eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
24 عکس
21 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
5️⃣ باورت میشه ناسا کفشی ساخته که نیروی وزن رو تا ۷۰٪ کم می‌کنه؟ 👟🪂 برای تمرین فضانورداست — راه رفتن باهاش مثل قدم‌زدن روی ماهه! @Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه یه دانشمند دستگاه درست کرده که می‌تونه “رویاها” رو ثبت کنه؟ 😴📺 تصویر واضح نیست، اما شکل و حرکت رو تا حدی نشون می‌ده — واقعاً وجود داره! @Magic_Tales
در مراسم درگذشت یک آدم بی آزار روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟ گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند. حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت... گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را بیشرمانه مردن تعریف می کنند. آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کل دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کند و به چه درد این دنیا می خورد؟ آقای محترم! ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان، و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند... گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه یه یخچال ساخته شده که بدون برق کار می‌کنه؟ ❄️🔋 از تبخیر آب استفاده می‌کنه و مواد غذایی رو روزها سرد نگه می‌داره — مخصوص مناطق فقیر. @Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه چین تونسته یه ماه مصنوعی برای آزمایش‌های زمینی بسازه؟ 🌕⚙️ با گرانش شبیه ماه، برای تمرین فضانوردها و تست تجهیزات. @Magic_Tales
خوب شدن بیماری در اثر بغل کردن همسر روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. سردرد عجیبی گرفته بود و لحظه به لحظه حالش بدتر می شد، به طوری که تصمیم بر آن شد همسرش او را به بیمارستان برساند. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دستپاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند. شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نشد که گفتن همان جمله ى ساده ى مرا بغل کن چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش ایجاد کرد و باعث شد در همین مسیر کوتاه، سردردش خوب شود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
9️⃣ باورت میشه یه خودکار وجود داره که غلط‌ املایی رو تشخیص می‌ده؟ ✍️🔍 سنسور لرزشی داره؛ وقتی اشتباه می‌نویسی، ویبره می‌زنه تا درستش کنی! @Magic_Tales
🔟 باورت میشه اولین ربات جهان ۲۵۰۰ سال پیش ساخته شد؟ 🤖📜 یه مهندس یونانی آدم‌آهنی درست کرده بود که خودش راه می‌رفت و نوشیدنی می‌ریخت! @Magic_Tales
پاسخ دکتر حسابی به یک دانشجوی درس نخوان می گویند یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم. دکتر جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
1️⃣ باورت میشه قلب انسان می‌تونه خارج از بدن هم بتپه؟ ❤️⚡ تا وقتی اکسیژن و مواد لازم بهش برسه، حتی روی میز عمل هم می‌تپه — بدون مغز، بدون بدن! @Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه معده‌ت هر سه تا چهار روز خودش رو “می‌سوزونه و دوباره می‌سازه”؟ 🔥➡️🧬 چون اسید معده اونقدر قویه که اگر این بازسازی انجام نشه، خودش رو سوراخ می‌کنه! @Magic_Tales
کشاورز نمونه و دادن بهترین بذر به همسایگان یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه ها جایزه بهترین غله را به دست می آورد و به عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می داد و آنان را از این نظر تأمین می کرد. بنابراین، همسایگان او می بایست برنده مسابقه ها می شدند نه خود او. کنجکاویشان بیش تر شد و کوشش علاقه مندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر (حیرت) نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند. کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: چون جریان باد، ذرات بارور کننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه دیگر می برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می دادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعه های آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصول های مرا خراب نکند! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales