 🏙❌ بهش می‌گن “شهر شبح‌ها” — فقط برای تست تکنولوژی‌ها و معماری‌های آینده ساخته شده! @Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه یک دستگاه اختراع شده که می‌تونه بوی فیلم‌ها رو پخش کنه؟ 🎥👃 مثلاً اگه فیلم تو جنگل باشه، بوی چوب میاد — ولی چون عجیب بود، جمعش کردن! @Magic_Tales
داستان مرد همیشه نگران و دلواپس مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود، هیچ گاه شاد نبود. او خدمتکاری داشت که ایمان در درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت: ارباب! آیا حقیقت دارد که خداوند پیش از به دنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟ او پاسخ داد: بله. خدمتکار پرسید: آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آن را همچنان اداره خواهد کرد؟ ارباب دوباره پاسخ داد: بله. خدمتکار گفت: پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آن را اداره کند؟ به او اعتماد کن، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند به او اعتماد کن، وقتی که نیرویت کم است به او اعتماد کن، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی، اعتمادت قوی ترین چیزها خواهد بود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه ناسا کفشی ساخته که نیروی وزن رو تا ۷۰٪ کم می‌کنه؟ 👟🪂 برای تمرین فضانورداست — راه رفتن باهاش مثل قدم‌زدن روی ماهه! @Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه یه دانشمند دستگاه درست کرده که می‌تونه “رویاها” رو ثبت کنه؟ 😴📺 تصویر واضح نیست، اما شکل و حرکت رو تا حدی نشون می‌ده — واقعاً وجود داره! @Magic_Tales
در مراسم درگذشت یک آدم بی آزار روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟ گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند. حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت... گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را بیشرمانه مردن تعریف می کنند. آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کل دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کند و به چه درد این دنیا می خورد؟ آقای محترم! ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان، و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند... گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales