eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
24 عکس
21 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
7️⃣ باورت میشه یه یخچال ساخته شده که بدون برق کار می‌کنه؟ ❄️🔋 از تبخیر آب استفاده می‌کنه و مواد غذایی رو روزها سرد نگه می‌داره — مخصوص مناطق فقیر. @Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه چین تونسته یه ماه مصنوعی برای آزمایش‌های زمینی بسازه؟ 🌕⚙️ با گرانش شبیه ماه، برای تمرین فضانوردها و تست تجهیزات. @Magic_Tales
خوب شدن بیماری در اثر بغل کردن همسر روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. سردرد عجیبی گرفته بود و لحظه به لحظه حالش بدتر می شد، به طوری که تصمیم بر آن شد همسرش او را به بیمارستان برساند. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دستپاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند. شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نشد که گفتن همان جمله ى ساده ى مرا بغل کن چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش ایجاد کرد و باعث شد در همین مسیر کوتاه، سردردش خوب شود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
9️⃣ باورت میشه یه خودکار وجود داره که غلط‌ املایی رو تشخیص می‌ده؟ ✍️🔍 سنسور لرزشی داره؛ وقتی اشتباه می‌نویسی، ویبره می‌زنه تا درستش کنی! @Magic_Tales
🔟 باورت میشه اولین ربات جهان ۲۵۰۰ سال پیش ساخته شد؟ 🤖📜 یه مهندس یونانی آدم‌آهنی درست کرده بود که خودش راه می‌رفت و نوشیدنی می‌ریخت! @Magic_Tales
پاسخ دکتر حسابی به یک دانشجوی درس نخوان می گویند یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم. دکتر جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
1️⃣ باورت میشه قلب انسان می‌تونه خارج از بدن هم بتپه؟ ❤️⚡ تا وقتی اکسیژن و مواد لازم بهش برسه، حتی روی میز عمل هم می‌تپه — بدون مغز، بدون بدن! @Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه معده‌ت هر سه تا چهار روز خودش رو “می‌سوزونه و دوباره می‌سازه”؟ 🔥➡️🧬 چون اسید معده اونقدر قویه که اگر این بازسازی انجام نشه، خودش رو سوراخ می‌کنه! @Magic_Tales
کشاورز نمونه و دادن بهترین بذر به همسایگان یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه ها جایزه بهترین غله را به دست می آورد و به عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می داد و آنان را از این نظر تأمین می کرد. بنابراین، همسایگان او می بایست برنده مسابقه ها می شدند نه خود او. کنجکاویشان بیش تر شد و کوشش علاقه مندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر (حیرت) نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند. کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: چون جریان باد، ذرات بارور کننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه دیگر می برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می دادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعه های آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصول های مرا خراب نکند! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
3️⃣ باورت میشه انسان‌ها وقتی عاشق می‌شن، مغزشون واقعاً شبیه آدم معتاد میشه؟ 🧠💘 سطح دوپامین، اندورفین و اکسیتوسین طوری بالا میره که دقیقاً مثل مصرف مواد عمل می‌کنه. @Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه بچه‌ها وقتی به دنیا میان، ۳۰۰ تا استخوان دارن؟ 👶🦴 اما بزرگسال‌ها فقط ۲۰۶ تا دارن چون بعضیاش با هم ادغام می‌شن! @Magic_Tales
داستان درویشی که پادشاه شد، از غم نان به تشویش جهان یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را به درود گفت و به سوی عالم باقی شتافت. چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه اختیارات مملکت را به او واگذار کنند! اتفاقا فردای آن روز؛ اولین فردی که وارد شهر شد درویشی بود که در همه عمر مقداری پول اندوخته و لباسی کهنه، مندرس و پاره که وصله بر وصله بود به تن داشت. ارکان دولت و بزرگان وصیت شاه را به جای آوردند و کلید خزائن و گنجینه ها به او تقدیم داشتند و او را از خاک مذلت بر داشتند و به تخت عزت و قدرت نشاندند. پس از مدتی که درویش به مملکت داری مشغول بود، به تدریج بعضی از امرای دولت از اطاعت و فرمانبرداری وی سر پیچیدند و پادشاهان ممالک همسایه نیز از هر طرف به کشور او تاختند. درویش به مقاومت برخاست و چون دشمنان تعدادشان زیادتر و قوی تر بود شکست خورد و بعضی از نواحی و برخی از شهرها از دست وی به در رفت. درویش از این جهت خسته خاطر و آرزده دل گشت. در این هنگام یکی از دوستان سابقش که در حال درویشی رفیق سیر و سفر او بود به آن شهر وارد شد و یار جانی و برادر ایمانی خود را در چنان مقام و مرتبه دید به نزدش شتافت و پس از ادای احترام و تبریک و درود و سلام گفت: ای رفیق شفیق! شکر خدای را که گلت از خار برآمد و خار از پایت بدر آمد، بخت بلندت یاوری کرد و اقبال و سعادت رهبری؛ تا بدین پایه رسیدی! درویش پادشاه شده گفت: ای یار عزیز در عوض تبریک؛ تسلیت گوی آن دم که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی! رنج خاطر و غم و غصه ام امروز در این مقام و مرتبه صدها برابر آن زمان و دورانی است که به اتفاق به درویشی مشغول بودیم و روزگار می گذراندیم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales