eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
23 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
7️⃣ باورت میشه بدن انسان می‌تونه تا ۴۰ روز بدون غذا زنده بمونه، اما بدون خواب نه؟ 😴⛔ کمبود خواب از گرسنگی خطرناک‌تره و مغز رو خیلی زود از کار می‌اندازه. @Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه گوش انسان می‌تونه ۴۰۰هزار فرکانس مختلف رو تشخیص بده؟ 👂🎶 این دقت بالاتر از هر نوع سنسور ساخته‌شدهٔ بشره! @Magic_Tales
مرد دوره گرد و روش شناخت شیطان روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تا زمانی که کهنسالی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم دوجین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد. رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد. در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که توجه او را جلب کند و یا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم، که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درختی ایستاده بود که رهگذری گرما زده با کیفی بر دوش کنار او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او گفت: تو شیطان هستی! ابلیس حیرت زده پرسید: از کجا فهمیدی؟! مرد پاسخ داد: از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم. در نتیجه در همین ده دقیقه ای که اینجا هستیم، تو را شناختم. چون: مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی! از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی! به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی! به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی! از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی! حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس آدمیزاد نیستی! هیچ کس نیستی، پس خود شیطانی! شیطان با شنیدن این حرفها کلاه از سر برداشت و کله اش را خاراند. مرد با دست به پاهایش زد و گفت: خوبه، تازه، شاخ هم که داری! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
9️⃣ باورت میشه اگر همه رگ‌های بدنت رو باز و به‌خط کنی، ۱۰۰هزار کیلومتر طول می‌کشه؟ 🩸🌍 یعنی می‌تونه بیش از ۲ بار دور زمین بپیچه — داخل همون بدنی که داری! @Magic_Tales
🔟 باورت میشه مغزت می‌تونه خودش رو “سیم‌کشی جدید” کنه؟ ⚡🔁 اگر بخشی آسیب ببینه، مسیرهای تازه می‌سازه تا کارهای مهم رو دوباره یاد بگیره — حتی تو بزرگسالی. @Magic_Tales
امید - مقایسه سه نفر که مبتلا به بیماری لاعلاج بودند سه نفر جواب آزمایش های پزشکی شان را در دست داشتند. به هر سه، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد، در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد. آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند. نفر اول گفت: من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می کنم حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام. اما حالا که متوجه شده ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج تفریح و لذت از دنیا کنم. می خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم. چیزهایی را بپوشم که دلم می خواسته اما نپوشیده ام. کارهایی انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ام و چیزهایی بخورم که تا به حال نخورده ام. نفر دوم می گوید: من نیز یک عمر درگیر تجارت بوده ام و از اطرافیانم غافل بوده ام. اولین کاری که می کنم این است که می روم سراغ پدر و مادرم و آنها را به خانه ام می آورم تا این چند روز را در کنار آنها و همراه با همسر و فرزندانم سپری کنم. در این چند روز می خواهم به تمام دوستان و فامیلم سر بزنم و از بودن با آنها لذت ببرم. در این چند روز باقی مانده می خواهم نصف ثروتم را صرف کارهای خیر خواهانه و عام المنفعه بکنم و نیمی دیگر را برای خانواده ام بگذارم تا پس از مرگ من دچار مشکلات مالی نشوند. نفر سوم با شنیدن سخنان دو نفر اول لحظه ای ساکت ماند و اندیشید و سپس گفت: من مثل شما هنوز نا امید نشده ام و امیدم را از زندگی از دست نداده ام. من می خواهم سالهای سال عمر کنم و از زنده بودنم لذت ببرم اولین کاری که من می خواهم انجام بدهم این است که دکترم را عوض کنم. می خواهم سراغ دکترهای با تجربه تر بروم من می خواهم زنده بمانم و زنده می مانم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
1️⃣ باورت میشه یه جزیره واقعی هست که هیچ‌کس حق نداره پا بذاره داخلش؟ 🌴❌ جزیره “نورث سنتینل”؛ ساکنینش از ۶۰هزار سال پیش هیچ ارتباطی با دنیا نداشتن و هرکس نزدیک بشه رو می‌کشن! @Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه هر شب موقع خواب، مغزت چند دقیقه کامل فلج میشه؟ 😳🛌 این سازوکار طبیعیه تا باعث نشه تو خواب حرکاتت رو واقعی انجام بدی — ولی همون باعث “بختک” هم میشه. @Magic_Tales
📖 داستان جذاب بارش باران به وسيله استخوان و كشف رمز آن در زمان حكومت معتمد عبّاسى به جهت نيامدن باران ، خشكسالى شد و همه جا را قحطى فرا گرفت ، لذا خليفه دستور داد كه مردم نماز باران به جاى آورند تا رحمت الهى نازل گردد مردم سه روز مرتّب نماز باران خواندند ولى خبرى از بارش باران نشد تا آن كه مردی مسیحی بابعضی ازدوستانش چون به بيابان رسيدند، دست به سوى آسمان بلند كرد و در اين هنگام ابرى بالا آمد و شروع به باريدن كرد به همين علّت عده ای از مسلمان هاى ظاهر بين كه شاهد اين صحنه مرموز بودند، نسبت به دين مبين اسلام و نيز ولايت امام در شكّ و ترديد قرار گرفتند و عدّه اى از آن ها مرتّد شدند و از اسلام برگشتند وقتى اين خبر تأسّف بار به معتمد خليفه عبّاسى رسيد، فورا دستور داد تا امام حسن عسكرى عليه السلام را احضار نمايند، هنگامى كه حضرت نزد خليفه آمد، معتمد گفت : امّت جدّت را درياب كه کافرومرتدشدند امام حسن عسكرى عليه السلام در مقابل ، به معتمد عبّاسى فرمود: چندان مهمّ نيست ، اجازه بده كه بار ديگر این مردمسیحی براى آمدن باران بيرون برود و دعا نمايد، من به حول و قوّه الهى ، شكّ و ترديد را از دل مردم بيرون خواهم كرد معتمد دستور داد تا بار ديگر مردم براى آمدن باران دعا كنند آن مردمسیحی نيز به همراه دوستانش حركت كردند و چون دست خود را به سمت آسمان بلند كرد، بارش باران شروع شد. پس امام عليه السلام فرمود: آنچه كه در دست مردمسیحی است را از او بگيرند همين كه مأمورين آن را از دست مردمسیحی گرفتند، ديدند قطعه استخوان انسانى است ، آن را خدمت امام عليه السلام آوردند حضرت استخوان را در دست خود گرفت و سپس به آن مردمسیحی دستور داد: براى آمدن باران دعا كن اين بار هر چه دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و دعا خواند، ديگر خبرى از باران نشد تمامى مردم از اين ماجرا در حيرت و تعجّب قرار گرفته و با يكديگر مشغول صحبت چون و چرا شدند و معتمد عبّاسى به امام عليه السلام خطاب كرد و اظهار داشت : ياابن رسول اللّه ! اين چه معمّاى مرموزى بود؟! و چرا ديگر باران قطع شد و ديگر باران نيامد؟! امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: اين استخوان يكى از پيغمبران الهى است و اين مسیحی آن را در دست خود مى گرفت و به سمت آسمان بلند مى كرد و به وسيله آن استخوان ، رحمت الهى فرود مى آمد راوى گويد: وقتى آن قطعه استخوان را آزمايش كردند، متوجّه شدند آنچه را كه امام عليه السلام مطرح فرموده است ، صحيح مى باشد و حقيقت دارد و مردم از شكّ و گمراهى نجات يافتند. و پس از آن كه حقّانيّت براى همگان روشن و آشكار گرديد، حضرت به منزل خود بازگشت 📚ينابيع المودّة : ج 3، ص 130 و ص 190، إحقاق الحقّ: ج 19، ص ‍ 602، حلية الا برار: ج 5، ص 119، ح 1، مدينة المعاجز: ج 7، ص 621، ح 2604 بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
3️⃣ باورت میشه توی ژاپن جنگلی هست که مردم برای خودکشی میرن اونجا؟ 🌲💀 آاوکیگاهارا… اونقدر ساکته که می‌گن حتی باد هم داخلش نمی‌وزه. @Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه مغز بعضی آدم‌ها می‌تونه صدای مرده‌ها رو “واقعی” بشنوه؟ 👂👻 نه از جن؛ از خطای عصبی شدید — مغز بعضی صداهای درونی رو مثل گفت‌وگوی بیرونی پخش می‌کنه. @Magic_Tales
لوازم منزل زاهدی که مسافر بود جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد. جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟ زاهد گفت: مال تو کجاست؟ جهانگرد گفت: من اینجا مسافرم. زاهد گفت: من هم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales